گریز / قیصر امین پور

چهارشنبه 23 خرداد 1397 بوسیله .


نه چندان بزرگم

که کوچک بیابم خودم را

نه آنقدر کوچک

که خود را بزرگ ...

گریز از میانمایگی

آرزویی بزرگ است



#قیصر_امین_پور

@daar_vag

مدیحه /محمد رضا راثی پور

سه‌شنبه 22 خرداد 1397 بوسیله .


تویی آن هزار و باغی بنهفته در نوایت

تویی آن بهار و دشتی بشکفته از صفایت

تو شمیم گلستانیّ و نسیم عطر افشان

همه نورها نثارت همه شورها برایت


بنواز با سرانگشت لطیف و سحر کارت

به شب سکوت آن چنگ شگرف نغمه ات را

که شکستگان گرداب مهیب نا امیدی

شنوند از تو مُشکین نفس نسیم فردا


چه مکدرست آیینه این سپهر بی مهر

چه عبوس این غرابان مدیحه گوی ظلمت

هله آذرخش جوشان بخراش با خروشی

همه پرده های این ترس و سکوت بی نهایت


شب کینه سایه گسترده هراسناک و سنگین

خفقان گرفته این شهر فسرده روح ننگین

چو تو راثی شهیدان فروتن زمانم

چو تو ای سروده هایت همه دلنواز و رنگین


محمد رضا راثی

چرا امروز به «نوخسروانی» نیاز داریم؟/ علیرضا قاضی‌مقدم

دوشنبه 14 خرداد 1397 بوسیله .



 

نوخسروانی، هدیه ای بود که اخوان ثالث به شعر معاصر فارسی داد. اگرچه این هدیه، چنان که سزاوار و حق شناسانه بود، دیده نشد. علی عباس‌نژاد در سال‌های آغازین دهه هشتاد به آن روی آورد و از سال ۸۳ نوخسروانی‌سرایی را آغاز کرد.
تا امروز سه کتاب از وی منتشر شده که بخشی از «پرنده بودن» (روزبهانر۱۳۸۷) به قالب نوخسروانی و «سه‌گاهی» که ابداع خود وی بر پایه نوخسروانی است اختــصاص دارد و کتاب‌های «بر یادگار قــمری هـمخون» ( آوای کلارر۱۳۸۹ر برنده جایزه کتاب سال شعر جوان ۱۳۹۰) و «ابرهای شهرک سیمانی» (آوای کلارر۱۳۹۱) به تمامی به این دو قالب اختصاص دارد. از نگارنده نیز کتابی با نامه «آه در مه» (آوای کلارر۱۳۹۰) منتشر شده است که نیمی از آن به تجربه و دغدغه سرودن نوخسروانی اختصاص دارد. آنچه فصل مشترک نگاه نگارنده این متن و علی عباس‌نژاد است، باورمندی به پیشینه روشن و تاریخی این قالب، احترام به اخوان ثالث در مقام پیشگام نوخسروانی‌سرایی و علاوه بر همه اینها درک و تعریف مشترک از این قالب شعری است.
اگر از این مطلب، که در تاریخ ادبیات باستانی ایران چه نیازی به قالب خسروانی بوده که موجب شکل‌گیری این قالب شده است و از چه رو دیگر در صحنه ادبیات رسمی اثری در این قالب خلق نشده بگذریم و نیز از این که اخوان ثالث چه نیازی به باز زنده سازی این قالب با نام «نوخسروانی» احساس می‌کرده، و باز هم چرا با اقبال خود اخوان و جامعه ادبی آن روز مواجه نشده است، نخواهیم سخنی به میان آوریم، بیایید از خود بپرسیم که چه نیازی است که شاعر امروز در سه مصراع موزون که اولی و آخری هم قافیه باشند بسراید؟
البته با این نگاه، می‌توان این پرسش را هم مطرح کرد که چرا هنوز دوبیتی و ربــاعی و غزل و مــثنوی می‌سراید؟ پاسخ این سؤال این است که: «خب نو خسروانی را هم می سراید!» پس بیایید بپرسیم «چرا نسراید؟» چرا از قالبی که در تاریخ ادبیاتش مسبوق به سابقه است، استفاده نکند؟
چرا امروز که مخاطب حرفه‌ای شعر، حتی کمتر وقت و حوصله خواندن حتی غزل هفت‌ـ‌هشت بیتی را دارد و اگر هم بخواند به ندرت در حافظه‌اش می‌ماند، شاعر از این قالب به عنوان میراثی ادبی که کوتاه است و اگر درخور و شایسته نیز باشد، به واسطه کوتاهی به یاد ماندنی است، استفاده نکند؟
چرا قالبی که تمام ظرفیت های زیبایی‌شناسانه زبان شعرپارسی را؛ از بحور عروضی و قافیه‌دار بودن و نیز دیگر آرایه های ادبی کهن و معاصر؛ در کنار امکان پرداختن به مضامینی بسیار متنوع از عاشقانه و عارفانه تا فلسفی و اجتماعی دارد و در عــین کوتاهی ـ همــچون تک‌بیـت های سبک هندی و شاه بیت های غزل های عراقی‌ـ می تواند حامل عمیق‌ترین اندیشه ها باشد، مهجور بماند؟
بزرگی در نامه ای به دوستی از اینکه «وقت بیشتری» نداشته که «نامه کوتاه‌تری» برایش بنویسد، عذر خواسته بود. هنرمند امروز اگر بتواند اندیشه اش را به عنوان مثال در ظرفی به گنجایش دو واحد به مخاطب عرضه کند، ولی در ظرفی مثلاً به گنجایش چهار واحد همان مضمون را ـ‌ و نه بیشتر و بهترـ به مخاطب ارائه دهد، به عنوان هنرمند در حق هنر و در جایگاه انسان عصر سرعت به مخاطب ظلم کرده است.
آیا نوخسروانی، فرصتی برای آشتی بین زندگی امروزی و روزمره با قالب‌های شعرکلاسیک در چارچوب قواعد ادبی امروز نیست؟ آیا قرار است هنوز هایکوی ایرانی با ترجمه ی هایکوی ژاپنی مو نزند؟ قصد برابر نهادن نوخسروانی و هایکو را ندارم، اما در کنار اشتراک‌های فرمی، نوخسروانی سرایی در نوع نگاه به جهان پیرامون هم با هایکوسرایی قرابت هایی دارد. اما آنچه هایکوی ایرانی می‌خوانندش، تنها به این دلیل که به زبان فارسی سروده می‌شود، هایکوی ایرانی نامیده می شود؟
در بند انگاره های موروثی و اکتسابی بودن مذموم است، اما شهروند ایرانی ـ شهری و روستایی و امروزی و دیروزی ـ کلام را آهنگین می‌پسندد. دختر قالیباف در چله خانه می‌خواند و می‌بافد و پیر عارف در بازار مسگرهای شهر از ضرب موزون چکش و سندان به سماع در می آید. رِنگ و آهنگ، با گوشت و خون عام و خاصِ ایرانی تنیده شده ست.
غلط یا درست، شهروند امروز ایرانی کلام موزون و مقفا را نه اگر نظم، شعر می‌داند و این همان قرارداد نانوشته‌ی ارزشمند بودن موسیقی و ریتم است. آنچه در قالب‌های شعری بدون وزن ایران به عنوان موسیقی درونی شناخته می شود، هنوز نتوانسته خود را بر موسیقی سنتی و حتی امروزی این سرزمین تحمیل کند. کاری که قالب‌های کلاسیک شعری به مدد بهره‌گیری از بحور عروضی قدرتمندانه در آن موفق بوده اند.

چشمهای سبزـآبی‌ات/ مهدی عاطف‌راد

جمعه 28 اردیبهشت 1397 بوسیله .


چشمهای سبز-آبی‌ات به رنگ آسمان صاف و پاک بامدادی است

چشمهای سبز-آبی تو چشمه‌سار شور و شادی است.

 

آه، آه از آن دو چشم دل‌گشا که آشیان مهربانی است

روح‌بخش لحظه‌های تابناک زندگانی است

معنی تمام چیزهای نیک و پاک و ساده و قشنگ

معنی تمام چیزهای دل‌پسند ماندگار

معنی تمام چیزهای ناب دل‌سپردنی

معنی تمام شعرهای عاشقانه‌ی لطیف

معنی تمام قصه‌های خوب روزگار شاد کودکی

مظهر صداقت و صمیمیت

مظهر صفا و صلح و دوستی

چشمهای آسمانی‌ات

چشمهای تابناک آفتابی‌ات

چشمه‌سار مهربانی‌ات.

 

با خودش مرا

می‌برد به شهرهای دور

می‌برد به زادگاه بهجت و سرور

می‌برد به چشمه‌سار نور

می‌برد به بیکرانه‌های شعر و شور

می‌برد به سرزمین عشقهای رازناک

می‌برد به دوردستهای مه‌گرفته و اثیری خیال

می‌برد به اوج بی‌نهایت کمال

بس فراتر از مقام چالش همیشگی ممکن و محال.

 

چشمهای سبز-آبی تو شاعر چکامه‌های ناسروده است

رهگشای امتدادهای ناگشوده است

و گشایش در هزارلایه‌ی هزارها قفس.

 

التیام می‌دهند چشمهای سبز-آبی تو زخمهای قلب خسته‌ی مرا

اعتماد می‌کنم به برق اعتمادآفرینشان

برق تابشی که دارد از تشعشع درون آفتابی‌ات نشان.

 

چشمهای سبزـآبی‌ات معلم همیشه بخرد من است

هوشمند و باذکاوت و فهیم

تیزبین و ژرف‌کاو

درس دوستی می‌دهد به من

درس ساده زیستن

درس مهربانی و صفا

درس نیک بودن و رهایی از بدی

درس اوج‌گیری و فراشدن به دوردستهای بی‌کران

و گریز از پلیدی و تباهی و سقوط.

 

چشمهای سبز-آبی‌ات اجازه‌ام نمی‌دهد که دل به یأس بسپرم

و اجازه‌ام نمی‌دهد که برکشم ز راه روشنی و شادی و امید دست

و نمی‌دهد اجازه تا شود هراس و شک و یأس چیره بر دلم.

 

بامداد روشنی که همرهت به بیکرانه‌های دور رهسپار می‌شدم

گفت چشمهای سبز-آبی‌ات به من:

"لحظه‌های مهربانی و صمیمیت غنیمتند

قدرشان بدان و مغتنم شمارشان که لحظه‌های نیک‌بختی حقیقی‌اند

لحظه‌های ارجمند پی‌بدیل

و مرو به هیچ‌راه دیگری به جز بزرگ‌راه دل‌گشا و باصفای دوستی

این حقیقت همیشه راست را بدان که هیچ‌گاه

هیچ راه دیگری ندارد ارزش روان شدن در آن

گرچه خوش‌نما

گرچه دل‌فریب

گرچه ساده‌سیر و فارغ از فراز و شیب

و بدون پیچ و خم

و بدون حس خستگی رهسپاری همیشگی..

هیچ راه دیگری ندارد ارزش روان شدن در آن، بدان، بدان، بدان..."

 

چشم‌های سبزـآبی تو رهنمای مشفق من است

چشمهای سبزـآبی‌ات برای من همیشه آشیانه‌ی یگانه و پناهگاه ایمن است.



گل مهتاب/ مهدی عاطف‌راد

جمعه 28 اردیبهشت 1397 بوسیله .



یکی از شعرهای دل‌انگیز، پیچیده، و در عین حال تلخ و غم‌انگیز نیما که فهم معنایش نیاز به تأمل و تعمق جدی و تسلط کافی بر فضاهای فکری- تصویری او و شعرش و تا حدودی هم توسل به حدس و گمان دارد، شعر "گل مهتاب" است که یکی از سروده‌های آزاد ابتدای کارش در این حوزه است. شعر "گل مهتاب" تاریخ اسفند 1318 را در پای خود دارد، یعنی نیما آن را حدود دو سال پس از شعر "ققنوس" که نخستین سرود‌ه‌ی آزادش بوده، سروده است.

 

با خواندن این شعر احساس می‌کنیم که با رویدادی تلخ و دردناک روبروییم و نیما تحت تأثیر  رخدادی ناگوار و تکان دهنده شعر "گل مهتاب" را سروده، رخدادی بد، رخدادی شوم، رخدادی فاجعه‌آمیز؛ و شعرش گزارشی تصویری و کم و بیش فراواقعی (سوررئال) از آن رویداد غم‌انگیز است، رویدادی که نشان از ناکامی و حرمان دارد، نشان از یک فقدان تأسف‌بار، نشان از ناگاه از دست دادن یک گل، از دست دادن گل مهتاب.

 

"گل مهتاب" شعری معماوار است و در بر گیرنده‌ی سه معمای اصلی پیچیده که پاسخ روشن و قاطعی ندارند، و تنها می‌شود با تفسیرشان بر مبنای خطوط فکری نیما در نوشته‌ها و شعرهای دیگرش و به کمک ظن و گمان، پاسخ این معماها را حدس زد.

معمای اول خود "گل مهتاب" است. نیما درباره‌اش در این شعر تصویرهایی دل‌کش و خیال‌انگیز ساخته و آن را چنین توصیف کرده:

 

از رنگهای درهم مهتاب

رنگی شکفته‌تر به در آمد

هم‌چون سپیده‌دم

در انتهای شب

کاید ز عطسه‌های شبی تیره‌دل پدید.

...

وان نودمیده رنگ مصفا

بشکفت هم‌چنان گل و آگنده شد ز نور

بر ما نمود قامت خود را

با گونه‌های سرد خود و پنجه‌های زرد

نزدیک آمد از بر آن کوههای دور

چشمش به رنگ آب

بر ما نگاه کرد.

 

تا دیدگان گم‌ره گرداب

روشنترش ببیند

دست روندگان

آسانترش بچیند

آمد به روی لانه‌ی چندین صدا فرود

بر بالهای پرصور مرغ لاجورد

گرد طلا کشید

از یکسره حکایت ویرانه‌ی وجود

زنگار غم زدود

وز هرچه دید زرد

یک چیز تازه کرد.

 

معما این است: "گل مهتاب" چیست؟ اگر نماد است، نماد چیست؟ اگر استعاره است، استعاره برای چه چیزی‌ست؟

در هیچ‌یک از شعرهای دیگر نیما یوشیج توصیف چنین گلی، یا توصیفی کم و بیش مشابه آن نیامده که بر مبنای آن بشود فهمید که این چه گلی‌ست و نماد چیست. البته این شعر را می‌توان عضوی از خانواده‌ی شعرهای پیچیده‌‌ی نیما با عنوانهای بحث‌انگیزی چون "من لبخند" و "پادشاه فتح" دانست، ولی از آنها به مراتب مادیتر و ملموستر است، و نشانه‌های بیشتری از اشاره به یک رویدادی تلخ واقعی دارد.

از مجموعه‌ی توصیفهای نیما درباره‌ی "گل مهتاب" چنین برمی‌آید که "گل مهتاب" گلی‌ست آسمانی که در دل شبی تیره، در آسمان، با رنگهای شکفته چون گلی پرطراوت و تر و تازه، از دل مهتاب برآمده، آکنده از نور و رنگ و روشنی و صفا، گلی به سان فرشته‌ای زیبا و نورانی، با پنجه‌های زرین و رویی درخشان، در نهایت دلربایی و افسونگری، گلی اثیری، سرشار از افسون و جذبه، گلی در مقابل شکلی سیاه و مهیب که در دل شب چشم می‌دریده، شکلی که به نمادی از دیو می‌ماند در برابر فرشته و در چالش با او، چالش نومیدی با امید، چالش تاریکی با روشنی، چالش زشتی با زیبایی، چالش پستی با والایی.

پس به تعبیری گل مهتاب فرشته‌ای‌ست آسمانی که در شبی تیره، از پس کوهها و از دل مهتاب برآمده، در هیئت دوشیزه‌ای زیبا و با روی و رخساری تابناک و پرتوافشان و دل‌ا‌فروز، برآمده تا امیدافشانی کند و بر تاریکیها آبشار نور بتاباند و بباراند و جهان را روشن کند و شب‌نوردان را امیدوار و خوش‌بین به آینده‌ی راهی که در دل تاریکی می‌پیمایند.

واضحتر این‌که "گل مهتاب" نمادی‌ست از اندیشه‌های پویا و روشنی که در دوران سلطنت آزادی‌کش و استبدادی رضاشاه پدید آمد و امثال دکتر ارانی و "مجله‌ی دنیا" نماینده‌اش بودند.

معمای دوم، هویت هم‌راه نیما در این شعر است. همراهی که نیما درباره‌اش چنین سروده:

 

آن وقت سوی ساحل راندیم با شتاب

با حالتی که بود

نه زندگی نه خواب

می‌خواست همرهم که ببوسد ز دست او

می‌خواستم که او

مانند من همیشه بود پای‌بست او

 

این هم‌راه که می‌خواسته دست گل مهتاب را ببوسد و نیما می‌خواسته که او، مانند خودش، همیشه پای‌بند و دل‌بسته‌ی گل مهتاب باشد، که بوده؟ می‌شود حدس زد که این همراه کسی جز لادبن- برادر کوچکتر نیما و تنها برادرش نبوده و نیست. پورنامداریان هم در کتاب "خانه‌ام ابری است" همین حدس را زده است. تاریخ سرودن شعر "گل مهتاب" اسفند 1318 است و در آن تاریخ، چند سال از آخرین دیدار دو برادر می‌گذشته و نیما چند سالی بوده که از برادرش هیچ خبری نداشته، و بعید نیست که در هنگام سرودن شعر "گل مهتاب" دل‌تنگ برادرش شده و خواسته در آن شعر یادی از او کند و تصویری از او در قالب همراهش در سفر دریایی برای دیدار "گل مهتاب" ترسیم کند.

 

معمای سوم اتفاق ناگهانی تراژیکی‌ست که در پایان شعر برای "گل مهتاب" افتاده و باعث افسردگی آن گل دل‌جو و کم‌رنگی و تیره‌نظری او شده است، و نیما خیلی مبهم و ناروشن درباره‌ی آن سخن گفته:

 

اما به ناگهان

تیره نمود ره‌گذر موج

شکلی دوید از ره پایین

آن‌گه بیافت بر زبری اوج

در پیش روی ما گل مهتاب

کم‌رنگ ماند و تیره‌نظر شد

در زیر کاج و بر سر ساحل

جادوگری شد از پی باطل

وفسرده‌تر بشد گل دل‌جو

هولی نشست و چیزی برخاست

دوشیزه‌ای به راه دگر شد.

 

راستی، چه اتفاق شومی رخ داد که باعث کم‌رنگ ماندن و تیره‌نظری گل مهتاب و افسردگی‌اش شد؟ چرا ره‌گذر موج تیره شد؟ آن چه شکلی بود که از ره پایین دوید و بر بالای موج رسید؟ کدام جادوگر از پی باطل شد؟ آن کدام هول بود که نشست و چه چیز به جایش برخاست؟ و منظور نیما از این‌که گفته "دوشیزه‌ای به راه دگر شد" چیست؟ کدام دوشیزه؟ کدام راه دیگر؟

برای هیچ کدام از این پرسشها پاسخی روشن و قاطع نیست و جز به حدس و گمان نمی‌توان چیزی از معنای نهانی و پنهان این سطرهای معماوار دانست.

در سایر شعرهای نیما هم تصویرهایی مشابه این تصویرهای مبهم و ناروشن وجود دارد، از جمله در شعر "چراغ" که تصویری مشابه تصویر پایانی شعر "گل مهتاب" در آن دیده می‌شود:

پیت پیت، درآی با من نزدیک

تا قصه گویمت ز شبی سرد

کامد چگونه با کف‌اش آتش

از ناحیه‌ی همین ره تاریک

اول درآمد از در

گرچه نگاه او نه هراسان

خاموش‌وار دستش بگشاد

باشد که مشکلی کند آسان

آخر نهاد با من باقی

این قصه‌ام که خون جگر شد

با ابری از شمال درآمد

وز بادی از جنوب به در شد.

 

اشاره کردم که "گل مهتاب" می‌تواند نمادی از دکتر ارانی باشد. آن‌چه این حدس را تقویت می‌کند، تاریخ سرودن این شعر است: اسفند 1318. می‌دانیم که دکتر ارانی در 14 بهمن 1318 در زندان قصر به قتل رسید یا در وضعیت پر از زجر و شکنجه‌ای که برایش به وجود آورده بودند، در سلولی تاریک و نمور به مرگ تدریجی جان باخت. به این ترتیب مبارزه‌ی او با دیکتاتوری رضاشاهی و استبداد و اختناق ناشی از آن با از بین رفتن او و به سود ارتجاع و استبداد حاکم (شکلی مهیب که در دل شب چشم می‌درید) به پایان رسید. با مقایسه‌ی تاریخ سرودن شعر و تاریخ جان باختن دکتر ارانی می‌توان این حدس را پذیرفت که شعر "گل مهتاب" را نیما یوشیج تحت تأثیر زندگی و مرگ تراژیک دکتر ارانی، چند روز پس از شنیدن خبر جان باختن او سروده و در آن او را به صورت تصویر رؤیایی "گل مهتاب" و رضاشاه و دیکتاتوری‌اش را به صورت "شکلی مهیب که در دل شب چشم می‌درد" تصویر کرده است.

دو سال بعد، در 13 بهمن 1320 نیما یوشیج شعر "نه، او نمرده است" را به یاد دکتر ارانی و تحت تأثیر اندوه ناشی از فقدان او سرود:

 

دو سال از نبود غم‌انگیز او گذشت

...




 

  1    2    3    4    5    ...    187  >>


http://banvit.blogsky.com

@authorName

http://banvit.blogsky.com

http://banvit.blogsky.com

style="color:#03283c;text-align:center;font-size:18pt;font-weight: bold;padding:100 300 0 0;font-family:B Lotus;" @description نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

قالب بلاگ اسکای

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog