X
تبلیغات
رایتل

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

ندای آغاز/سهراب سپهری




کفش هایم کو


چه کسی بود صدا زد سهراب؟


آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.


مادرم در خواب است


و منوچهر و پروانه و شاید همه ی مردم شهر.


شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد


و نسیمی خنک


از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد.


بوی هجرت می آید:


بالش من پر آواز پر چلچله هاست.


صبح خواهد شد


وبه این کاسه ی آب


آسمان هجرت خواهد کرد.


باید امشب بروم.


من که از باز ترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم


حرفی از جنس زمان نشنیدم.


هیچ چشمی،عاشقانه به زمین خیره نبود.


کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.


هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.


من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد


وقتی از پنجره میبینم حوری


-دختر بالغ همسایه


پای کمیاب ترین نارون  روی زمین


فقه می خواند


چیزهایی هم هست،لحظه هایی پر اوج


(مثلا شاعره ای را دیدم


آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش


آسمان تخم گذاشت.


وشبی از شبها


مردی از من پرسید


تا طلوع انگور،چند ساعت راه است؟)


باید امشب بروم


باید امشب چمدانی را


که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جادارد،بردارم


وبه سمتی بروم


که درختان حماسی پیداست،


رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.


یک نفر باز صدا زد :سهراب!


کفشهایم کـو؟





یاد/هوشنگ ابتهاج


یاد رنگینی

در خاطر من

گریه می انگیزد


ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید،

چون دل من که چنین خون آلود

هر دم از دیده فرو می ریزد...


به نصرت رحمانی/نادر نادر پور


به نصرت رحمانی،

که  بیست و هفتم ِخرداد،سالمرگ اوست.




آه ای رفیق ِعهد ِجوانی

آیا تو هم ندای عزیمت را

در دل شنیده ای؟

ابر ِگناه، برف ندامت نشانده است

بر گیسوان ما

این طفل ِگورزاد که پیری ست نام او

گریان نشسته بر لحد ِ زانوان ما...

قاب ِظریف ِعکس ِ من و تو

آیینه های کیف زنان بود

اما هنوز، آیینه های بزرگ شهر

تصویر فقر و فاجعه را باز می نمود...


ما ،از غزل به مرثیه پیوستیم...


نوشته شده در جمعه 23 تیر 1396ساعت 20:15 توسط . نظرات (0)|

Design By : Night Melody