X
تبلیغات
رایتل

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی


لادبن عزیزم


دیشب تازه در بستر خود افتاده بودم که کاغذ تو رسید. نوشته بودی که بهار است و باید خوشحال باشم با این خوشحالی  سر وکار ندارم، اما به این که در این موسم پر از نشاط باید به قلب مصیبت زده ی خودمان و دیگران نگاه کنیم با هم به یک عقیده ایم! اما گذشته و طبیعت هم مرا در این موسم می سوزاند بدی وضع زندگانی هم به قدر خود صدمه می زند...

ای لادبن عزیزم! 

هیچ چیز برای من این قدر قابل حسرت نیست و به آن حسد نمی برم که مردم کم هوش را ببینم این همه خوش اند و می خندند...!

کاش من هم مثل آنها می توانستم بهار را همیشه با نشاط ببینم! اما قلب من شبیه شعله ی آتشی است که هر قدر بیش تر مشغول می شوم بیشتر مرا می سوزاند آیا می توانم اشک وحسرت را از طبیعت مسلط خود گرفته در عوض به او خنده و شعف بدهم؟!

مردمان بی خبر به من تبریک گفته می گویند: "صد سال به این سال ها" دشمنی از این واضح تر؟!!

در صورتی که من هنوز برای یک لب متبسم می نالم. در این وقت عزیز ام که همه کس به تفرج می روند. همه جا صدای شادی است. همه جا جلوه های جوان های به سن من و دختر های قشنگ است من در این شهر به این گمنامی به نفس افتاده ام!

خیال می کنم آسمان می گرید! 

گل ها به رنگ قلب من خونین شده اند بادها می نالند و بنفشه هم سر به زیر انداخته و مثل من محزون است

بهار کجا خوب است؟! 

کجا موسم پر از نشاط است؟ 

آه لادبن گوش بده!! 

بدبخت ها می سوزند، بیچاره ها زاری می کنند وقتی آسمان عشق و طبیعت هم مثل بچه ها گریه می کند، هرگز گردش زمین و موسم تبدیل یافته کسی را خوشحال نمی کند قلب است که ایجاد آن را می نماید!

من الان می خواهم گریه کنم می خواهم خسته شده بخوابم...

عزیزم! قشنگ ترین منظره های عالم مثل (عشق) صاف و متبسم است... 

اما در عقبه ی خود همه اش اشک و حسرت پنهان دارد! بگذار بخوابم...


نوشته شده در چهارشنبه 29 شهریور 1396ساعت 07:11 توسط . نظرات (0)|

Design By : Night Melody