آخرین بلا / محسن آریا

یکشنبه 1 بهمن 1396 بوسیله .


شب رسید آخرین نفس گندید

شاعر از فرط درد می خندید!

می نوشت ای نوادگان کلاغ

گورتان را چگونه می کندید؟


گورکن پنجه پنجه بالا رفت

از سریع العِقاب تا تورات!

از قیامت به زجر برمیگشت

ناامید از مسیح تا میقات!


وحیِ مادر خطای نام که بود؟

ای دروغت بزرگوارگی ام!

از تو دارم به حربه ای مشهور

سوزشی در عمیقِ پارگی ام!


شب شتک‌ می زند به صورتکت

پاره پاره گلو گلو ابلیس

می خزد در غرورت ای شمشیر

ناقص الخلقه «دشنه ای در دیس»!


ای خدایان صلیب سهم شماست

ما گناهی نکرده مصلوبیم

سربدارانِ شورشی منحوس

هیچ و با یک اشاره سرکوبیم!


شب رسید از درون آینه ها

مشتِ پوچی وقیح پیدا بود

سایه ی سرخ قاتلی عاشق

پشت زیباترینِ دلها بود!


زنده ام آنقَدَر که بیدارم

خوابِ مرگ آخر آشکارم کرد

چشمِ بازی بدون پلک‌ زدن

روشنم کرد و بی مهارم کرد!


مفت و ‌مجّانی از دلم بردند

مشتی آهن که فصل گندم شد!

این دروغ آیه ای شد و شیطان

ناگهان بهترینِ مردم شد!


شب رسید آخرین بلا بارید

شاعر از شوق مرگ می خندید

می نوشت ای تمام دردِ جهان!

گوشتان را چگونه می بندید؟!






http://banvit.blogsky.com

@authorName

http://banvit.blogsky.com

http://banvit.blogsky.com

style="color:#03283c;text-align:center;font-size:18pt;font-weight: bold;padding:100 300 0 0;font-family:B Lotus;" @description نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

قالب بلاگ اسکای

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog