X
تبلیغات
رایتل

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی





هنوز میشود از عشق بت تراشید و 

به چارگوشه ی دنیای در به در آویخت 

به روی قلب پر از کینه خط بطلان زد

دوباره طرح محبت به قالب جان ریخت


چه میشود که به جای حسادت و نفرت

دو شاخه غنچه ی زنبق به هم حوالت کرد

دریغ و درد به دنیای پوچ و هیچستان

نمی شود به جهان عبوس ،عادت کرد


نمی شود به عروج ستاره ایی کاذب

شبی به پهنه ی رویایمان سری بزنیم

برای دیدن دنیای رو به آرامش

نگاه خسته ی خود را به هر دری بزنیم


هنوز میشود از لابه لای تاریکی 

دریچه ایی به وضوح ستاره پیدا کرد

خیال را به بهارینه ی تماشا برد

به سبز دشت ترنم ، ترانه را جا کرد


درخت بودم و زیر نگاه هیز تبر

بدون روز خوشی،راهیِ عدم شده ام

شکوفه های دل افسرده شاهدان منند

که در طلوع بهارم، (قلم شَلَم) شده ام


اگرچه لب به زبان سکوت وا کردم

بهار میچکد از گوشه ی گوشه ی چشمم

ردای صلح به کوه دلم نشسته ، ولی

دلی گداخته از سنگ و آهن و خشمم


به گوش میرسد از لابه لای تاریکی 

صدای له شدن استخوان استبداد

به دشت میرسد اینک نسیم آزادی

به رقص و هلهله بر دوش شاخه ی شمشاد


به گوش غم برسانید موعدش سر رفت 

زمان ، زمانِ شکستِ  سپاه سالوس است

که زود جمع کند کاسه کوزه ی خود را

که آسمان دلم، پا به ماهِ فانوس است


هنوز میشود از عشق بت تراشید و

به آسمانِ نگاهِ شکسته ایی دل باخت

برای دیدن رویای غرق  آرامش

ردای عشق و محبت به سینه ها انداخت


@fanosmehr70

#حسین_رمضانپور

نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند 1396ساعت 19:52 توسط . نظرات (0)|

Design By : Night Melody