کجا پناه برد تا که قطره قطره نریزد چو موم از گرما
دهان پنجره ها اژدهای شعله فشان
سراغ سایه کجا گیرد
که از سماجت این آفتاب کور کننده
به هیچ گوشه پنهان
نمانده است نشان
هوای هذیانی
حریق نامریی
جزای معصیت دیرسال این شهرست
جزای معصیت قوم عاد و قوم ثمود
که قدر موهبت سبزه را ندانستند!
جناب راثی پور،
ممنون
ما در کجای این خاک خون آلود ایستاده ایم؟ هنوز صدای گامهای کسانی را که چهل سال (؟) نه؛ صد و چند سال (؟) نه؛ نزدیک هجده سده فریاد می زنند می شنویم. به جوی تاریخ (؟) نه؛ به خونهای روان تاریخ نگاه کنید که در همه جا روانند. بویشان را حس نمی کنیم؟ نویسنده پنهانکار نیست؛ نویسنده می داند، نویسنده آگاه است. نویسنده می بیند و دیدن دانستن است و دانستن فلسفه.
جناب فریبرز
ممنون از نظر شما
حقیقت امر اینست که با خودم تردید هایی دارم
تردیدهایی اساسی هه چرا هر مضمون پیش رو را بدلیل نزدیکی پیش پا افتاده می انگارم و نمی دانم این روی درست است که به خبر از همین نزذیک و دور و بر پای در افلاک داشته باشم.
چرا با این همه حرفها و حدیثهای تهوع آور از فرط تکرار به اندازه یک ژاپنی یا مالزیایی تاز به دوران رسیده درکی از طبیعت و آب و خاک نداریم.
ما را چه به حل گره های ناگشوده تاریخ و فلسف که حتی قدمی برای بهتر کردن دور و برمان بر نمی داریم
بگذار این نگاه و دید رو به گذشته باشد وقتی که زخم هم مان زخم گذشته بی خبریست
با درود.
جناب راثی پور، بیان و پیام بسیار خوبست، اما زاویۀ دید رو به گذشته دارد و این پیچش یا گردشی است از زمانۀ متحول. فکر کردم، عبث شاید، که محتوای نو در لباس کهنه پذیرفتنی تر باشد تا پیام کهنه در لباس نو. مع هذا بگذار فرود آید به جای درست. ممنون.