X
تبلیغات
رایتل

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی



بسپار خویش را به بهاران

بسپار خویش را

با باد و با زلالی باران

می گفت با منی که در این چارچوب تنگ

حزن غروب را به تماشا نشسته ام

و ترس های بازنشستگی

خود را به شکل سایه تاریکی

از گوشه و کنار نشان می دهد به من



پرسیدم از صدای درونی

آیا چنین امید که دادی فریب نیست

با این چنین خرابی روز فسون

احساس رنگ رنگ بهاری غریب نیست



گفتا که هر فریب

هر قصه دروغ

لبخند می نشاند در دل

آسان کند هر آنچه که مشکل

آدم به خود امید دهد ت که بگذرد

این راه سنگلاخ


گفتم به آن طریق که مرکب را

با مژده علوفه به کار گران نهند

آنگاه بار ها

بر گرده اش چنان و چنان و چنان نهند


من در قمار عمر

از بس که باختم

خالی برای عرضه ندارم

تنها حریف های حرامی را

دلخسته ساختم


گفتا همین عناد دلیل امید توست

گفتم که دستبرد زمانه

تنها همین عناد برایم گذاته ست

تیغ دو سر که هم به خودم ضربه می زنم

هم بر هر آنکسی که بیاید به جنگ من !


           

نوشته شده در شنبه 24 تیر 1396ساعت 06:55 توسط . نظرات (0)|

Design By : Night Melody