#حاکمان_شاعر_و_شاعران_حاکم
اگر خواب ندیده باشم، بهگمانم همین چند روز پیش بود که در جواب یکی که گفت کاش شاعران بر دنیا حاکم میشدند (در این لحظه هیچ یادم نیست که بود) گفتم: «اول اینکه همین حالایش هم کم نیستند شاعرانِ حاکم، دوم اینکه هرگز به شاعران در مقام سیاستورزی اعتماد نکن: اگر شاعران خوبی باشند، بهاحتمال قریببهیقین دیکتاتور از آب درمیآیند و، اگر شاعران بدی باشند، هم در خوبیها اغراق میکنند هم در بدیها؛ روحاً و اخلاقاً تعادل ندارند... بگذریم از استثناها!...»
گفتم: «سیاستْ مردانی از جنس خواجه احمد حسن میمندی زمینهوزمانهشناس میطلبد و نظامالملک مدیر و مدبّر؛ خلاصه، کسی که اتفاقاً، در عمل، شعر نمیداند!...»
گفتارم خالی از دقت بود و پُر از اغراق البته ـــــخودم هم بهاعتباری شاعرم!
امروز چشمم به مطلب پایین خورد و شرحی از «حاکمان شاعر». خیلی درش تفاوتی با بحث از «شاعران حاکم» ندیدم: آینۀ همان است، بهشهادت و اعتبار تاریخ (فقط ایکاش قلم نویسندهاش از دانش مایهای داشت).
کار روشنفکر این نیست که اراده سیاسی دیگران را شکل دهد ؛ کار روشنفکر این است که از رهگذر تحلیل هایی که در عرصه های خاص خود انجام می دهد ، امور بدیهی و مسلم را از نو مورد پرسش و مطالعه قرار دهد ، عادت ها و شیوه های عمل و اندیشیدن را متزلزل کند ، آشنایی های پذیرفته شده را بزداید ، قاعده ها و نهاد ها را از نو ارزیابی کند و بر مبنای همین دوباره مسئله کردن در شکل گیری اراده سیاسی شرکت کند .
#میشل_فوکو
فرنگی ها هم همیشه از این خصلت ما سوء استفاده کرده اند و خواهند کرد.
چندان به خودکامگان شرقی یاری می رسانند و راه و چاه نشان شان می دهند که بمانند و بمانند و زورگویی کنند تا مردم به زینهار آیند و بگویند همین خسرو پرویز گجستک نباشد بگذار سعد وقاص جایش را بگیرد؛ همین امیر مبارز الدین لعین نباشد بگذار تیمور لنگ جایش رابگیرد؛ تا جایی که هوشمند نابغه ای مثل حافظ به تنگ آید و بگوید:
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
#شفیعی_کدکنی
بخارا شماره ۱۱۰
بهمن- اسفند ۹۴