امروز بعد از ظهر
جورِ عجیبی عاشقت بودم.
دریا که یادت هست؟
دریا که هر موجش به شعری تازه می مانست
یا باد، وقتی مبتلای نسترن ها بود
یا ابر، وقتی در حیاطِ کهنه می بارید
یا مِه که جنگل را بغل می کرد...
امروز بعد از ظهر
جورِ عجیبی عاشقت بودم
در بوی ختمی ها
دلم می خواست فرشی ،توی ایوان پهن می کردم
وَ خواب می رفتم
چشمم که کم کم روی هم می رفت،
یادم می آمد
آب می خواهد،
آن بوته ی ختمی که روزِ شنبه روییده ست،
از درز آجرها.
دریا که یادت هست؟
دریا که هر موجش به شعری تازه می مانست
امروز بعد از ظهر
جورِ عجیبی عاشقت بودم
این را کسی جز من نمی دانست.
#سیدعلی_میرافضلی / اسفند ۱۳۸۴