X
تبلیغات
رایتل

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی


او حسود بود، نگران و آسیب پذیر،

دوستم داشت

چون بتی مقدس،

اما پرنده سفیدم را کشت

تا دیگر نتواند از گذشته ها نغمه سرایی کند.

شامگاهان پا درون اتاق نگذاشته گفت:

"عاشقم باش، بخند، شعر بگو!"

من پرنده شاد را

در کنار درخت صنوبر چال کردم


و قول دادم دیگر گریه نکنم،

اما دل من بدل به سنگ شد،

و پرنده ترانه شیرین خود را

همیشه و همه جا تنها در گوش من خواند.




@firdavsiazam

@firdavsiazam

نوشته شده در جمعه 23 تیر 1396ساعت 20:15 توسط . نظرات (0)|

Design By : Night Melody