X
تبلیغات
رایتل

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی





شتاب کردم که آفتاب بیاید

نیامد

دویدم از پی دیوانه ای که گیسوان بلوطش را به سحرگرم مرمر لمبرهایش می ریخت

که آفتاب بیاید

نیامد

به روی کاغذ و دیوار و سنگ نوشتم که تا نوشته بخوانند

که آفتاب بیاید

نیامد

چو گرگ زوزه کشیدم چو پوزه در شکم روزگار خویش دویدم دریدم

که آفتاب بیاید

نیامد

چه عهد شوم غریبی! زمانه صاحب سگ؛ من سگش

چو راندم از در خانه ز پشت بام وفاداری درون خانه پریدم که آفتاب بیاید

نیامد

کشیده ها به رخانم زدم به خلوت پستو

چو آمدم به خیابان

دو گونه را چنان گدازه پولاد سوی خلق گرفتم که آفتاب بیاید

نیامد

اگرچه هق هقم از خواب، خواب تلخ بر آشفت خواب خسته و شیرین بچه های جهان را

ولی گریستن نتوانستم

نه پیش دوست نه در حضور غریبه نه کنج خلوت خود گریستن نتوانستم

که آفتاب بیاید

نیامد.


https://t.me/de_rang2

نوشته شده در جمعه 24 آذر 1396ساعت 09:27 توسط . نظرات (0)|

Design By : Night Melody