X
تبلیغات
زولا

اهل زنجان / خلیل جوادی

یکشنبه 27 اسفند 1396 بوسیله .



با احترام به سهراب سپهری

------------


اهل زنجانم -


پیشه ام طنّازیست -


گاه گاهی الکی، شعرکی می گویم-


می فرستم همه جا


روزگارم خوش نیست-


مادری دارم ، ناخوش احوال و مریض-


دوستانی دارم  همه بی پول و فقیر-


شاعرند آنها هم-


طفلکی ها همه اهل قلمند-


رزقشان از نوک باریک قلم می آید-


و خدایی دارم، که مرا ول کرده، توی تهران شما-


بنده در این تهران چیز هایی دیدم-


من کتابی دیدم که نویسنده نداشت-


واژه هایش همه از جنس بلاهت بودند-


طبق دستور فراهم شده بود-


محض خود شیرینی-


بوی نان هم می داد-


توی خوابم مرد کوچکی را دیدم؛ پشت یک میز بزرگ-


داشت سنگک می خورد-


شکل سنگک مثل نقشه ی ایران بود-


مردک دیوانه، کلّ نان را بلعید-


من مدیری دیدم ، حرفهایش همه بد بو  بودند-


موقع حرف زدن،  قطراتی به سر و صورت من می پاشید-


و چه تأثیر عمیقی هم داشت-


من کلاغی دیدم، ابلهانه به عقاب، متلک می انداخت-


من الاغی دیدم که تصور می کرد، کهکشان گرد سرش می چرخد-


من فقیری دیدم ، که به جز پول کلان هیچ نداشت-


من رئیسی دیدم که تراول می برد، و چه سنگین می رفت-


من رئیسی دیدم، مخزن بودجه استخرش بود-


بی هوا شیرجه می زد در آن-


زیر آبی می رفت-


و حسابی می برد-


مرد بقال از من پرسید-


"راستی در اینجا،هیچ کس کار ندارد به شما؟"


من به ایشان گفتم: این چه حرفیست که می فرمایید؟


مرد بقال این بار، حق به جانب گره بر  ابرو زد-


بین خمیازه ی کشدارش گفت: 

"شعر می گویی خب!!! -


راست هم می گردی"


در سکوتی مطلق، من نگاهش کردم-


چون که او برهانش، کاملا قاطع بود-


در همان نزدیکی،بوستانی دیدم-


راه را کج کردم سمت یک کاج بلند-


قصد کردم بروم، زیر آرامش کاج ، نفسی تازه کنم-


رهگذر حرف رکیکی که به لب داشت به زیبایی یک زن پاشید-

بعد با حسّی که، گویی از فتح بلندای جهان می آید


پیش من آمد و گفت: شیشه و بنگ و کراک؛ هر چه می خواهی هست-


من به شوخی گفتم: 

هروئین هم داری؟


مرد قاچاقچی از من پرسید-


"چند من می خواهی"

***


باید امشب بروم-


بروم جایی که، نقطه ی امن خداست-


آرزو های بزرگی دارم-


کلبه ی آر امش-


شعر و موسیقی و شمع-


جایگاهی که در آن پاکی و لبخند و محبت جاریست-


و نگاهی که در آن، جز صداقت نتوان پیدا کرد-


آرزویم این است، گوشه ی کلبه ی آرامشمان-


با کسی که نت احساس مرا می فهمد-


بنشینیم و چایی بخوریم-


ارزو های بزرگی دارم


#خلیل_جوادی

@Khalil_javadi



http://banvit.blogsky.com

@authorName

http://banvit.blogsky.com

http://banvit.blogsky.com

style="color:#03283c;text-align:center;font-size:18pt;font-weight: bold;padding:100 300 0 0;font-family:B Lotus;" @description نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

قالب بلاگ اسکای

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog