سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

نشد .../سید مرتضی معراجی





نشد باشم آنی که می خواستم

کژی حاصل آمد ز هَر راستم

ز وارونی ِ چرخ ، شد ننگ ِمن

به هر حلیه ای خویش آراستم

در افزونی ِ کاستی ها دریغ

به افزودن ِعمر ِ خود کاستم

اگرخوبم از خوبی ام بی نصیب

وگر بد ، بدی را نمی خواستم

که خود را به رنگِ تقاضای ِ روز

نه پیرایه بستم نه پیراستم


×××××


دریغا و هیهات و آوَخ که من

نشد باشم آنی که می خواستم


11/7/73

مبتدا/کوروش آقا مجیدی


                                     





     به پدرم  


رد جاده های بردباری  است 

سال ، سال

این شیار های کنده بر جبین تو 

بال گستران  آسمانی از کبوتر است 

فوج ، فوج ، 

در نگاه نازنین تو 

رو به ساحت سپیده ی کدام سمت و سوی 

میروی چنین که من به گرد پات هم نمی رسم ، بگوی

یاد سبز توست 

اینکه هر دقیقه در کویر ذهن من بهار می کند . 

کاش مبتدای من بدانی این خبر به تو

                                چقدر افتخار می کند .



@peyrang

فریاد/ محسن صلاحی راد




هوای حنجره خاکستری

                                     مشامِ تو سرخ

لبانِ آینه جایِ تو می‌زند فریاد:

دوباره فرصتِ دیدار دست خواهد داد؟




تهران، ۱۶ اسفند ۱۳۹۲

جنون غزل / سالار عبدی





سلام ای آسمان در چشم بارانیت زندانی

" گل نازم چرا قدر نگاهت را نمی دانی!؟ " *

 


من از چشم تو می خوانم جنون را تا بلندایش

تو در چشم من و دیوانگی هایش چه می خوانی؟

 


دوای درد خود را در لب سرخ تو می بینم

تو آیا عاشقت را لایق این بوسه می دانی؟


 


هوا نشناس می گوید که جوّ امروز آرام است

نمی داند که خواب است آن نگاه مست توفانی!؟


 


برو! امّا بدان با رفتنت من نیز خواهم رفت

به یاد بی کسی هایم تویی تنها که می مانی!


 


بلا از حدّ عصیان جبینم بی بلا مانده

چه بازی ها نوشتی در ازل بر خطّ پیشانی!؟

 


سحر در خواب اشکی را به برگ لاله ات دیدم

من و پرسه زدن زین بعد در شب های بارانی!




*مصرع دوم از حسین منزوی ست .

 

از مجوعه غزل : من! را به خدای چشم او بسپارید../ نشر آثار برتر/ 1387


#سالارعبدی 


کانال رسمی سالار عبدی

https://telegram.me/abdiisalar

سحر گاهی/ توکل بیلویردی





چندش آورست

زنگ ساعتی که غیر اضطراب 

در دلت نیاورد

خستگی روزگار را

آنچنان که کوه از تنش غبار را

آنچنان که یک درخت برگ از تنش

می تکانی و عبوس سوی صبح تلخ

می کنی نگاه

آه این همان ملول چند و چند ساله است

این همان وکیل بند منزجر 

می دهد ترا تکان بلند شو

سد جوع کن به نان کهنه ای

شکر کن هنوز زنده ای

تا کجا ترا کشد به دار

انتظار