سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

بیابانهای گستره‌ی شعر نیما یوشیج/ مهدی عاطف‌راد


بیابان هم مانند صحرا، دشت، بیشه و جنگل، در گستره‌ی سروده‌های نیما جایگاه ویژه‌ی خود را دارد.  در چند سروده، نیما از تعبیر استعاری و ابتکاری «بیابان هلاک» استفاده کرده، از جمله:

 

می‌درخشد گر افق، اهرمنی‌ست

نیم‌سوزی‌ش به کف دوداندود.

مرد آن در که امیدش بگشاد

با بیابان هلاکش ره بود.

(در فروبند)

 

فکر می‌کردم در ره چه عبث

که از این جای بیابان هلاک

می‌تواند گذرش باشد هر راه‌گذر

باشد او را دل فولاد اگر

...

ولی اکنون به همان جای بیابان هلاک

بازگشت من می‌باید، با زیرکی من که به کار.

(دل فولادم)

 

از تف گرم بیابان هلاک

آه، نزدیک شده‌ست

کاو شود نقشه‌ی خاک

(یک نامه به یک زندانی)

 

بیابان شعر نیما هولناک است و آن را «شب هول» در بر گرفته:

 

«ای سر سودایی! ای مرد بیابانی!

بوسه‌ی خود وامگیر از مردم غمگین»

آن زمان کاو بود

گرم اندر آتش‌انگیز سخنهاش

و مرا هر دو جگر می سود

هم‌چنان کاو را به سودایش

تن ز خود دور از حریم خلوت ذاتش بیابیدم

بر ره هایل بیابانی که در آن داشتم منزل.

(منظومه به شهریار)

 

مرغ می‌گوید: «به سامان باز آمد خلق بی‌سامان

 و بیابان شب هولی

که خیال روشنی می‌برد با غارت

و ره مقصود در آن بود گم، آمد سوی پایان.»

(مرغ آمین)

 

بیابان را نیما در یک رباعی با صفت «خراب» توصیف کرده:

 

در داد نخستینم کاسی به شتاب

آن‌گه به نگاهی دل من برد ز تاب

آورد رهم چون به بیابان خراب

خود رفت و مرا نهاد با چشم پرآب.

 

و در «منظومه به شهریار» آن را با صفت خطرناک هم‌راه ساخته:

 

آن گروه از بیم گرگان، آتش خود را نمی‌دارند خاموش

لیک آن دم که به پیش آتش خودشان

می‌کنند از رفته‌ی روزان شیرینشان حکایتها

نیست حسرتهای از هم زاده ایشان را فراموش

آن گروه اندر جوار این بیابان خطرناک

چشم در راهند زنده کاروانی را

و به آوای جرسشان گوشها بسته‌ست.

از چه می‌گویی به سوی شهر جانان می‌روم هر دم

تا بکاهم از فراوان غم؟

پس ره دور بیابان را کدامین کس بپیماید؟

(منظومه به شهریار)

 

از ترکیب زیبا و بدیع «بیابان غم» هم نیما در دو رباعی استفاده کرده است:

 

گفتم که «نماندم هوسی»، «باشد» گفت.

گفتم «خفه‌ام هر نفسی»، «باشد» گفت.

گفتم که «در این سفر بیابان غمت

خالی‌ست ز هر دادرسی»، «باشد» گفت.

 

در کار تو بی‌دریغ آوردم دل

با دل گفتم «ز هرچه داری بگسل.»

در راه بیابان غمت الحاصل

هم دل شد و هم نشان و هم سرمنزل.

 

در یک رباعی هم نیما ترکیب خیال انگیز «بیابان جنون» را به کار برده:

 

گفتم «عشقت عمر فزون خواهد کرد

یک بوسه‌ات از غمم برون خواهد کرد.»

گفت «این سخنی‌ست، عشق من لیک تو را

راهی به بیابان جنون خواهد کرد.»

 

نیما با صفت «دراز» در چند سروده بیابان را همراهی و توصیف کرده، از جمله:

 

یا زین شب محیل

(کز اوست هول

گریان به راه رفته شتابان)

صبحی‌ست خنده بسته به لب؟ یا شبی‌ست کاو

رو در گریز از در صبحی‌ست

در راه این دراز بیابان؟

(ناقوس)

 

با تنش گرم بیابان دراز

مرده را ماند در گورش تنگ

به دل سوخته‌ی من ماند

به تنم خسته که می‌سوزد از هسبت تب

(هست شب)

 

برداشتم از قفس چه شادان پرواز

بر من در هر امید از هر سو باز

دیدی که به عاقبت پس از این همه راه

من ماندم و راه این بیابان دراز؟

 

می‌خواست ز جور او سخن بدهم ساز

افکند ره من به بیابان دراز

فریاد من ار به گوش او ناید باز

دور است ره و میرد در راه آواز.

 

بیابان در چند سروده‌ی دیگر نیما هم حضور دارد، از جمله:

 

هم‌چو زندانی شب چون گور

مرغ از تنگی قفس جسته‌ست

در بیابان و راه دور و دراز

کیست کو مانده؟ کیست کو خسته‌ست؟

(قوقولی‌قو)

 

جاده خالی‌ست، فسرده‌ست امرود

هرچه می‌پژمرد از رنج دراز

مرده هر بانگی در این ویران

هم‌چو کز سوی بیابان آواز.

(در فروبند)

 

از پی آن‌که بیابم ره به خلوت‌گوشه‌ی جانان

با بیابان‌درنوردان و سحرخیزان شدم همراه

که مگر در هول ره دارم سر خود گرم

با شکفته داستان دل‌کش آنها.

(منظومه به شهریار)

 

آن شبان که مویه‌گر بودم

تا دم صبح پسین

و به هرای ددان در این بیابان و ره تاریک و روشن گوش می‌دادم

در مسیل سیل هم

گر یکی شعله می‌افروزید، می‌گفت که «ها، آمد

دردمندی که مرا هم‌درد می‌نامد.»

(منظومه به شهریار)

 

پای‌آبله ز راه بیابان رسیده‌ام

بشمرده دانه دانه کلوخ خراب او

برده به سر به بیخ گیاهان و آب تلخ.

(تلخ)

 

لخته‌ی دود بیابان‌گذری

هم‌چنان می‌گذرد.

(با قطار شب و روز)

 

ره سرمنزل مقصود و ره روز خلاص

در کدامین سوی تاریک بیابان شب است؟

با زبان‌آوری‌اش باد چرا

در نشیب دره می‌ماند خموش؟

(هم‌چنانی‌که به شن‌زار بیابانی گرم

جویی آواره بماند ز خروش)

...

(یک نامه به یک زندانی)

 

یک راه ندیدیم که خود باز نبود

یک نقطه به پایان که هم آغاز نبود

رفتیم بسی ره به بیابان، افسوس

حرفی که شنیدیم جز آواز نبود.

 

می‌خواست گره گشاید از زلف دراز

با کار فروبسته‌ی من کرد آغاز

گفتم که «از این شیوه چه می‌جویی؟» گفت

«دور است بیابان و شب ماست دراز.»

 

پای‌آبله‌مردی‌ام بر در به نیاز

ببریده بیابان به در از راه دراز

در زمره‌ی خفتگان دریغا کس نیست

کآوا دهمش، بشنودم یا آواز.

 

ای دیرسفر که رفتی از من! بازآی.

من آمدم، از چه بازرفتن؟ بازآی.

زین راه بیابان به چه سو بازروی؟

بازآی و مران جان من از تن، بازآی.



آینه/ مهدی عاطف‌راد


آینه! ذهن مرا می‌خوانی.

آینه! راز مرا می‌دانی.

آینه! هم‌دم تنهایی دل‌گیر منی.

من پر از رمزم و تو، آینه! تفسیر منی.

آینه‌ی چهره‌ی غمگین مرا می‌بینی.

تو هم، ای آینه! هم‌چون من از این غمکده دل‌چرکینی.

 

من در آیینه‌ی اندیشه به خود خیره شدم.

چشمهایم تر بود.

غم ژرفی را در عمق نگاهم دیدم.

از خودم پرسیدم:

این زمینی که چنین چشمه‌ی رنج است اکنون

کی قرار است که سرچشمه‌ی شادی باشد؟

 

آینه چشم به من دوخته بود.

بر نگاهش غم سنگینی

سایه انداخته بود

و رسوبی که نشان داشت از افسوسی تلخ

و غلیظ

و کدورت‌آمیز

کدرش ساخته بود.

حسرت‌آمیز به من می‌نگریست.

خسته از کشمکش بی‌پایان

از غم جان‌فرسا فرسوده

با نگاهی نگران می‌پرسید:

این زمینی که چنین پرتنش و ناآرام است اکنون

کی قرار است که آرام شود؟

و شود ایمن از جنگ و ستیز؟

و شود فارغ از زجر و عذاب؟

کی قرار است در آن صلح و صفا حکم براند بر ما؟

و در آن

کی قرار است به آرامش خاطر برسیم؟

و از این دوزخ جان‌سوز پر از کینه و نفرت برهیم؟



 

پاسخ به نامه کلک ٫ یدالله رویایی

وقتی پس از سال ها بی خبری و زندگی در تبعید نشریه 

کلک در گفتگویی مکتوب سوالات را برایش فرستاد، یدالله

رویایی نوشت

آقای مازندرانی عزیز

برای بقیه سئوال هایتان جوابی نمی نویسم...

ناگهان خسته شدم

گرچه اعتماد را فاصله بر میدارد ولی در فاصله بین من و شما

اعتمادی نشسته است که نمی دانم از کجا می آید.

با اینکه شما را ندیده ام ولی نصف شما را لحن شما می سازد. و

همین برای من کافی است

می گفت نگران به خزان نشستن فرهنگ است.

می گفت آدم برای آنکه درد بی فرهنگی را بفهمد باید خودش

فرهنگ داشته باشد و چه مغبون روزگاری است آن زمانه ای که

مردم به خزان نشستن فرهنگ را در سکوت نظاره کنند.

چنان که در از سکوی سرخ نوشت:

فرهنگ تعریف نمیشود. فرهنگ تعریف میکند. در همه جا

هست و در هیچ جا نیست. وقتی که هست تازه حس میکنی

که نیست یعنی باید فرهنگ داشته باشی که بدانی فرهنگ

نداری»

و از همین رو بود که به تبعید رفت تا آخر عمر بیش از نیم قرن

و گفت هرگز به ایران باز نمی گردم زیرا دل دیدن انقلاب

فرهنگی فقیهان را ندارم

زیرا که در نگاه رویایی در حکومت فقها پیش رفتن به معنای

به عقب رفتن است؛

که فقیه هر چه عقب تر برود پیشروتر است/۱

۱۰:۴۱



نمونه های شعر دیروز برای تبرک

نقشه آزادی /محمد رضا شفیعی کدکنی 


نقشه آزادی

با نقطه، نقطه

نقطه خون

خون رهروان

خون هزار مهسا خون بسی جوان

این نقشه بر سراسر میهن

در حال شکل گیری و گسترانگی

می گسترد به هر سو در بیکرانگی

این نقشه را شبانه به یکبار

نتوان کشید و دید

در طول سالیانش با خون توان کشید

با خون نسل ها

پررنگ و آشکار شود، در برابرت

تا ناکجای هرگزی حیرت آورت

این نقشه شگفتگی و شادی وطن

این نقشه رهایی و آزادی وطن

محمدرضا شفیعی کدکنی | مهرماه ۱۴۰۱


غزل برای درخت / سیاوش کسرایی

 

تو قامت بلند تمنّایی ای درخت.

همواره خفته است در آغوشت آسمان.

بالایی ای درخت

دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار

زیبایی ای درخت.

وقتی که بادها

در برگ‌های درهم تو لانه می‌کنند

وقتی‌که بادها

گیسوی سبزفام تو را شانه می‌کنند

غوغایی ای درخت.

وقتی‌که چنگ وحشی باران گشوده است

در بزم سرد او

خنیاگر غمین خوش‌آوایی ای درخت.

در زیر پای تو

اینجا شب است و شب‌زدگانی که چشمشان

صبحی ندیده است

تو روز را کجا؟

خورشید را کجا؟

در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت؟

چون با هزار رشته تو با جان خاکیان

پیوند می‌کنی

پروا مکن ز رعد

پروا مکن ز برق که برجایی ای درخت.

سربرکش ای رمیده که همچون امید ما

با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت.

طبیعت نیمه جان

ماه، غمناک

راه، نمناک

ماهی قرمز افتاده بر خاک.

 

مریم /فریدون توللی

در نیمه‌های شامگهان، آن زمان که ماه
زرد و شکسته، می‌دمد از طرفِ خاوران
استاده در سیاهیِ شب مریم سپید
آرام و سرگران.
او مانده تا که از پسِ دندانه‌های کوه
مهتاب سرزند، کشد از چهرِ شب نقاب
بارد بر او فروغ و بشوید تنِ لطیف
در نورِ ماهتاب.
بستان به خواب رفته ومی‌دزدد آشکار
دستِ نسیم، عطرِ هر آن گل که خرّمست.
شب خفته در خموشی و شب زنده دار شب
چشمان مریم است.
مهتاب، کم‌کمک ز پسِ شاخه‌های بید
دزدانه می‌کشد سر و می‌افکند نگاه
جویای مریم‌ست و همی جویدش به چشم
در آن شب سیاه
دامن‌کشان ز پرتو مهتاب، تیرگی
رو می‌نهد به سایهٔ اشجار دوردست
شب دلکش است و پرتو نمناک ماهتاب
خواب‌آورست و مست
اندر سکوت خرّم و گویای بوستان
مه موج می‌زند چو پرندی به جویبار
می‌خواند آن دقیقه که مریم به شستشوست
مرغی ز شاخسار.



سرزمین هرز/ محمد رضا راثی پور


در بسیاری از اسطوره ها و داستانهایی که سینه به سینه از نسل قبل در حافظه ما بجا مانده اشاره ای شده است به یوم تبلی السرایر 

که ثابت و سیار ، قرار از کف می دهد و به هم می آشوبد.

مادر ، فرزندش را نمی شناسد و برادر به قتل برادر کمر می بیند.

هر قلتشنی به ادعای نجات و منجی گری آشوب بر پا می کند وگروهی نادان تر از خودش را به گرد خود جمع می کند.

سوال اینجاست که کدام راهنما و کدام توانایی شناخت در این لحظه حساس می تواند بداد انسان سرگشته برسد.

آیا غیر از این است که توانایی ذهن انسان فقط به  مواجهه با حوادث قبلا تجربه شده محدود و منحصر است و در این حالت جز حیرانی و سرگشتگی یا گمراهی به آدم دست نمی دهد.

من کاری به نقل شده ها و پیش بینی ها ندارم.قویا معتقدم که این شرایط قبلا پیش آمده که در ذهن پیشینیان ما پس لرزه های آن حک شده و حتی به عنوان رازی مگو سعی شده به نسل بعدی منتقل شود.

ولی سوال من اینجاست که اگر قرار است در هر چند سده چنین بلبشو و خرابیی روی دهد چه نامی می توان به کائنات داد جز سر زمین هرز.

سرزمین هرزی که تی اس الیوت با وسواس و دقت از آن یاد کرده است.

ما گیاهان خودروی سرزمین هرزیم که ناچار و ناگزیر عنان حیاتمان بدست بادهای عاصی و بی طاقت است .