ریرا /نبما یوشیج
ری را، صدا میآید امشب
از پشت “کاچ “که بندآب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم میکشاند.
گویا کسی ست که میخواند…
اما صدای آدمی این نیست.
با نظم هوشربایی من
آوازهای آدمیان را شنیدهام
در گردش شبانی سنگین؛
ز اندوههای من
سنگین تر.
و
آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر.
یک شب درون قایق دلتنگ
خواندند آن چنان
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب
میبینم.
ری را… ری را…
دارد هوا که بخواند
در این شب سیا
او نیست با خودش.
او رفته با صدایش اما
خواندن نمیتواند.
پاک / احمد شاملو
گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
از بلند کاج خشک کوچه ی بن بست
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه
یادگاری جاودانه برتراز بی بقای خاک
اندوه /مهدی اخوان ثالث
نه چراغ چشم گرگی پیر
نه نفس های غریب کاروانی خسته و گمراه
مانده دشت بیکران خلوت و خاموش
زیر بارانی که ساعت هاست می بارد
در شب دیوانه غمگین
که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد
در شب دیوانه غمگین
مانده دشت بیکران در زیر باران، آه، ساعت هاست
همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر
نه صدای پای اسب رهزنی تنها
نه صفیر باد ولگردی
نه چراغ چشم گرگی پیر
معرکه برپاست
های و هوی و نعره انبوهی از اوباش
هیزم این آتش غوغاست!
متهم با جامه های پاک
هیبت و استادگی در صورتش قاطع
نور معصومیت از پیشانیش ساطع
با کلوخ تهمت این نان به مزدانی که بیخود گرد آوردند
هر ورق ناخوانده هم آخر شود شکاک!
تا بخواباند صدا های مخالف را
پتک می کوبد به میز محکمه قاضی
واژه های حکم پیشاپیش
-بار سنگینی که حتی آسمان با آنهمه وسعت
از قبولش کرد استنکاف-
در ضمیر تیره اش انداخته تشویش
جام شادی نوشتان اما
خنده های فتحتان کوتاه خواهد بود
این همه نفرت پراکندن
خاک را با کینه و اجحاف آکندن
عاقبت می پرورد آتشفشانی را!
محمد رضا راثی
قەت بە پاییز نەڵێن لە کوێم
ئەگەر بە جێگەم بزانێ
گەردەلوولم ئەکاتە سەر
دێت و هەرچی خەمی جوانمە
دێت و هەرچی ئازاری چاو ڕەشمە ئەیفڕێنێ..
لە دواییشدا.. منی عاشق
چۆن بەبێ ژان ببارێم و
تەڕتان بکەم تا سەر ئێسقان!
هرگز مکانم را برای پاییز فاش نکنید
اگـر بفهمــد که کجایـم
گردباد را بە سراغـم میفرستـد
او هم سرمیرسد و
تمام غمهای زیبایم
تمام دردهای شیرینم را
میربایـد و
دیگر چگونه منِ عاشـق
بدون درد ببـارم و
تا پوست و استخوان خیستان کنـم....؟!
کوبیده ام به در سر حود را
وقتی که در برغم تلاشم
جا وا نمی کند
جای ورود زخم سرم ماند و درد سر
وقتی که در به ضربه سر بی تفاوت است
باید سلاح تنیز تری برداشت
شاید کلنگ
آه از دهان قصه فروریخت
و رودی از درخشش آن جاری شد
شکلی طلوع کرد و گِلی آورد
احساس عاشقانه دلی آورد
شهری جوانه زد و سؤالی
از نامها عبور کرد و به طرحی گفت:
اینجا کجاست؟
ما کیستیم؟
بادی وزید و پرده کناری رفت
و زندگی به صحنه درآمد
هیچی بزرگ بر سر دستش
۴۰۰/۱۱/۲۷