وقتی کلید او
در قفل در به رقص می آید
چیزی میان سینه ی من شعله می کشد
چیزی که مثل هسته ی یک فکر بی قرار
زرد و سپید و شاد
در چشم های صاحب خود می سوزد
آنگاه
دیوارهای خانه به افسانه های دور
قد می کشند
و سقف را
با خویش می برند به هنگامه های نور
خورشید را
از سیم های کهنه می آویزند
و فرش ها
مواج می شوند
و ماهیان خاکی پیرانه
مثل شراره نور می افشانند
و رختخواب ها همگی باز می شوند
جریان مرگ
تعطیل می شود
و زندگی بکارت خود را
تکرار می کند
اشک و امید
در انتظار من جریان می یابند
در باز می شود
و او
با دست های نازک خود می آید
و ناگهان
چیزی درون سینه ی من شعله می کشد
مثل طلوع پنجره
مثل شب وصال.
28/1/85
مرحبا بر شما که آتش شور و شیدایی تان هنوز در برابر وزش این سموم بلا همچنان پایمردی می کند