
یک دشت آهو را هراسان کرد
دیشب تمامِ خوابِ من
لبریز از انگور و آهو بود
تا صبح از یک جامِ زرّین شوکران خوردم
تا صبح همپایِ غرورِ دشت لرزیدم
یک بغضِ بیضامن
در کوچهسارِ طوسی شعرم، رها میرفت.
تا صبح با آهو زیارتنامه میخواندم
تعبیر خواب تازهام شاید سفر باشد
خمیازهی ذوق مرا خواباند
خوابی که بر زخمم کویر لوت میپاشد.
* * *
شوقِ سفر انگار میبلعد،
موسیقیِ چاووشِ پیرِ روستا را
سرخوشتر از من، استخوانهایی که سنگینند
و شاپرکهایی که هرشب، خوابِ شمع و شعله میبینند.
مثلِ شرابی کهنه مینوشد،
گرد و غبارِ جاده را یک کاسه آبِ چشم
تکبیرها در امتدادِ بوقِ مینیبوس میرویند
جاماندهها از حسرتِ پابوس میگویند
طعم سکون دارد سفر
بیآینه، بیآب، بیقرآن
آتش بگیرد کاش
حلقومِ ششدانگی که چاووشی نمیخوانَد
آواز یعنی: «هر که دارد درد، بسمالله»
هرکس پریشان نیست برگردد
هرکس که در پندارِ پیشانیست، برگردد
این جاده را جز عشق و مستی انتهایی نیست
جاییست آغوشش که مثلِ هیچ جایی نیست
آنجا کبوترها، دلِ پروانگی دارند
دیوانهها هم مهلتِ دیوانگی دارند
تکرارِ مضمونِ قدیمِ شعله و شمع است
آنجا که حتا خاطر آیینهها جمع است
در لهجهی خشدار و خونآلود چاووش
زخم هزاران سالهای آماس خواهد کرد:
آنجا
انگورها مسموم
نامحرمان بسیار
خنجرها برهنهست
هرکس پشیمان نیست، برگردد!
در قصرها تب میکند تقدیرِ گل آنجا
همسایهی نورند، «اشباهِ رجُل» آنجا
مرزِ میانِ کفر و ایمان، یک وجب خاک است
شرقیترین خورشید در دامانِ شب، خاک است
* * *
با اینهمه، اینجا خراسان است
مضمون امنیّت
در انفجارِ بغضِ یک نقّاره پنهان است
اینجا سراسر نور، سرتاپا غرور است
بگذار عکس یادگاری را بگیرم
عکسی که در کنج کفن، رمز عبور است
مادربزرگِ قصهها بیآرزو مرد
گلدستهای در قابِ کهنه میدرخشد
من از ازل یک مشت گندم در نگاهم بود
شاید به چشمانِ کبوترها بیایم
چشمی که بر غیرِ تو وا شد، کور بهتر
بغضِ هزاران سالهای دارم
حالا که رنگِ آسمان در دسترس نیست
بگذار تا یک گوشه دلتنگی بخوانم
شور طلب در چشمِ بیسویم بیفتد
ماهورها را پشتِ سر انداختم، بس نیست؟
یک حبّه انگور
یک دشت آهو را هراسان کرد
خوابم، معما نیست
آغوشِ تو جانا، خراسان را خراسان کرد.