سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

بر دم دهکده مردی تنها/ مهدی عاطف‌راد

[نگاهی به جایگاه و نقش دهکده در سرزمین سروده‌های نیما یوشیج]

 

نیما زاده‌ی ده یوش بود- یکی از دههای دهستان اوزرود، از دهستانهای کوهستانی و ییلاقی بخش نور در شهرستان آمل.

کودکی و سالهای نخست نوجوانی‌اش در این ده و دره‌ها و کوهها و بیشه‌ها و جنگلهای آن و دههای پیرامونش گذشت و او با زندگی در آن روستای دل‌گشا و سرسبز با هوای پاک فرح‌بخش و فضای دل‌انگیز انس و الفت خاص و به آن دلبستگی ژرف شدیدی داشت و در سالهای جوانی همیشه با افتخار از زندگی‌اش در سالهای کودکی در ده یاد می‌کرد و افتخار می‌کرد به این‌که شهرستانی نیست بلکه روستایی و زاده‌ی روستایی کوهستانی‌ست:

 

من از این دونان شهرستان نی‌ام

خاطر پردرد کوهستانی‌ام

کز بدی بخت در شهر شما

روزگاری رفت و هستم مبتلا

(قصه‌ی رنگ پریده، خون سرد)

 

در همین مثنوی که نخستین سروده‌ی به یادگار مانده از اوست، درباره‌ی دلخوشی‌های زندگی در کوهستان و روستای کوهستانی‌اش چنین سروده:

 

هر سری با عالم خاصی خوش است

هر که را یک چیز خوب و دلکش است

من خوشم با زندگی کوهیان

چون که عادت دارم از طفلی به آن

به‌به از آن‌جا که مأوای من است

وز سراسر مردم شهر ایمن است

اندر او نه شوکتی، نه زینتی

نه تقید، نه فریب و حیلتی

به‌به از آن آتش شبهای تار

در کنار گوسفند و کوهسار

به‌به از آن شورش و آن همهمه

که بیفتد گاه‌گاهی در رمه

بانگ چوپانان، صدای های های

بانگ زنگ گوسفندان، بانگ نای...

 

هرجا هم که سخن درباره‌ی وطنش سروده، منظورش همین روستای یوش است و نه میهن به مفهوم عام آن- یعنی سرزمین ایران. به عنوان نمونه در بند پایانی شعر «به یاد وطنم» که در آن با کوه محبوب زادگاهش- فراکش- سخن گفته و آن را ستوده و با این کوه دل‌بند درد دل کرده و از دوری از آن نالیده، آن‌جا که سخن از دوست داشتن همیشگی وطنش سروده، منظورش دوست داشتن روستای یوش بوده:

 

ای فراکش! دو سال می‌گذرد

که من از روی دلکشت دورم

نیست با من دلم ز من بپرد

که چه سوی تو باز مهجورم.

 

من در این خانه‌های شهر، اسیر

هم‌چو پرنده در میان قفس

گوییا دزدم از بسی تقصیر

شده‌ام در خور چنین محبس.

 

بدتر از دزد می‌کنم باور

کرده‌ام هر گناهشان را فاش

چون پرنده به هر طرف خودسر

خوانده‌ام، خواندنم بود پرخاش.

 

می‌هراسم ز هرچه دیوار است

چه کند با هراس خود شاعر؟

شاعری کاین‌چنین گرفتار است

باشد اندر گریستن ماهر.

 

این‌همه هیچ، ای فراکش من!

دور ماندن ز روی تو سخت است

دوری‌ات کاسته‌ست زآتش من

چیست این بخت؟ مرگ یا بخت است؟

 

می‌رسد چون نسیم‌های بهار

دامنت می‌شود سراسر گل

می‌کشی سوی خود ز راه‌گذار

هر پرنده، چه زیک و چه بلبل.

 

کوه خرم! فراکش محبوب!

ملجاء فکرهای تنهایی

که همی ایستد بسی محبوب

بر سرت آسمانی مینایی

 

من که با فکر نافذ و باریک

خلق را هر زمان بپیچانم

پس چرا کمترم ز بلبل و زیک؟

غم فشرده‌ست روی خندانم.

 

کوه! با آن‌همه نعایم و جود

با چنان میهمانی عامی

نبرد پس چرا ز روی تو سود؟

شاعر بی‌نوای ناکامی.

 

سهم من دور ماندن از آن‌جاست

بی‌نصیبی ز هرچه جان‌بخش است

وطنم را ببین که از چپ و راست

چه نهان‌پرور و نهان‌بخش است!

 

باشد آن‌گونه‌ای که می‌خواهد

از صدای من و ز شکلم دور

گرچه هر دم ز جان من کاهد

گنهش نیست، خود شدم مهجور.

 

وطنم را همیشه دارم دوست

با وجود تمام بی‌صبری

نرسد سوش تا جهان بدجوست

دست یک فتنه، پای یک شهری.

 

و مثنوی «در جوار سخت‌سر» را که نیما آن را با این سطر شروع کرده:

من که دورم از دیار خود، چو مرغی از مقر

و در آن از دوری از دیار نالیده، با آرزوی در وطن بودن به پایان رسانده، و در آن هم منظورش از وطن،  زادگاهش، روستای یوش بوده است:

کاش بودم در وطن، ای کاش بودم در وطن.

 

در رباعی مشهور زیر هم منظور نیما از وطن مهوش، زادگاهش، ده یوش، است:

 

می‌میرم صد بار پس مرگ تنم

می‌گرید باز هم تنم در کفنم

زان‌رو که دگر روی تو نتوانم دید

ای مهوش من! ای وطنم! ای وطنم!

 

در سروده‌های سالهای جوانی و آغاز شاعری نیما، به ویژه در حکایتهایش، بارها او به ده و دهکده و روستا اشاره کرده و محیط بیشتر این حکایتها ده  است. در حکایتهای «بز ملاحسن»، «انگاسی»، «خروس ساده»، «آتش جهنم»، «دود» و چند حکایت دیگر، نام و نشان از ده، دهکده یا روستا دیده می‌شود و نیما نام بعضی از این روستاها- مانند انگاس و کچب- را هم آورده است، به عنوان نمونه:

بز ملاحسن مسئله‌گو

چو به ده از رمه می‌کردی رو

...

خواست انگاسی ابله که به ده

زودتر برگردد از جای رمه.

...

خروس ساده خوش می‌خواند روزی

به فرسنگی ز ده می‌رفتش آواز.

...

کچبی دید عقاب خودسر

می‌برد جوجگکان را یکسر

...

رفت از ده پی آن شرزه عقاب

پل ده را سر ره کرد خراب

بر سر منبر خود واعظ ده

خلق را مسئله می‌آموخت

...

بر سر بام روستایی ما

می‌جهد دودی از ره روزن

...

حکایت «کبک» یکی از نمونه‌های جذاب و آموزنده از سروده‌های دوره‌ی جوانی نیماست. ماجرای کمیک این حکایت که خاطره‌ای از دوران کودکی نیما و رابطه‌اش با پدرش است، در محیط ده رخ داده و بیانگر یادمانده‌ای آموزنده و طنزآمیز از دوره‌ی کودکی نیماست:

 

از دهکده آن زمان که من بودم خرد

روزی پدرم مرا سوی مزرعه برد

 

چون از پی او دوان دوان می‌رفتم

وز شیطنتم دست‌زنان می رفتم

 

کبکی بجهید در برم ناگاهان

بگرفتمش از دم، به پدر بانگ‌زنان

 

حیوانک بی‌چاره که مجروح رمید

تا آن‌که پدر بیاید از من برمید

 

این را پدرم بگفت شب با مردم:

«این بچه گرفت کبکی اما از دم.»

 

تا من باشم که هرچه را دارم دوست

او را بربایم از رهی کان ره اوست.

 

افزون بر حکایتها، در سروده‌های دیگر دوره‌ی جوانی نیما هم نشانه‌های گوناگونی از ده و دهکده و روستا دیده می‌شود، به عنوان نمونه در آغاز قطعه‌ی سنتی «نعره‌ی گاو»:

 

ای طرب‌آور! ای نعره‌ی گاو

از ره دهکده‌ی دور بلند

...

یکی از سروده‌هایی که در آن نیما از یوش نام برده، قطعه‌ی سنتی «خوشی من» است که در آن درباره‌ی بهترین دلخوشی‌اش، یعنی زندگی در روستای زادگاهش- یوش- و فضا و حال و هوای آن و ویژگیهایش، سخن سروده است:

 

مرا ز هرچه که نیکوست در جهان پی آن

به طیب خاطر، مدام کوشیدن

خوش است مثل بهایم گریز از ره شهر

چو رود از پی کهسارها خروشیدن

شب دراز نشستن به صحبت یاران

به یاد رفته و ذکر گذشته جوشیدن

ز نان بیخته با گندم سیه خوردن

از آب چشمه‌ی کوه «کلار» نوشیدن

شکار کردن و کار و کتاب و گوشه‌ی «یوش»

چنان‌‌که زیبد بر مرد، ساده پوشیدن

به کوه، بانگ دلاویز زنگهای رمه

ز مبدئی که نباشد عیان، نیوشیدن

به نغمه‌ی تبری خواندن و برابر آن

در گشاده‌ی فرسوده، گاو دوشیدن.

 

قطعه‌ی کوتاه «هیئت در پشت پرده» هم محیطی روستایی دارد و در آن نیما از رفیقان برزگر و دروگر روستایی‌اش خواسته که با همدیگر هم‌صدا و هم‌دست و هم‌راه و هم‌کار شوند و پرده‌ی اسارت زحمتکشان و رنجبران را بدرند و خود را از اسیری در پس آن رها سازند:

 

آمد، به چه نحو، در درون پرده

از شدت غیظ خون به لب آورده

پاهاش برهنه، بر کف اش داس کهن

بالا زده آستین، یقه وا کرده

با این‌همه از چه در درون پرده‌ست؟

از حبس نمی‌شود دلش آزرده؟

ای برزگر، ای رفیق من، ای هم‌کار!

از کار تو خون به عرق تو پرورده

هروقت که هم‌صدا شدی با این مرد

فریاد زدید هر دو با هم در ده

این پرده ز هم دریده خواهد گردید

چیزی به نهان نماند اندر پرده.

 

قطعه‌ی «خاطره‌ی امزناسر» سروده‌ی دیگری از دوره‌ی جوانی نیما است که در آن از دره‌های زادگاهش- یاسل و کام و امزناسر- سخن گفته و  حال و هوای دره‌ی امزناسر را به زیبایی توصیف کرده و آن را گهواره‌ی دوران کودکی‌اش دانسته است. در پایان قطعه هم، آرزو کرده که یک بار دیگر از آن بگذرد و آن را صدا بزند و دره پاسخش را بدهد.

 

قطعه‌ی «دیهقانا!» از دیگر سروده‌های نیما درباره‌ی روستا و زندگی خوب روستایی و زیانها و تباهیهای زندگی در شهر است. در این قطعه او خطاب به دهقان می‌گوید که فریب چربزبانی و سخنان فریب‌دهنده‌ی شهریان را نخورد و هرگز دهش را ترک نکند و به شهر که قفسی تنگ و دلگیر است و مرکز تباهی و فساد، نرود:

 

دیهقانا! نبری جای به در از بر ده

از به یک جای بماندن نشوی آزرده

سخن از بهر فریب تو فراوان گویند

ناتوان مردم از شهر به تو رو کرده

تنگتر از قفس شهر ندیده‌ست کسی

چه حدیث آن پسر از تنگ قفس آورده

مردگانند به تنگ آمده از تنگی جای

این بخیلان که برون ریخته‌اند از پرده

...

پاسخ آن‌چه شنیدستی یک حرف بگو:

«صد به شهر ارزد یک روز بهاران در ده.»

 

در سروده‌های آزاد نیما هم روستا نقشی چشم‌گیر و جایگاهی بزرگ دارد و شعرهای آزادش، با زمینه و فضا و حال و هوای روستایی فراوانند.

چهره‌های اصلی سروده‌های آزاد نیما، همگی روستایی هستند و زادگاهشان و محیط زندگیشان روستا است.

به چهار سروده‌ی بلند نیما در این‌جا نگاه کنیم: خانه‌ی سریویلی- مانلی-پی دارو چوپان- کار شب‌پا.

 

در «خانه‌ی سریویلی»، سریویلی شاعری روستازاده و روشن‌سرشتی روستایی‌ست که به نوشته‌ی نیما، با زنش و سگش، در دهکده‌ی ییلاقی ناحیه‌ی جنگلی زندگی می‌کردند. سریویل هم نام دهکده‌ای‌ست در نزدیکی زادگاه نیما، در «کجور».

 

سریویلی، آن یگانه شاعر بومی هم

کرده خو با زندگی روستایی در وثاق خود

زندگی می‌کرد

شاد و خرم

صحن دل‌باز سرایش بود پر از سرو کوهی وز عشقه‌های بالا رفته بر دیوار و بام او

گلبنانی که ز جنگلهای دورادور

تخم آنان را

خوشنوایان بهار آورده بودند

وان زمان که ابرهای پررطوبت بر سوی آن جایگه رو کرده بودند

در چمنزار سرای او

تا به دلخواهش برآید کار، بپراکنده بودند

در گه پاییز، چون پاییز با غمناکهای زردرنگ خود می‌آمد باز

کوچ کرده زاشیانهای نهانشان جمله توکاهای خوش‌آواز

به سرای خلوت او روی آورده

اندر آن‌جا، در خلال گلبنان زرد مانده، چند روزی بودشان اتراق

و همان لحظه که می‌آمد بهار سبز و زیبا، با نگارانش به تن رعنا

آشیان می‌ساختند آن خوشنوایان در میان عشقه‌ها.

 

با نگاه مهربارش سریویلی در همه این جلوه‌ها می‌دید

یک به یک را در مقام جلوه می‌سنجید

خوب می‌کاوید چشمانش

آن دلاویزان رنگین را.

آن دلاویزان برای او

ساز می‌کردند نغمه‌های شیرین را

و از آنها سریویلی را به دل می‌بود لذتها.

 

گاه زیر شکل شمشیر و کمانی کز دلاور پدرانش بد نشانی

و به روی تیره‌ی سبز کهن دیواری آویزان

بود آن خلوت‌گزیده گرم کار شعرخوانی.

 

در تکاپوی غروب آفتاب روزهای دل‌گشاده گاه

بود ناظر سوی گاوان، وقتی از راه چراگاه

با سر و شاخ طلایی‌شان

سوی ده برگشت می‌کردند.

می‌شنید از دور با صدها صدای مرد و زن مخلوط بانگ زنگهاشان را

هم‌چنین می‌دیدشان در زیر گرد راه پیدا

آنچنانی کز درون خرمن آتش

بگذرد تصویرها کم‌رنگ و دلکش.

 

در «مانلی»، مانلی ماهیگیر (یا به زبان نیما، مولامرد) روستازاده بوده و اهل روستایی ساحلی:

 

وقت کاین معرکه‌ی بود و نبود

بود از کار سحر دوداندود

دید آن مولامرد

بر سر ساحل خود را، ز همان راه که او آمده بود

ده به چشمانش می‌شد نزدیک

با قلنسوتی شکل بامش

بر سر حمامش

لیک در ده نه کسی داشت عبور

مردی آن‌جا فقط از پشت نپار

با شماله که به دست وی، دو می‌زد و می‌آمد دور.

 

در «پی دارو چوپان»، الیکای چوپان که شکارچی بی‌همتای شوکا (گوزن کوچک جنگلی) بوده، روستازاده بوده و ساکن روستایی جنگلی:

 

الیکا، نادره چوپان جوان و رعنا

در کمانداری مانند نداشت

آشنایانش او را دم‌خور

به هنر «شاه‌کمان» می‌خواندند

در همه دهکده، از خرد و بزرگ

کس نبود از خورش صیدش بی‌بهره شده

او به صید شوکا

رغبتش بود فراوان اصلا

و به جز این‌که کمانی گیرد

به خیالی، چه خیالی

گوشه‌ای را به نشانی گیرد

هیچش اندر دل، در حوصله‌ی کار نبود.

 

روزی او تیر و کمانش بر پشت

هم‌چو روزان دگر از پی صید

سوی جنگل شد و این بود غروبی غمناک

و مهی نازک، گرمازده مانند بخار

از هوا خاسته، در جنگل ویلان می‌شد

و همه‌ ناحیه‌ی «دیزنی» و «گرجی» (رستای قشنگ)

بود پنداری در زیر پرند.

 

در «کار شب‌پا»، مرد شب‌پا که حرفه‌اش پاییدن کشتزارهای برنج (آیش) است و جلوگیری از آسیب رساندن خوکهای وحشی به کشتزارها است، روستایی‌ست و کومه‌ی روستایی کوچک و محقرش در دهی، دور از محل کارش، قرار دارد:

 

ده از او دور و کسی گر آن‌جاست

هم‌چو او زندگی‌اش می‌گذرد

خود او در آیش

و زن او به نپاری تنهاست.

 

نزدیک به بیست سروده‌ی آزاد دیگر نیما هم زمینه و فضا و حال و هوای روستایی دارند و در آنها یا به طور مستقیم از ده و دهاتی سخن گفته شد یا، اگر هم به طور مستقیم و صریح سخن از ده گفته نشده، نشانه‌ها و اشاره‌هایی وجود دارد که نشان دهنده‌ی فضای روستایی شعر است.

نخستین این سروده‌ها «ققنوس» است که فضایی کاملن روستایی دارد:

 

از آن زمان که زردی خورشید روی موج

کم‌رنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج

بانگ شغال و مرد دهاتی

کرده‌ست روشن آتش پنهان خانه را

قرمز به چشم شعله‌ی خردی

خط می‌کشد به زیر دو چشم درشت شب

وندر نقاط دور

خلقند در عبور.

 

شعر «بخوان، ای هم‌سفر! با من» اگرچه در کل فضایی روستایی ندارد ولی اشاره‌هایی در آن هست که نشانه‌ی زندگی روستایی در دهکده و دهقانان است، از جمله:

 

شب از نیمه گذشته است

خروس دهکده برداشته‌ست آواز.

...

پلیدی زیر افرادار

شکسته بود کندوهای دهقانان و خورده بود یکسر.

 

شعر «خروس می‌خواند» از همان آغاز حال و هوایی روستایی دارد:

 

قوقولی قو، خروس می‌خواند

از درون نهفت خلوت ده.

 

شعر «او را صدا بزن» هم با تصویرهایی از دره‌ها و کوه‌ها و دشتها و دمنها و بانگ خروس، فضایی روستایی دارد:

 

جیب سحر شکافته زآوای خود خروس

می‌خواند.

 بر تیزپای دلکش آوای خود سوار

سوی نقاط دور

می‌راند

بر سوی دره‌ها که در آغوش کوهها

خواب و خیال روشن صبحند

بر سوی هر خراب و هر آباد

هر دشت و هر دمن

او را صدا بزن.

...

کوچید کاروان که به ده بود، مدتی‌ست

در چادر سفید عروس ایستاده است

با چه طراوتی

زیر شماله می‌گذرد ده...

 

در شعر درخشان «مهتاب» نشانه‌هایی از دهکده وجود دارد، اگرچه کل شعر فضای روستایی ندارد:

 

مانده پای آبله از راه دراز

بر دم دهکده مردی تنها

کوله‌بارش بر دوش

دست او بر در، می‌گوید با خود:

«غم این خفته‌ی چند

خواب در چشم ترم می‌شکند.»

 

شعر «باد می‌گردد» هم نشانه‌هایی از زندگی روستایی دارد:

 

باد می‌گردد و در باز و چراغ است خموش

خانه‌ها یکسر خالی شده در دهکده‌اند.

 

در شعر «در ره نهفت و فراز ده» تصویر از دهی داریم تسلیم شده و غارت‌زده و هستی‌باخته:

 

در ره نهفت و فراز ده حرفی‌ست:

کی ساخته‌ست؟

کی برده است؟

کی باخته‌ست؟

 

و نارون خموش

و باغ دیده غارت، بر حرفها که هست

بسته‌ست گوش

و هرچه دلگزاست

از ساحل شکسته که تسلیم گشته است

تا دره‌های خفته به جنگل که کرده‌اند

میدان برای ظلمت شب باز.

 

در شعر «یک نامه به یک زندانی»، نیما که نویسنده‌ی نامه به رفیق زندانی‌اش است، از دهکده‌ای که ساکن آن است و در آن در انزوا زندگی می‌کند، نامه‌ای بلندبالا برای رفیقش نوشته است. در جایی از این نامه می‌خوانیم:

 

من در این دهکده، در بسته به روی

(همچو بینایی سرگشته به شهر کوران

که اسفناکی او از همه سوست)

بارها گفته‌ام این با همه کس

که فقط حرف دل من با اوست...

...

و من خسته‌ی ویرانه (که گر ذره‌ام از شادی هست

حسرت و دردم از خانه‌ی دل می‌روبد)

می‌توانم که دوباره دیدن

که به افسون کدام و چه فریب

دستی از حلقه‌ی فرسوده قبایی بیرون

به در خانه‌ی همسایه‌ی من می‌کوبد

و چه مهتابی (چرکینتر از راهی سرد و خاموش)

می‌کند چهره‌ی مردی را روشن

که به ده می‌رسد انبانش خالی بر دوش.

 

نشانه‌های زندگی روستایی و اشاره‌هایی به حال و هوای دهکده را در این شعرهای کوتاه که سروده‌های سالهای انتهایی شاعری نیما یوشیج هستند، هم می‌شود دید:

در کنار رودخانه- کک کی- سیولیشه- داروگ- برف- در پیش کومه‌ام- تو را من چشم در راهم.

به عنوان نمونه، در شعر برف، کوه وازنا که کوهی روبه‌روی خانه‌ی پدری نیما در یوش بوده، نشانه‌ی فضا و زمینه‌ی روستایی این شعر و به ویژه نشان‌دهنده‌ی حال و هوای یوش در آن است.

یا در شعر «کک کی»، بیشه و علفزار و گاوی که در آن نعره می‌کشد، به شعر چشم‌اندازی روستایی داده‌اند.

 

در بین رباعیهای نیما هم رباعیهایی هست که در آنها  او سخن از دهکده است- از جمله:

 

با آن که به سر نه شاخ و بر پشت نه دم

در حیرتم از هیکل در صورت خم

با او نه کسی راست سر و کار ولیک

در دهکده گویند که گاوش شده گم.

 

یا دل به قفای رفتگان می‌نگرد

یا جان به غمی راه دلم می‌سپرد

گر خنده و گر گریه مرا تعزیت است

در دهکده‌ای نگر چه‌ها می‌گذرد.



دیوارها همیشه مرا ایستانده‌اند/ مهدی عاطف‌راد


افسوس و بی‌نهایت افسوس

راهم همیشه بسته و بن‌بست بوده است

راه من و تمام رفیقان همرهم

راهی که می‌رود به بلندای آرمان

راهی که می‌رسد به افقهای آرزو.

دیوارها همیشه مرا ایستانده‌اند.

آنها مرا همیشه

ترسانده‌اند.

راه مرا به سوی رهایی

همواره بسته‌اند.

زهر فلج‌کننده‌ی نومیدی

در کاسه‌ی شکسته‌ی قلبم چکانده‌اند.

 

دیوارهای سنگی و سیمانی بلند

با پایه‌های محکم پولادین

سد کرده‌اند همواره

راه امیدواری دلخوش‌کننده را

دیوارهای انکار

دیوارهای تردید

دیوارهای دلهره و ترس

دیوارهای یأس

با آن همه قساوت منحوس

با آن‌همه خشونت مدهش

و ما اسیر سلطه‌ی آن راه‌بندها

در باتلاق واهمه‌ها و هراس‌ها

در حال دست و پا زدن و غوطه‌خوردن‌ایم

درمانده، خسته، از نفس افتاده

فرسوده، دل‌بریده و واداده.

 

بغض غریب مو‌‌ذی و مرموزی

سد کرده است

راه نفس کشیدنمان را

و بسته است بر ما

راه خیال‌ورزی و اندیشه‌پروری

و شوق آرزوپردازی.

حسی عجیب و گیج‌کننده

دردی کشنده

سرتاسر وجود مرا قبضه کرده است

بر قلب زخم‌خورده‌ی من چنگ می‌زند

می‌پیچد آن سیاه‌نفس در وجود من

آکنده‌ام از آه نفس‌گیر می‌کند.

 

من سخت با تمام وجودم

بیزارم از تمامی دیوارهای راه‌بند

دیوارهای کینه و نفرت

دیوارهای سخت قساوت

و

دارم یقین قاطع و بی‌تردید

که دیر یا زود

آن مرگ‌آوران

ما را شبی سیاه

در گور تنگ فاجعه‌ها دفن می‌کنند.

 

در محبس سیاهی هول‌انگیز

زندانی تمامی دیوارهای ترس

با خود به زمزمه می‌خوانم

با بانگ محتضر

و با صدای لرزان:

افسوس و بی‌نهایت افسوس

دیوارها همیشه امیدم را

با یأس کشته‌اند.

نومیدی سیاه را

جایش نشانده‌اند.

دیوارها همیشه مرا ایستانده‌اند.

آنها مرا همیشه

ترسانده‌اند.

راه مرا به سوی رهایی

همواره بسته‌اند.

زهر فلج‌کننده‌ی نومیدی

در کاسه‌ی شکسته‌ی قلبم چکانده‌اند.

خنده /علی سرتیپی


مثل باران اسیدی که نرویاند هیچ

باز سوراخ کند بی وقفه قلب مرا

گذر تلخ زمان


شوره زار دل من دیر زمانیست که چشم کرم از هیچ تنابنده ندارد

و به صد رمز و اشارت به همه می گوید

حال من خنده ندارد


مطرود/ناهید کبیری

ایمان آفتابی من
در خانه  ای غروب می کند.
شب
درنهان پنجره هایت
                                 رسوب می کند.
            ای آب های مات  تصور
            ای چشمه های ریشه تان جملگی سراب

از دست های خستۀ من

                                        تنگ خالی آب

روزی سقوط می کند.
از سرزمین عشق
از  خاطرات آشنای بومی
یک سایه ای عبور می کند.
مطرودی از وطن
با گریه،
                           کوچ می کند...

هر روز/ محمد رضا راثی پور



هر روز مثل دیروز
از کله سحر
تا وقت بوق سگ
با سایه همیشه ملال آور
گسترده هر کجا که بگویی بساط را
خشکانده برگ و بار  نهال نشاط را

سنگینی وقاحت خود را

آنسان که پرت کردن کبریت نیم سوز
در پیتهای بنزین

با هر سرک کشیدن در انزوای  ما

اثبات می کند
بی اعتنا به پچ پچه ناسزای ما

هر روز مثل دیروز
از کله سحر
تا وقت بوق سگ
ما در خیال و خواب هزاران حماسه را
تصویر میکنیم
افتادن تصادفی چند برگ را
آغاز روز حادثه تعبیر می کنیم
ما را چه زنده داشته جز روز انتقام
آندم که تیغ خشم بر آریم از نیام

ما مرگ را که از رگ گردن هم
نزدیکتر به ماست
مقهور این لجاجت و انکار کرده ایم
نبض رگی که هیچ زمانی نداشتیم
آیینه ای که بر دهن ما گرفته اند
و مکث قلب ما که تپپیدن زیاد برده از آغازتا کنون
حجت تمام کرد به میراث خوار ها

تا در هوای غارت دار و ندارمان

دندان کنند تیز

اما حضور ما شبح سخت جان ما

پا کوفت بر زمین لجاجت که زنده ایم به کوری چشم هرکه نیارد دید!
از کله سحر
تا وقت بوق سگ!