راهی و روانهام به سوی شهر بینوای گرد غم گرفتهام
و نشسته بر تن نحیف زخمیاش غبار نکبت و فلاکتی که نازدودنیست
و سیاهی کدورتی که ناستردنیست.
□
سالهای سال پیش از این چه زنده و امیدوار و شاد بود شهر پرنوای من!
قلب سالم و پر از انرژی جوانیاش چه خوندمنده و تپنده بود!
شهر آرمانیام
شهر روشنایی امیدهای گمشده
شهر آسمانیام که آسمان هر شبش
غرق بود در درخشش ستارههای تابناک بیشمار
و پر از صدای سازهای دلنواز بود و نغمههای خوشنوا
در تمام طول روز و شب
شهر دلگشای من.
□
راهی و روانهام به این امید واپسین که شانس یار من شود و باز هم ببینمش
شهر بینوای سالها ندیده را
که دلم برای دیدنش همیشه تنگ بوده است و هست
شهر گمشده درون گردباد فاجعه
و اسیر تندباد اتفاقهای ناگوار
شهر غرق در هزارها هزار سانحه
شهر اشکها و آهها
شهر بینوا.
□
میروم قدمزنان و جستوجوکنان
در مسیر پرسههای خستگی و دلشکستگی پرکسالتی که بینهایت است
و من، این مسافر غریبه را، برای سالهای سال کرده است اسیر تنگنای خود
پرسههای تشنگی زجرآور همیشگی من
با تمام قصهها و غصههای بیشمار ناشمردنیش
با تمام اشکهای ناستردنیش.
□
میروم و از خودم سوآل میکنم مدام
آه، پس چرا
هیچکس سرود زندگی در این مسیر سرنمیدهد؟
هیچکس چرا عطا نمیکند به دیگری امید؟
نه ترانهای نه نغمهایست دلنشین
نه حکایتی و نه روایتی، نه مژده و بشارتی امیدبخش
نه نوای دلگشای ساز خوشنواز شورافکنی شنیده میشود
نه صدای مهربان آشنا به گوش میرسد
هیچکس مرا صدا نمیکند چرا؟
هیچکس چرا نمیدهد سلام دوستانهی مرا جواب؟
در سکوت محض یأس مرگبار
هیچ چیز نیست، هیچ چیز، هیچ چیز، هیچ چیز
هیچ چیز و هیچ کس
هیچ جز سیاهی بدون انتها
هیچ جز سکوت خالی از صدا
از طلوع صبحدم
نه نشانهای
از فروغ زندگی نه آیهای
نه اشارهی نگاهی آشنا
یا نشانهی امیدبخش زمزمه
نه نسیم دوستی و نه شمیم همدلی
نه صدای گام یا که جای پای یک غریب رهگذر
جز صدای نوحهای که زنگ دلخراش آن نوید مرگ میدهد
هیچ بانگ دیگری به گوش من نمیرسد
جنبشی اگر که هست جنبش هراسآفرین سایههای ترسناک یأسهاست
و سیاهی پر از هجوم اضطرابهای گنگ لرزهافکن است
ماجرای بهتآور کسی که هست از شب سیاه هم سیاهبختتر
و کسان او همه اسیر ناکسان
و همه سوار شانههای باد کرده راه گم، به سوی پرتگاه میروند
تا شوند زنده زنده، با هزار آرزو، در عمق آن سیاهچاه مرگبار دفن
و شوند در میان ژرفنای آن هزارتوی شوم انهدام محو و گم.
□
دورتر از آخر جهان
از تمام مردگان و زندگان
از تمام رفتگان و ماندگان
شهر بینوای خستهام کجاست؟
شهر دردمند دلشکستهام کجاست؟
شهر شومبخت مردمی غریبه، غرق در غمی غریب
شهر عشقهای گمشده
در تراکم کدورت غبار فاصله
شهر زخمی از هجوم کینههای کور
و اسیر دستبند و پایبند نفرتی سیاه
و خصومتی که بذر مرگ میپراکند
شهر بینوای من که گشته پایکوب موجهای پرتلاطم تباهکار انهدام
در غروب بیطلوع
در سکوت بیسرود.
□
بس که زجر دیده است شهر بینوای من
بس که رنج برده است شهر بینوای من
مرده است شهر بینوای من.
نیما هم مثل ما و همه، در این زمانه و در همهی زمانهها، در اینجا و آنجای زمین، در جهانی آشوبناک و در سرزمینی آشوبزده میزیست و از این بابت بسیار دلتنگ و دلگرفته و دلخسته بود، و گریزی و گزیری هم نداشت از دلگیر زیستن در جهانی اسیر سلطهی آشوبگرانی تبهکار با کارکردی و کارنامهای آکنده از خونریزی و آلوده به کشتن و کشتار و ویرانی و تباهی و تخریب و انهدام.
اگرچه نیما در چند سرودهاش به آشوبناکی زمانه و آشوبگری جاری در این جهان پرآشوب اشاره کرده، و از آشوب و آشوبگران و آشوبناکی و آشوبیدگی و آشوبگری، در قالب ترکیبهای استعاری و غریب خودساخته، سخن سروده ولی تنها شعرش که به طور خاص متمرکز بر موضوع آشوب است، شعر «برف» است.
شعر «برف» شعری چهارده سطریست که از سه بخش تشکیل شده است.
بخش نخست در بر گیرندهی این سه سطر است:
زردها بیخود قرمز نشدهاند
قرمزی رنگ نینداخته است
بیخودی بر دیوار.
بخش دوم در بر گیرندهی این چهار سطر است:
صبح پیدا شده از پشت ازاکو اما
وازنا پیدا نیست
گرتهی روشنی مردهی برفی همه کارش آشوب
بر سر شیشهی هر پنجره بگرفته قرار.
و بخش آخر در برگیرندهی این هفت سطر است:
وازنا پیدا نیست
من دلم سخت گرفتهست از این
میهمانخانهی مهمانکش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است
چند تن ناهشیار
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار.
بخش نخست این شعر به نظر من ربطی منطقی و مفهوم و مشخص به دو بخش دیگر آن ندارد و اگر هم ارتباطی معنایی و ساختاری با آنها و با فضای کل شعر دارد، این ربط و ارتباط دست کم برای من گنگ و نامفهوم است، و به باور من این بخش شعر، ماننده زایدهای اضافی و سری مصنوعی به تنهی شعر چسبانده شده، بدون آنکه با آن ارتباطی ارگانیک و منطقی داشته باشد. آنچه هم مفسران نامدار این شعر- از جمله تقی پورنامداریان (در کتاب «خانهام ابری است/ شعر نیما از سنت تا تجدد») و سعید حمیدیان (در کتاب «داستان دگردیسی/ روند دگرگونیهای شعر نیما یوشیج») به تفصیل دربارهی آن نوشتهاند و گمانهزنیهای بیپایهای که کردهاند- از جمله ربط دادن آن به «انقلاب کمونیستی چین» و کتاب «زردهای سرخ» هانوی مارکانت (پورنامداریان) یا ربط دادن آن به زردی و سرخی آفتاب صبحگاهی (حمیدیان)- به نظر من بیربط و نابهجا و نادرست است، و چون من به این موضوع در نوشتهی انتقادی دیگری به تفصیل پرداختهام، در اینجا دیگر به آن نمیپردازم و از بخش اول این شعر میگذرم.
بخشهای دوم و سوم شعر «برف» با هم ارتباطی منطقی و معنایی و ساختاری دارند و در کنار هم فضایی آشوبزده و آشوبناک را در بیرون (در طبیعت) و در درون (در جهان زندگان و در سرزمین نیما) نشان میدهند و بنمایهی هردو بخش آشوبناکی جهان است که مایهی دلگرفتگی شدید نیما شده و او را سخت آزردهخاطر و افسردهدل کرده است.
بخش دوم وضعیت مکانی بیرونی و موقعیت زمانی را نشان میدهد: صبح سرد زمستانی از پشت ازاکوه یا آزادکوه که بلندترین قلهی کوههای اطراف زادگاه نیما و نامدارترین کوه مازندران است، در حال فرارسیدن است و لایهی نازکی از برف پرآشوبی که در شب پیش میباریده، بر شیشهی پنجرهی اقامتگاه راوی شعر- نیما- آرام و قرار گرفته و در اثر ساکن و راکد شدن، روشنیاش زندگی و سرزندگیاش را از دست داده و مرده است، و به علت وجود همین برف بیجان جسدواره و روشنیمرده که پنجره را تار و کدر کرده، کوه محبوب نیما، وازنا، پیدا نیست.
بخش سوم وضعیت مکانی درونی و حس و حال راوی شعر- نیما- را در این موقعیت نشان میدهد: نیما دلش سخت گرفته است، چرا؟ چون کوه محبوبش، وازنا، را از پس پنجره نمیبیند و جایگاهی که در آنجا زندگی میکند، میهمانخانهای مهمانکش (اقامتگاهی موقتی و مهلک) است آشوبزده و آشوبناک که روزش هم تاریک است و محروم از روشنایی، و آشوب بر پا شده در آن، ساکنان آشوبگرش را که آدمهایی ناهشیار و خوابآلود و ناهموار هستند، نشناخته و بیسبب و بدون انگیزه به جان هم انداخته است.
پس در طول شب، در جهان بیرون (طبیعت) برف، با بارش کولاکیاش، آشوب به پا کرده بوده و در جهان درون، ساکنان مهمانخانهی مهمانکش که جمعی ناهشیار و ناهموار و خوابآلودهاند، آشوب به پا کرده بودند، و اینک که شب سپری شده و صبح پیدا شده، دل نیما که در برابر پنجره ایستاده، و شاهد پیدا شدن صبح از پس آزادکوه است، از این آشوبها به تنگ آمده و سخت گرفته است.
میهمانخانه را در این شعر، نیما به معنی مسافرخانه به کار برده است، یعنی اقامتگاه موقتی مسافرانی رهگذر که برای مدتی کوتاه در آن اقامت میکرده و سپس آن را ترک میکرده و میرفتهاند. روشن است که در اینجا میهمانخانه استعارهای برای جهان گذران است که اقامتگاه موقت ساکنان آن، و به ویژه آدمها، است. اگرچه میهمانخانه، به معنی دقیق و امروزین واژه، مرتبهای بالاتر از مسافرخانه و پایینتر از هتل داشته و دارد، ولی بعید است که نیما به این موضوع توجهی داشته و به این تعبیر از آن استفاده کرده است. او میهمانخانه را به همان معنی عام مسافرخانه یا اقامتگاه موقت گرفته- به خصوص اگر به این نکته توجه کنیم که در شمال ایران- مازندران و گیلان- واژهی میهمانخانه یا میهمانسرا- به معنی مسافرخانه- در زمان نیما و همین حالا رایج بوده و در استانهای شمالی ایران، اغلب به جای مسافرخانه از واژههایی چون مهمانخانه (میهمانخانه) یا مهمان سرا یا مهمانپذیر استفاده میشده است و هماکنون هم میشود.
بنابراین، در نگاهی کلی، میبینیم که شعر «برف» شعریست دربارهی جهان آشوبناک و سرزمین آشوبزدهی شاعر که هنگامهی آشوب در طبیعت و در بین آدمها غوغا به پا میکند و آدمیان را بدون هیچگونه شناخت و آگاهی و انگیزه و بیسبب به جان هم میاندازد و به ورطهی هلاکت میکشاند.
□
در شعر «دل فولادم» هم که نیما آن را پس از کودتای بیست و هشت مرداد سال ۱۳۳۲ سروده و در آن حال و هوای ذهنی و احساسیاش را از شنیدن خبر کودتا بیان کرده (نیما در مرداد این سال و هنگام رخ دادن کودتا در یوش بود و خبر کودتا را از همولایتیهایی که از تهران به یوش آمده بودند، شنید) دربارهی آشوبگران و کار و کردارشان که «کشتن و کشتار» است، سخن سروده است:
رسم از خطهی دوری، نه دلی شاد در آن
سرزمینهایی دور
جای آشوبگران
کارشان کشتن و کشتار که از هر طرف و گوشهی آن
مینشانید بهارش گل با زخم جسدهای کسان.
از «آشوب» و ترکیبهای اضافی و استعاری آن، به معناهایی خاص که نشانهی دیدگاه و طرز نگاه ویژهی نیما و ساخته و پرداختهی زبان خاص اوست، او در چند شعر دیگر استفاده کرده است، از جمله از ترکیب «دلآشوب چراغ» در شعر خونریزی، به معنی چراغی با شعلهی لرزان و بیقرار:
پا گرفتهست زمانیست مدید
ناخوشاحوالی در پیکر من
دوستانم! رفقای محرم!
به هوایی که حکیمی برسد، مگذارید
این دلآشوب چراغ
روشنایی بدهد در بر من.
و ترکیب «بزمآشوب» در شعر «پادشاه فتح»، به معنی بزمی پر از غوغا و آشوب مستانه :
پادشاه فتح بر تختش لمیده است
بس شب دوشین بر او سنگین و بزمآشوب بگذشته
لحظهای چند استراحت را
مست برجا آرمیده است.
و ترکیب استعاری «ساحل آشوب» در شعر «اندوهناک شب»، برای سایهی بیقراری که در ساحل آشوبزده دیده میشود:
این سایه از رهش
بر سایههای دیگر ساحل نگاه نیست
او را اگرچه پیدا یک جایگاه نیست
با هر شتاب موجش باشد شتابها
او میشکافد این ره را کاندران
بس سایهاند گریزان
خم میشود به ساحل آشوب.
و تعبیر غریب و از هر نظر نیمایی «سطح پرآشوب فضا» در شعر «پریان»، آنجا که شیطان با پریان سخنان دلفریب میگوید و میکوشد تا آنها را با گفتههای وسوسهانگیز و پرترفندش خام کند و بفریبد و رام سازد:
اینک که من و شما به هم دوست شدیم
گنجینهی کشور بن دریا را
دادم به کف شما کلید
وز هرچه خوشی که بر ره آن پیدا
بستم گرهی که با سرانگشت شما
بگشاید
در کف توانای شما ماند بهجا
از گودی دریا
تا سطح پرآشوب فضا
از رنج دل شما نکاستهست آیا؟
و دلآشوبهی موجهای پر جنب و جوش و گم شدهی دریا، از تنهای آرمیده، در شعر «گمشدگان»:
میآید با چه شور و سودا همکار
سر بر سر ساحل نگون میکوبد
میکاود و میروبد و میجوشد، دل
از هر تن آرمیده میآشوبد.
آشوب به معناهای دیگر هم در سرودههای نیما به کار رفته است، به عنوان نمونه در «افسانه»، از زبان «افسانه» به معنی اغواگر و هوسانگیز:
یک زمان دختری بودهام من
نازنین دلبری بودهام من
چشمها پر ز آشوب کرده
یکه افسونگری بودهام من
آمدم بر مزاری نشسته.
یا در رباعی زیر:
باد آمد و گل آمد و وقت آمد خوب
خیز، ای پسر! و خیمه ز خاشاک بروب
پرسید: «چه کس آید؟» گفتم: «آن شوخ»
گفتا که «نمیآید، کم کن آشوب.»
مشت بر هوا به کجا
تا به مرگ و ویرانی
تا به گندنای چاله ی پشیمانی
یک نفس تامل کن
این رهی که از میان این همه ره
انتخاب خشم تو شد
هیچ جز ندامت نیست
آن که گفت پشت شمام
گولتان زد و جا زد
با فریب یک وعده
از حریم امن و امان
تا دم همه گلوله ها رفتید
باکتان نبود آیا
تا به ناکجا رفتید
9
آنگاه ما شرارت را به چشم دیدیم
نرینه نبود؛
اما هستی را
با خرطوم ناچیز نهایی اش مساحت کرده بود
در مثلث پیاله و نشمه و باج.
انتظار خونین وهن
در کبودی سرد پولاد
با صلوات و سلام درآمد
و آلِ سفاهت را در بازارچه به مسند برنشاند.
نرینه نبود؛
اما نره ای داشت
و جهان را با خرطوم ناچیز نهایی اش مساحت کرده بود
در مثلث پیاله و نشمه و باج.
1374
یک شعر چاپ نشده از مرحوم احمد شاملو