بین تمام رنگها، نیما یوشیج نسبت به رنگ زرد دلبستگی بیشتری داشت و این رنگ برایش افسونی ویژه داشت که شاید ریشه در اندوهها و افسوسها و حسرتهای او داشت. به جز رنگهای سفید و سیاه، در تابلوهای سرودهی نیما هیچ رنگی به اندازهی رنگ زرد حضور چشمگیر ندارد و این رنگ خاص، هم به صورت مستقیم و هم غیر مستقیم، به صورت زرین و طلایی، از چشمگیرترین رنگهای تابلوهای سرودهی نیما است.
زرد در تابلوهای سرودهی نیما گاهی نشانهی نزاری و نحیفی و بیماری است، گاهی نشانهی غم و ملال است، گاهی نشانهی فصلهای سرما و برگهای خشکیده و ریخته یا ناریختهی پاییز و زمستان است، گاهی نشانهی نور زرین خورشید و درخشش آفتاب طلاییست، گاهی رنگ گلی خاص است، و گاهی هم رنگ چیز جاندار یا بیجان دیگری است.
از زرد به عنوان نشانهی بیماری و نزاری، نخستین بار نیما در «افسانه» استفاده کرد:
در بر گوسفندان شبی تار
بودم افتاده من، زرد و بیمار
در شعر «مادری و پسری» هم زردی انگشتهای لاغر و رخسار تکیدهی مادر نشانهی نحیفی و بینوایی اوست:
زن، به دل خسته، صدا بگرفته
میرود هر نگهش، میآید.
گوییا داده به خود نیز فریب
چشم او میپاید.
آری، این است که او
نه به خود دست به جا میساید.
زیر انگشتش زرد و لاغر
جان گرفته به تکاپوی خیال
هر خیالی که نماید منظر.
...
میخورد از تن او فقر و رخان زرد از او میشود- این است خبر
در دل کومهی ویران پی زیست.
روی زرد را، در پاییز عمر، در شعر «اجاق سرد» هم میبینیم:
روز شیرینم که با من آتشی داشت
نقش ناهمرنگ گردیده
سرد گشته، سنگ گردیده
با دم پاییز عمر من کنایت از بهار روی زردی
در شعر «لکهدارصبح»، این صبح سراسیمه از راه رسیده است که رخساری زردرنگ دارد- رنگ زردی که چرکین و آلوده و لکهدار است:
آه، این صبح سراسیمه
از ره دهشتفزای این بیابانها رسیده
تا بدین جانب عبث با سر دویده
از سفیداب رخ زردش زدوده
رنگ گلگونتر
پس به زرد چرکآلوده
مینماید پیش چشم من
نه چنانکه در دگر جا.
در این رباعی هم زردی رخسار نیما نشانهی بیماری و درد اوست:
دوشم همه گفتی که به درد تو رسم
آیم به علاج رخ زرد تو رسم
امروز بدین صفت که بگریختهای
امید ندارم که به گرد تو رسم.
زردی در چند تابلوی سرودهی نیما نشانهی خزان یا زمستان و برگهای زردشده درختان در این دو فصل سرد است یا نشانهی غم و اندوهی که همراه آنهاست- مانند شعر «غراب» که در آن رنگ زرد هم نشانهی خزان است، هم نشانهی غروب آفتاب و هم نشانهی غم:
وقت غروب کز بر کهسار آفتاب
با رنگهای زرد غمش هست در حجاب
تنها نشسته بر سر ساحل یکی غراب
وز دور آبها
همرنگ آسمان شدهاند و یکی بلوط
زرد از خزان
کردهست روی پارچه سنگی به سر سقوط.
در شعر «نیما» هم زردی نشانهی خزان و غم ناشی از آن است:
از بر این بیهنر گردندهی بینور
هست نیما اسم یک پروانهی مهجور
مانده از فصل بهاران دور
در خزان زرد غم جا میگزیند.
در تابلوی «داستانی نه تازه» زردی نشانه فصل سرماست- فصلی که شاخهها را خشک و برگها را زرد میکند:
اندر آن جایگه که فندق پیر
سایه در سایه بر زمین گسترد
چون بماند آب جوی از رفتار
شاخهای خشک کرد و برگی زرد
آمدش باد و با شتاب ببرد.
زردی نشانهی رنگ آفتاب و نور خورشید، هنگام برآمدن از افقهای شرق (طلوع) یا فروشدن در افقهای غرب (غروب) هم هست که گاهی به صورت طلایی و گاهی به صورت زرین یا زرافشان در تابلوهای سرودهی نیما دیده میشود:
آفتاب طلایی بتابید
بر سر ژالهی صبحگاهی
(افسانه)
از آن زمان که زردی خورشیدی روی موج
کمرنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج
بانگ شغال و مرد دهاتی
کردهست روشن آتش پنهان خانه را
قرمز به چشم شعلهی خردی
خط میکشد به زیر دو چشم درشت شب
وندر نقاط دور
خلقاند در عبور
(ققنوس)
سحرهنگام کاین مرغ طلایی
نهان کردهست پرهای زرافشان
طلا در گنج خود میکوبد اما
نه پیدا در سراسر چشم مردم
(میخندد)
در منظومهی «به شهریار»، نیما ستارهی صبحگاهی را به نگینی از عقیق زرد تشبیه کرده است:
و ستارهی صبحگاهی چون نگینی از عقیق زرد
در کف سرد سحرگه میدرخشید.
پرهای طلایی مرغ مجسمه هم نشانهی رنگ زردند:
منقارهایش آتش، پرهای او طلا
شکل از مجسمه به نظر مینماید آن.
(مرغ مجسمه)
و در تابلوی «گل مهتاب»، رنگ زرد رنگ اصلی تابلو است و حضوری چندگانه دارد. در این تابلو هم پنجههای زرد گل مهتاب را میبینیم، هم پرتوهای زرین خورشید در آسمان لاجوردی صبح را و هم غبار زرد غم را:
وان نودمیده رنگ مصفا
بشکفت همچنان گل و آگنده شد به نور
بر ما نمود قامت خود را
با گونههای سرد خود و پنجههای زرد
نزدیک آمد از بر آن کوههای دور
چشمش به رنگ آب
بر ما نگاه کرد.
تا دیدهبان گمره گرداب
روشنترش ببیند
دست روندگان
آسانترش بچیند
آمد به روی لانهی چندین صدا فرود
بر بالهای پرصور مرغ لاجورد
گرد طلا کشید
از یکسره حکایت ویرانهی وجود
زنگار غم زدود
وز هرچه دید زرد
یک چیز تازه کرد.
گلهای زردرنگ هم در تابلوهای سرودهی نیما حضوری چشمگیر دارند، مانند گل زردرنگ کرگویجی. کرگویج بوتهای است کوهی با برگهای ماهوتی سبزرنگ و گلهای زرد:
طفل! گل کرده با دلربایی
کرگویجی در این درهی تنگ
(افسانه)
یا سناور که گویش مازندارنی صنوبر است و گونههای گوناگون دارد و گونهای از آن، به نام صنوبر زرد، دارای برگهای مثلثی شکل با رنگ سبز تیره است که در پاییز طلایی رنگ میشود و رنگ زرد برگهای رنگ آن را نیما گل سناور نامیده است:
ای رفیق روز رنج بینوایی!
از کدامین راه بر سوی فضای تیرگان، این راه را دادی درازی؟
از همان ره رو به گلگشت دیاران، بازگردان این تن سرگشتهات را
باشد آن روزی که وقتی از رهش چوپان پیری بازیابد کشتهات را
ور سناور که طلای زرد را ماند به هنگام گل خود
بگسلد از خندههایش بر مزار تو گلوبند.
(بازگردان تن سرگشته]
گل زرد را نیما، در رباعیهای زیر هم، به عنوان گلی خودرو، به کار برده است:
دانی گل زرد از چه بر نیلوفر
در شامگهان به رشگ بستهست نظر؟
میبیند عشق صاف او راست که رفت
با رفتن خورشیدش جان از پیکر.
افسرد به باغ من گل زرد مرا
هیهات ندانست کسی درد مرا
دلمرده چراغ من در این تنگ رواق
افروخت دمی که ناتوان کرد مرا
گل با گل زرد گفت: «زرد ار چه نکوست
سرخی دهمت که جلوه گیرد رگ و پوست.»
گفتش گل زرد: «راست گفتی اما
من جامهی عاریت نمیدارم دوست.»
گل در سطر اول این رباعی به معنی گل سرخ است. در شعر کلاسیک فارسی هم گل به همین معنی فراوان به کار رفته است- مانند این بیت حافظ که در آن گل به معنی گل سرخ به کار رفته است:
آنکه رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
صبر و آرام تواند به من مسکین داد
در تابلوی «میخندد» نیما تصویری از زورقی زردرنگ (زرین) ترسیم کرده که نگارش در آن نشسته:
نشسته در میان زورق زرین
برای آنکه بار دیگر از من دل رباید
مرا در جای میپاید
در تابلوی «شیر»، نیما تن شیر غران را زردگون ترسیم کرده است:
برآرم تن زردگون زین مغاک
بغرم بغریدنی هولناک
در تابلوی «مرغ غم»، نیما و مرغ غم، درحالیکه در انتظار دمیدن صبحدم با هم حرف میزنند تا وقت بگذرد و ناشکیبایی و بیقراری آزارشان ندهد، با غباری زردگونه بر تنهای خود پیله میتنند:
زانتظار صبح با هم حرفهایی میزنیم
با غباری زردگونه پیله بر تن میتنیم
من به دست، او با نک خود، چیزهای میکنیم.
در تابلوی «کینهی شب» دریای زردرنگ در هنگام غروب آفتاب را میبینیم:
زرد میگردد روی دریا
باقی قرمزی روز مکد
و در تابلوی «با غروبش» کوههای زرد و کبود را در هنگام غروب میبینیم:
لرزش آورد و خو گرفت و برفت
روز پا در نشیب دست به کار
در سر کوههای زرد و کبود
همچنان کاروان سنگینبار.
و سرانجام تابلوی «برف» را داریم که شاید رنگیترین تابلوی سرودهی نیماست با دو رنگ اصلی زرد و قرمز در آغاز شعر و رنگ سپید برف در میانهی شعر و رنگ سیاه تاریکی در بخش پایانی شعر. «برف» که تاریخ سرودنش، در پایان آن، سال ۱۳۳۴ ثبت شده، اینگونه شروع میشود:
زردها بیخود قرمز نشدهند
قرمزی رنگ نینداخته است
بیخودی بر دیوار.
این سه سطر، بیتردید، گنگترین و نامفهومترین و بیربطترین شروع در میان شعرهای نیما است، شروعی که نه هیچ نشانهای در ادامهی شعر برای روشن شدن معنای آن و علت وجودیاش هست و نه هیچ ارتباط روشن و منطقی با بقیهی شعر دارد و نه هیچ معنای مشخص و روشنی از آن میتوان برداشت و دریافت کرد، و اگر آن را از ابتدای شعر حذف کنیم، نه تنها هیچ لطمهای به ساختار و معنای بقیهی شعر نمیزند، برعکس، آن را منسجمتر و ساختارمندتر میکند.
به این شعر و این شروع سهسطریاش و تفسیرهای نادرست و توجیههای نابهجای دو مفسر نامدار شعرهای نیما (تقی پورنامداریان و سعید حمیدیان) از معنای آن، در متنی جداگانه پرداختهام و در اینجا وارد این موضوع نمیشوم. تنها به این موضوع اشاره میکنم که نیما در چند شعر دیگر هم رنگهای زرد و قرمز را کم و بیش در کنار هم آورده است، نخست در شعر «ققنوس»- در این بخش شعر:
از آن زمان که زردی خورشیدی روی موج
کمرنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج
بانگ شغال و مرد دهاتی
کردهست روشن آتش پنهان خانه را
قرمز به چشم شعلهی خردی
خط میکشد به زیر دو چشم درشت شب.
سپس در شعر «مرغ مجسمه» که در آن آتش نشانهی رنگ قرمز و طلا نشانهی رنگ زرد است:
منقارهایش آتش، پرهای او طلا
و در شعر «کینهی شب»، در این بخش:
زرد میگردد روی دریا
باقی قرمزی روز مکد
همچنین در این رباعی:
گل با گل زرد گفت: «زرد ار چه نکوست
سرخی دهمت که جلوه گیرد رگ و پوست.»
گفتش گل زرد: «راست گفتی اما
من جامهی عاریت نمیدارم دوست.»
پاییز عمر هم سپری شد
و شد شروع فصل زمستان زندگیم
فصلی پر از برودت افسوس سوزناک
(افسوس بر جوانی بر باد رفتهام
با آنهمه طراوت و شادابی
و شور و شوق عشق بهارانه
با آنهمه امید به بهروزی
و آرزوی زندگی شاد و کامیار)
فصلی پر از دریغ درونسوز
و حسرت کبود
فصل سترونی
فصلی پر از ملال برای درخت لخت وجودم
با شاخههای خشک تکیده
با برگهای ریختهی زرد
با خشخش ملالبرانگیزش
که جانگزاست بانگ بدآهنگش
و برگهای ماندهی خشکیده
که غمفزاست دیدن فرجام زردشان
و کام خشکشان.
□
احساس میکنم
کم کم
دارم به خط پایان
نزدیک میشوم
و روزهای آخر عمرم
هر روز
از روزهای پیش کمی بیش و بیشتر
نزدیک میشوند به من، آه، آه، آه...
آهسته راه میروم
با یاری عصا
با این دو پای خسته و درمانده
بیحس و ناتوان
در واپسین مسیر نفسگیر زندگیم
با بانگ غرق حسرت آهآهنگ
سرشار از کدورت چرکین
آکنده از کسالت میخوانم:
افسوس بر جوانی از دست رفتهام
بر جان رنجدیدهی غمزنگ بستهام
بر تارهای خاطر از هم گسستهام
بر آنهمه امید که پامال یأس شد
و کولبار آرزوی برنیامده
بر زجر نامرادی و ناکامی
با زخمهای کهنهی ناسورش
با ذقذقی که آه برآورده
از ژرفنای سینهی سرشار از آه من
بر این تن تکیده و پاهای سستگام
بر این وجود گرد کهولت نشستهام
بر این دل شکسته و این قلب خستهام.
در چراغ ِ سینه، غول ِ ماجراست؛
ورد ِ خندهات کجاست؟
غم، اسیر ِ ما چراست؟
#نسیم_محمدجانی
گرچه کوتاه، مثل این حرف است،
طعم شیرین مبهمی دارد؛
زندگی، حس اولین برف است.
#پاییز_رحیمی
به یلدا گفته بودم تا نیایدباز
دگر ذوقی نمانده بین این مردم
که با عنوان چله گرد هم آیند
کنارسفره هاشان پشمک و حلوا
که تلخ و سخت جانکاهست این ایام
لبی خندان نمی یابی
دلی شادان نمی بینی
کدامین فال حافظ می دمد بر پیکر سردت امید و شور
کدامین معجزه بر شام تارت می فشاند نور