خزان خشکخوی برگریز یأسبار باز تاخت
به سوی قلب من
پر از شرارتی که کینهتوز بود
و با قساوتی غریب و هولناک
تمام برگهای سبز تکدرخت پرطراوت امیدهای نوشکفتهی مرا
در آن هجوم ناگهانی ستمگرانهاش
که ریشهسوز بود
چه ظالمانه خشک کرد!
و با خشونتی که هم عجیب بود و هم مهیب، کند و ریخت بر زمین
و دادشان به باد
سپردشان به دستهای هرزهباد بدنهاد.
دریغ و بس دریغ
چه شورها که بود در سرم!
چه شوقها که بود در دلم!
چه غنچهها که هدیه داده بود
به شاخسار جان سبزکیش من
بهار آرزو!
همه در این هجوم سرد و هولناک آذرخشوار آن تباهکار
به باد رفت و نیست شد
درخت پایداریام فروشکست
و استواری همیشگی قامت امیدهای من
به لرزه آمد و نماند تاب ایستادنش
و کمکمک کمرخمیده شد
و در فرودگاه خستگی فرونشست.
خزان گرفت از من، آه، آه، آه
هرآنچه داشتم
و بود
برای من گرامی و گرانبها
و دلپسند و ارجمند
هرآنچه داشتم و شاد بودم از وجودشان
و بود مایهی امید و افتخار و نیکبختیام
و چشمهسار شادمانیام
گرفت از من این خزان بدنهاد و پایمال کرد
به جای آن نشاند در روان من
جراحت غمی عمیق و التیامناپذیر
و زخم کاری دریغ و حسرتی که ذقذقاش عذابآور است
و غیر قابل تحمل است سوزش پر از گدازشش...
اگر ندارم از خزان دل خوشی
و پر گلایهام از او و نابهکاریاش
اگر که زشتکاری و ستمگریش کرده عاصیام
برای زجرهای جانگزای بیشمارهایست
که داده با فرارسیدنش به من
و کرده دلشکستهام
و از تمام هست و نیست خستهام...
خزان! تو با غمت دل مرا نشانه کردهای
برای گنج رنج خود مرا خزانه کردهای
تو شعر غمگنانهای، غمینترین ترانهای
مرا پر از خیالهای شاعرانه کردهای
تو برگهای شادی مرا به باد دادهای
مرا درخت خشک خالی از جوانه کردهای
چرا غم ستمگرت مرا رها نمیکند؟
چرا تو با غمت درونم آشیانه کردهای؟
تو با تمام بار اضطراب و بیقراریات
دل مرا قرارگاه جاودانه کردهای.
فصلهای سال بازتاب چشمگیری در سرودههای نیما یوشیج ندارند، با این وجود نشانههایی از آنها در بعضی از سرودههای او میتوان یافت، از جمله نشانههایی از فصل پاییز یا خزان با بادهای گزنده و شاخههای خشک و برگهای زرد و هوای سرد.
نیما در سرودهی زیبایی دربارهی خودش، به نام «نیما»، خود را پروانهی مهجوری معرفی کرده که از فصل بهاران دور مانده و در خزان زرد غم جا گرفته است:
از بر این بیهنر گردندهی بینور
هست نیما اسم یک پروانهی مهجور
مانده از فصل بهاران دور
در خزان زرد غم جا میگزیند
بر فراز گلبنان دلبیفسرده نشیند.
در شعر «غراب» فضای شعر، فضای زرد و غمانگیز خزان است، فضای دلگیری که در آن غراب تنها بر ساحل نشسته و درخت بلوط با سر بر پارچهسنگی که خزان زردش نموده، سقوط کرده است:
وقت غروب کز بر کهسار، آفتاب
با رنگهای زرد غمش هست در حجاب
تنها نشسته بر سر ساحل یکی غراب
وز دور آبها
همرنگ آسمان شدهاند و یکی بلوط
زرد از خزان
کردهست روی پارچه سنگی به سر سقوط.
پاییز در شعر «پادشاه فتح» وحشتنماست و بیمانگیز، و در دل درخت ارغوان این هراس را ایجاد میکند که نکند خزان قدرت باروری و گلدهیاش را از او گرفته باشد و دیگر نتواند غرق گل شود:
در چنین وحشتنما پاییز
کارغوان از بیم هرگز گل نیاوردن
در فراق رفتهی امیدهایش خسته میماند
...
نیما از پاییز در «خانهی سریویلی» هم تابلوی شاعرانهی دلانگیزی ساخته:
در گه پاییز، چون پاییز با غمناکهای زردرنگ خود میآمد باز
کوچ کرده زآشیانهای نهانشان جمله توکاهای خوشآواز
به سرای خلوت او روی آورده
اندر آنجا، در خلال گلبنان زردمانده، چند روزی بودشان اتراق.
در شعر «داستانی نه تازه» با آنکه نیما سخنی از پاییز و خزان نگفته ولی فضای زیبا و محزون شعر، با شاخههای خشک و برگ زرد و باد شتابناک که برگها را با خود میبرد، دارای نشانهی فصل پاییز است و اینکه داستان نه تازهی حزن و حسرت و افسوس در فصل خزان رخ داده است:
اندر آن جایگه که فندق پیر
سایه در سایه بر زمین گسترد
چون بماند آب جوی از رفتار
شاخهای خشک کرد و برگی زرد
آمدش باد و با شتاب ببرد.
در رباعی زیر هم نیما از خزان بیرحمی سخن گفته که سیلش کشتزار او را ویران کرده و توفانش رنگ گلهای نورسش را از بین برده:
آن کشت که بود از آن من، سیل فسرد
بادش بتکاند و جانور پاک بخورد
صدقای سرود! دیدی آن نورس را
توفان خزانش چه همه رنگ ببرد؟
«صدقای سرود» نامی بوده که نیما بر خود نهاده بوده و در چند تا از رباعیهایش با آن، با خود سخن گفته است.
در شعر «اجاق سرد» هم نیما، با استعارهای زیبا، از دم پاییز عمرش سخن گفته و نشانههای بارزش که سردی و سختیسنگوار است:
روز شیرینم که با من آتشی داشت
نقش ناهمرنگ گردیده
سرد گشته، سنگ گردیده
با دم پاییز عمر من کنایت از بهار روی زردی.
استعارهی پاییز عمر را نیما در بیتی از نامهی منظوم مفصلش به محمد صالح حائری هم به کار برده است:
بهار عمر جوان را به گرمکاریها
چو احتما نبود زودرس شود پاییز
احتما به معنی پرهیز کردن از چیزهای زیاندار است و منظور نیما از این بیت این بوده گه اگر در بهار جوانی انسان از چیزهای زیاندار پرهیز نکند، چنان فرسوده و تباه میشود که خزان عمرش خیلی زود فرا خواهد رسید.
باری گذاشتند به دوشم
نتوانم کشیدنش
ابریق شوکرانم دادند
نتوانم چشیدنش
من آن پرومته ام که به زنجیر بسته اند
آزاد می پریدم از این پیش
بال مرا ز خشم و عداوت شکسته اند
ناگاه،
باد بزرگ نعره زد: آب آمد.
آبی زلال و پاک.
جوباره های تشنه دویدند پیشباز
باغ سیاه سوخته آماده باش داد
ارواح ریشه های مرده از آن سوی مرزها
برگشتند
مردان به سوی مزرعه ها رفتند
و کوزه های خشک عروسان را
بردند چشمه سار.
و روستا به هلهله افتاد:
ترسالی بزرگ خوش آمد.
باد بزرگ آمد و لغزید توی باغ
و روی سربلندترین سرو ایستاد.
ناگاه آب نه.
چرکابه ای ولرم، ملول و عصازنان
خود را به جوی زد
مردان کنار مزرعه در انتظار آب
خشکیدند
باغ جوانه بسته خزان کرد
و کوزه های تشنه شکستند
و روستا به ضجه در آمد:
کو آب؟
کو ابر و آفتاب؟
باز آن فریب کهنه شبیخون زد؟
باد بزرگ عین کلاغی شوم
از روی سربلندترین سرو خشک باغ
پرواز کرد و رفت.