سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

فرهنگ پوپولیستی جهان را فراگرفته / ماریو وارگاس یوسا


نویسنده نامدار پرویی و برنده جایزه نوبل ادبی معتقد است که اهدا جایزه نوبل ادبی به باب دیلن نتیجه رشد فرهنگ پوپولیستی و مبتذل است. او محبوبیت دونالد ترامپ در آمریکا و حزب راستگرای آلمانی را هم در همین رابطه می‌بیند.


ماریو وارگاس یوسا، از معروف‌ترین نویسندگان معاصر در گفت‌وگو با خبرگزاری آلمان به موضوعات گوناگونی پرداخته که به گفته او، حاصل سطحی‌گرایی برخی رسانه‌ها و گروه‌های اجتماعی در سراسر جهان و رشد فرهنگ پوپولیستی در صحنه سیاست است.

این گفت‌وگو به مناسبت انتشار تازه‌ترین رمان یوسا ("افشاگری") انجام گرفته است. نویسنده در این رمان نگاهی سخت انتقادی به دوران دیکتاتوری آلبرتو فوجی‌موری در پرو بین سال‌های ۱۹۹۰ و ۲۰۰۰ دارد. لوسا از جمله به شگردهای رئیس نیروهای امنیتی پرو در این دوران پرداخته که برای بدنام کردن و سرکوب مخالفان و منتقدان از رسانه‌ها استفاده می‌کرده است.

این نویسنده ۸۰ ساله معتقد است که امروزه نه تنها در پرو بلکه در کشورهای دیگر نیز فرهنگ در خدمت سرگرمی است و برخی رسانه‌ها زمینه‌ساز این پدیده هستند.

نوبل ادبی به باب دیلن

رمان‌نویس پرویی که تابعیت اسپانیا را هم دارد معتقد است که اهداء جایزه نوبل ادبی به باب دیلن را هم باید در این راستا دید. یوسا می‌گوید، فرهنگ سرگرمی به آکادمی علوم هم رخنه کرده است، وگرنه نباید این جایزه پراهمیت را به کسی داد که مستحق دریافت آن نیست.

عشق تلخ نیما/ مهدی عاطف‌راد


عشق تلخ‌طعم و ناکام نیمای جوان به صفورای زیباروی چادرنشین، آن چابک‌سوار طناز و افسونگر، دخت نازنین و دلربای رییس ایل کوشکک، بود که او را به راه شعر و شاعری کشاند و از او شاعری پراحساس و سرشار از عاطفه ساخت. این عشق که در آغاز شیرین و دل‌نشین بود و با وعده‌های شیرین و قول و قرارهای افسونگرانه شروع شده بود، خیلی زود با شکست و ناکامی و حرمان، بدفرجام به پایان رسید و نقطه‌ی پایان آن نقطه‌ی شروع شاعری نیما بود. نیما در نخستین سروده‌ای که از خود به یادگار گذاشت و بر آن «قصه‌ی رنگ ‌پریده، خون سرد» نام نهاد، درباره‌ی این عشق خوش‌ظاهر و ناخوش‌باطن فریب‌کار و دروغ‌گو که نخستین عشق و گویا تنها عشق تمام طول عمرش بود، سخنها گفته است- از جمله:

عشق کاول صورتی نیکوی داشت

بس بدیها عاقبت در خوی داشت

روز درد و روز ناکامی رسید

عشق خوش‌ظاهر مرا در غم کشید

...

من ز خامی عشق را خوردم فریب

که شدم از شادمانی بی‌نصیب

...

عشقم آخر در جهان بدنام کرد

آخرم رسوای خاص و عام کرد

 

از نیما درباره‌ی دختر محبوب سالهای جوانی‌اش- صفورا- چند یادداشت به جا مانده که در آنها چیزهایی کوتاه و سربسته در این باره نوشته و این نوشته‌ها که متعلق به سالهای پایانی زندگانی اوست، نشان می‌دهد که عشق تلخ‌طعم و ناکام نیما به صفورا تا سالهای پایانی عمرش در دلش زنده بوده و کام او را شرنگین و زهرآگین می‌کرده است.

اینک نگاهی به یکی از این یادداشت‌ها:

«اگر، ای صفورا! اگر ای پدر! درست کار می‌کردید، من اکنون نه این بودم نه آن. من خودم نمی‌دانم اگر با آن دختر چادرنشین ازدواج می‌کردم، سرگذشت من بهتر بود یا نه. من در آن‌وقت فقط طبع شعرم بروز کرده بود، بعدها که از آن اسب‌سوار دور شدم، طبع بدبختی من به هم‌پای شهرت من (و خوشبختی من به هم‌پای فکر من) بروز کرد.

میل دارم کسی درست و بی‌خطا به سرگذشت عشق من آشنا نباشد- ولی همان عشق بود که امروز من با مطالعه و فهم، عرفان یافته‌ام. (نه عرفانی که مردم از روی کتاب می‌یابند)...

او، آن دختر چادرنشین، در من چه هوایی کرد! بعد چه شد؟ پدرم که کوتاهی کردی! مادری که بی‌رحم بودی! خواهرانی که بی‌فکر بودید!...

اما پدرم زود مرد، و من ناکام شدم. من تا ابد زندگی آن‌جا را به خاطر می‌آورم و می‌میرم.»

(شب/دوشنبه/ ۱۱ دی‌ماه ۱۳۳۴)

علت ناکامی و بدفرجامی عشق نیما به صفورا هم این بود که پدر نیما، هنگام خواستگاری صفورا از پدرش، شرط گذاشته بود که پس از ازدواج نیما و صفورا، آنها باید به تهران بیایند و در تهران زندگی کنند، و صفورا که حاضر نبود آزادی زیستن ساده و سالم و بی‌قیدوبند در طبیعت، و سادگی زندگی چادرنشینی را از دست بدهد و به شهر پر از دود و دم تهران بیاید و پای‌بند زندگی پر از قید و بند در آن‌جا شود، نپذیرفته بود و به همین دلیل پاسخ منفی داده بود و دست رد به عشق نیما  و وصلت با او زده بود.

از آن پس تا پایان عمر خاطره‌ی تلخ این عشق ناکام در ذهن و قلب نیما به‌جا ماند و او دوبار در سالهای واپسین عمر، در شعرهایش به آن، به عنوان عشق تلخ، اشاره کرد، یک‌بار در شعر «هنوز از شب دمی باقی‌ست» (سروده‌ی سال ۱۳۲۹) آن‌جا که سرود:

 

به مانند خیال عشق تلخ من که می‌خواند.

 

و بار دیگر در شعر «فرق است» (سروده‌ی خرداد ۱۳۳۴) که در آن، در روزهای پیری‌اش از عشقهای شیرین و تلخ روزهای جوانی‌اش سخن گفته و از خاطره‌ای که در ذهنش از عشقهای تلخ به جا مانده:

 

دوران روزهای جوانی مرا گذشت

در عشقهای دل‌کش و شیرین

(شیرین چو وعده‌ها)

یا عشقهای تلخ کز آنم نبود کام

فی‌الجمله گشت دور جوانی مرا تمام.

 

آمد مرا گذار به پیری.

اکنون که رنگ پیری بر سر کشیده‌ام

فکری‌ست باز در سرم از عشقهای تلخ.



پیرمرد و من و کبوتران/ مهدی عاطف‌راد


پیرمرد خسته‌ی خمیده‌قامت و چروک‌چهره‌ی شکسته‌رو

درددل‌کنان به من که در کنار او

روی نیمکت نشسته بودم و به گفته‌های دل‌خراش آن نزار خسته‌دل

با صدای لرزه‌دار ناتوان

گوش دل سپرده بودم و نگاه من به چشمهای بی‌فروغ او

خیره بود، گفت:

 

«من در این جهان که زادگاه و خاستگاه و جایگاه رنجها و زجرها و دردهاست

رنجهای بی‌شمار برده‌ام

زجرهای بی‌شمار دیده‌ام

طعم تلخ و زهروار دردهای بی‌شمار را چشیده‌ام

باز هم برای مدتی کم و زیاد

(چند روز و چند هفته یا

چند ماه و چند سال)

در تمام  روزهای پرمرارتی که مانده باقی از مجال من برای زیستن

رنجها و زجرها و دردهای بی‌شمار دیگری

در کمین من نشسته است

تا بتازد و فرود آید آذرخش‌وار

بر من و بیازرد مرا

و دهد عذابم و شکنجه‌ام کند.

 

آه، آه از آن‌چه رفت بر من و وجود خسته‌ی مرا

غرق در جراحتی عمیق و هولناک کرد

پاره پاره کرد و چاک چاک

قلب زجردیده‌ی مرا.

عمر من گذشت

با مرارت و مصیبت و مشقت زیاد.

داغهای بی‌شمار التیام‌ناپذیر

با شکنجه‌های زجربار خود

دستهای سخت‌گیر این خبیث‌زندگانی شکنجه‌گر

بر وجود تلخ‌کام و دردمند من نهاد

و مرا چه سخت بی‌شمار بار عذاب داد!

 

زندگی به جز شکنجه و عذاب دائمی

چیست؟ چیست؟ چیست؟

از شکنجه و عذاب این شکنجه‌گر

- این خبیث رذل- هیچ‌کس

نیست در امان و جان به در نمی‌برد

هیچ‌کس بدون سهم بیش و کم

از شکنجه‌های هولناک و زجربار او

نیست، نیست، نیست...

پیرمرد آه ممتدی کشید و بعد

سر بلند کرد و در سکوت تلخ و پرمرارتی که رازناک بود

غرق در نگاه پرتأسفی که دردمند می‌نمود

خیره شد به آسمان

در پی‌اش بدون اختیار

سربلند کردم و در امتداد دید او

چشم دوختم به دوردست‌های بی‌کران.

فوجی از کبوتران تیزپر در اوج دیدرس

چرخ می‌زدند بال و پرزنان.

غرق غبطه، با صدای ناشنیدنی، ضمیر باطنم

گفت: آه!

ای کبوتران!

خوش به حالتان که می‌پرید

و رها

از تمام قید و بندها

هرکجا که خواستید، می‌روید

و در آسمان آرزویتان به اوج می‌رسید

بی‌خبر

از تمام رنجهای ما زمینیان

ما اسیر حبسگاه این زمین دوزخین

این شکنجه‌گاه زندگان

با عذابها و زجرهای بی‌شمار و بی‌کران.



آبستن / توکل بیلویردی

در پای تریبون که ندارد شنوایی
در حال سخن گفتن  و فریاد کشیدن
اثبات نماید هدف کوچک خود را
انگار که آنان که گرفتار سکوتند
وابسته این پرت و پلایند

در پای تریبون
اکسیژن و وقت است که هر دم شود اتلاف
ای کاش که اندیشه شرف داشت به بیهوده شنیدن
هرچند که مستلزم رنج است
اما
آبستن گنج است

پاس / هومن گلهو

مرگ
        در گلدان
                   کنارِ حوض ِ کاشی
                                                 داس می کارد.
بوته ای
           روییده بر دیوار سیمانی
                                                              از آن بالا
زندگی را
                            پاس می دارد.

هومن گلهو