می خواستم ز جنگ بگویم
دیدم که جای واژه
خون می چکد ز دندانهایم
دیدم که صوت ازک من ناگاه
تبدیل شد به زوزه گرگی
یک لحظه آن شمایل معصومم
از چارچوب آینه شد محو
پرسیدم از ضمیر دل خویش
آیا که جنگ قدرت ان د ارد
کز یک بشر بسازد خون آشام
گفتا اگر نه این بود
تاریخ می نوشت
قابیل بهر بهره ز یک زن
سنگی گران به فرق برادر کوفت
چهرهات در برگها نهان بود
برگها را یکان یکان چیدم
تا به کنارت بیایم
آخرین برگ را که چیدم،
رفته بودی.
آنگاه از برگهای چیدهشده
گلتاجی بافتم.
کسی را نداشتم تا به او بدهم آن را
بر تارک خود آویختمش
سنگی به سنگی خورد و برقی اتفاقی
کانونی از آتش شد و از سنگچینش
سیاله ای کوچک جدا کرد
و راویان این گونه حک کردند بر دیواره ی غار
این ابتدای عصر مفرغ بود و آتش
و تابش نور تمدن
آهن به آهن خورد و از پرتابه ی خشم
هم برج و هم سرباز و هم باروفروریخت
از منجنیق بی توقف
لرزید بر خود شهر مغضوب
دریایی از خون در هم آمیخت
شاید ترکهای غرور زورگویی
با گریه طفلان و آه پیرزنها
ترمیم گردد
شاید که بعد از رد پای بربریت
و یک مزارستان تازه
خبط و خطای یک مخبط
در حد تدبیری نوین تعمیم گردد
آهن به سنگی خورد و از یک همچو ابلیس
با زور بازو و تراش ماهرانه
و صرف وقت و سوی چشم و دقت محض
تندیسهایی خلق شد مانند قدیس
از تشنه ی خونی ، شفیق صلح جویی
از جاهل قداره بندی ،اهل ذوق و گفتگویی
آتش نشان ها در مهار این چنین دوزخ ، بریدند
و پاک کن ها قدرت تصحیح را در خود ندیدند
و قصهپردازان تاریخ تمدن
از شرمساری لب گزیدند
سال ۷۹
نمی چرخی دلا
امشب نمی چرخی ....
خدا و
گفت وگو ی عشق و
میز و
باده ی خالی
...
نگاهت خسته ی خسته
خم خواب خرابی ها
بیا در این فراقی انتظارم شو ؛ تو ای آب گس کوزه !
خوشا مستی و
میل پرسه در نعره ..
...
شعاع کوچک مهتاب و آب و خواب
کنون دیگر درآی از کنج خاموشی و تیغ نور را درکش
هلا ای پرچم پائیزی آتش !
در شهر ما دهی ست که هرگز
این شهر را به رسمیت نشناخته است
و شهریان
در طی قرنها