سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

بذر شعر /کارینا شکراللهی پایین ده

میان دشت می دیدم

کشاورزان که می کارند بذر شعر را در خاک

میان دشت می دیدم

که میروید ز خاک چاک خورده دفتر اشعار رنگارنگ

ولی باران

          دریغا ابر

دریغا صبر

رنگین / فلور نساجی



خوش رنگ وزیبا
در آسمانی
رنگین کمانی.
**
#فلور_نساجی
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌╭━═━⊰

از 18 به بالا /محمد ابرغانی

ترسم نبود از این

عنوان که نام شعرست

در این خراب آباد

وتقی که می کنی غور

در هرچه پیش رویست

غیر از هزار فش از 18 به بلا

در ذهن تو نیاید


می خواستم ادامه یابد چنین نوشته

اما دریغ ذهنم سانسور کند سخن را

من و پیرمرد/ مهدی عاطف‌راد


پیرمرد همرهم که خسته می‌نمود

و صدای غم‌نشسته‌اش نشان دل‌شکستگی‌ش بود

در مسیر دنج پرسه‌های بامدادی همیشگی‌مان

یک دم ایستاد و تکیه داد بر عصای زردرنگ کهنه‌اش

بعد چهره‌ی تکیده‌اش پر از نشانه‌های درد شد

و سپس

گونه‌های پر چروک و چینش از هجوم درد، زرد شد

بعد از آن، نفس نفس زنان

با صدای ناتوان خود کشید آه ممتدی و گفت:

«باز قلب من چه‌قدر تند می‌تپد!

تیر می‌کشد

مثل بمب ساعتی

بامب بامب می‌زند

موجهای سهمگین اضطراب

در برش کشیده‌اند و کرده‌اند پرتلاطمش

قصد کرده‌اند تا تمام هستی مرا کنند غرق در درون گردباد نیستی

بی‌قرارم و پر از کشاکش و تنش

غرقه در ستیز و کشمکش

قلب من در آستانه‌ی گسستن از هم است و منفجر شدن

انفجار بمب‌وار

بامب... بامب... بامب...

فکر این‌که این زمین که زادگاه ماست

از گزند ساکنان خودپسند و کینه‌توز و آزمند آن

خاستگاه بی‌شمار زشتی و پلشتی و تباهی و سیاهی است

خاستگاه زجرها و زخم‌ها و دردهای التیام‌ناپذیر بی‌شمار

خاستگاه کینه‌ها و جورها و آزهای رنج‌بار

خاستگاه هر شرارت و جنایت فجیع و هولناک

قلب خسته‌ی مرا کشانده است

این‌چنین کشان کشان به آستان پرتگاه  

و رسانده بمب ساعتی حبس در میان سینه‌ی مرا به آستان انفجار.»

 

پیرمرد داشت می‌شد از هجوم درد قلب ناتوان و تنگی نفس

نقش بر زمین

که گرفتمش و نرم نرم بردمش

و نشاندمش کنار تک درخت خشک گشته‌ای که در کنار راه‌مان

ایستاده بود، غرق در عطش

چند گام آن‌طرف‌تر از قرارگاه ما.

پیرمرد

بعد از آن‌که تکیه داد بر درخت پیر و پا دراز کرد

و عصای زرد رنگ کهنه را

در کنار خود گذاشت بر زمین

گفت، با صدای خسته‌اش، نفس نفس زنان

قلب این درخت خشک‌کام هم

مثل قلب دردمند من

تیر می‌کشد

درد می‌کند

و در آستان ایستادن است

این رفیق سالهای سال تشنه‌مانده‌ی بدعاقبت

این سیاه‌روزگار نامراد هم

مثل من

زجر می‌کشد

این درخت تیره‌بخت هم

مثل من در آستانه‌ی فروشکستن است

بر زمین دوزخی و زندگی در آن

در خرابه‌های فقر و جنگ

در میان کینه‌پروران

و تباهی‌آوران و مرگ‌گستران

غرق در شکنجه و عذاب

بی‌نوا در آرزوی چشم بستن است.



درخواست‌ها و فرمان‌های نیما یوشیج/ مهدی عاطف‌راد


نیما یوشیج در سروده‌هایش درخواست‌های گوناگون فراوانی، از این و آن، کرده است که جالب و شناساننده وجهی از شخصیت ادبی- اجتماعی اوست. بعضی از این درخواستها لحن فرمان دادن، و امر و نهی، داشته است و بعضی دیگر لحن خواهش. گاه درخواست‌ها قاطعانه و محکم بوده است و گاه نرم و ملایم.

در این متن، نمونه‌هایی از این درخواست‌ها و فرمان‌ها را می‌خوانیم.

در شعر «روز بیست و نهم اردیبهشت»، فرمان او، ابتدا در قالب نهی و سپس در قالب امر، خطاب به همسرش بوده است:

 

زن! در خانه عبث باز مکن

چو جوابی نه به پرسش بینی

پس در بگذر و آواز مکن.

 

آشنا دست مکن با چیزی

کز صداییش نباشد آزار

چون گریزد ز صدا، بس که لطیف

خانه را خلوت با او بگذار.

 

برگ سبزی و کف نانی خشک

زود بردار، به سفره‌ست اگر.

ژنده‌ای ریخته گر در کنجی

سوی آن پستوی ویرانه ببر.

 

من نمی‌خواهم مهمان داند

که ندار است ورا مهمان‌دار

«شری» کوچک را با من ده

هرچه را یک‌دم خاموش گذار.

 

در شعر «مردگان موت» هم نیما خطاب به همسرش، با لحنی تحقیرآمیز، فرمان داده است:

 

پنجره‌ام را ببند، ای زن!

شیشه‌ها را گل فروکش

منظر این جنب و جوش موت را در پیش چشم من به هم زن.

...

هیس، تکان از جا مبادا

پنجره‌ام را به زیر گل فروکش.

 

در شعر «ای عاشق فسرده!» نیما خطاب به عاشق افسرده، چنین فرمان داده است:

 

ای عاشق فسرده! بخوان زیر بید سبز.

 

در شعر «جغدی پیر»، فرمان نیما که معلوم نیست خطاب به کیست، امر به سکوت است:

 

هیس، مبادا سخنی، جغدی پیر

پای در قیر، به ره داد گوش.

 

نیما فرمان «هیس» را در شعر «کینه‌ی شب» هم داده است:

 

هیس، آهسته ...

 

در شعر «بازگردان تن سرگشته» فرمان نیما خطاب به «رفیق رنج روز بی‌نوایی»‌اش چنین است:

 

ای رفیق رنج روز بینوایی!

از کدامین راه، بر سوی فضای تیرگان، این راه را دادی درازی؟

از همان ره رو به گل‌گشت دیاران، بازگردان این تن سرگشته‌ات را.

 

در منظومه به شهریار، فرمانهای نیما خطاب به ابرهای تیره و بادهاست:

 

ابرهای تیره! روی دره‌هایی را

که در آن‌جا خامشان را جایگاه‌های نهانی‌ست

تیره‌تر سازید.

روزی ار باشد، شبی سازید.

هان، آن را با هزاران تیره کان دانید

بهره‌ور سازید.

...

بادها! ای بر فلک خیزان توفانهای سهم انگیز صحرایی و دریایی!

سرکش و غرنده توفانی چنان انگیخته دارید

وان‌چنان در هرکجایی، آبهای آسمانی و زمینی را به سختی ریخته دارید

که نماند هیچ جنبنده به‌جای آرام و حتا قاقمی ترسو

به نهفت بیشه‌های دور خواهد جایگاهی امن اگر گیرد

لحظه‌ای آرام نپذیرد.

 

سپس، به رفیقش فرمان غنیمت شماری لحظه‌ی مصاحبت با جانان می‌دهد:

 

ای رفیق من! غنیمت دان دمی گر صحبت جانان تو را میسور می‌افتد

اندر آن خلوت، دلی گر محرم و هم‌درد می‌یابی

نوبت صحبت به هیچ آلوده‌ای مفروش.

 

در همین منظومه، نگارین شهریار شهر یاران هم، پس از دیدار با نیما و سخن گفتن با او، از نیما درخواست کرده است:

 

هم‌چو خندان سپیده‌دم به بالین غم آلود سحر بنشین

دست در آغوش من آویز

ای سر سودایی! ای مرد بیابانی!

بوسه‌ی خود وامگیر از مردم غمگین.

 

در شعر «بخوان، ای هم سفر! بامن» هم امر و نهی نیما را خطاب به همسفرش می‌شنویم:

 

مکن تلخی، مبر امید

تو را بیمار سر برداشت، دستش گیر

...

به جای پای من بگذار پای خود، ملنگان پا

مپیچان راه را دامن

بخوان، ای هم‌سفر! با من.

 

مخاطب فرمانهای مرموز نیما، در شعر «شب قرق» مشخص نیست که کیست:

 

دست بردار ز روی دیوار

...

حرف کم‌گوی که سرسامش برد

...

گریه بس دار که هذیانش برد

 

مخاطب فرمان «او را صدا بزن»، در شعری به همین نام هم که در پایان هر پنج بند شعر تکرار شده، معلوم نیست کیست و هم‌چنین مشخص نیست که «او» در این خطاب اشاره به کیست.

 

در شعر «پادشاه فتح» هم نیما، فرمانهایی خطاب به «معصوم»اش داده است:

 

هم‌چو خاری کز ره پیکر، برون آور

از ره گوش خود، ای معصوم من!

هر خبر را که شنیدی وحشت‌افزای.

....

بر عبث خاطر میازار

باش در راه چنین خاطر نگهدار

 

در شعر «در فروبند» فرمان نیما که روشن نیست خطاب به کیست، در فروبستن است، زیرا که او دیگر رغبتی به دیدار کسی ندارد:

 

در فروبند که با من دیگر

رغبتی نیست به دیدار کسی.

 

و در پایان شعر، همین فرمان، به شکلی دیگر تکرار شده است:

 

در فروبند، دگر هیچکسی

نیستش با کس رای دیدار.

 

در شعر «آقا توکا» درخواست توکا از مرد درون پنجره، لحن خواهش دارد:

 

به رویم پنجره‌ت را باز بگذار

به دل دارم دمی با تو بمانم

به دل دارم برای تو بخوانم.

 

فرمان نیما در پایان شعر «ابجد» هم رمزی و نامفهوم است، هم از این نظر که خطاب به کیست و هم از این نظر که سخن از چیست:

 

ابجد، ز جای خیز

اینک از این مکاشفه بگذر.

 

در شعر «چراغ» درخواست نیما، با پیت پیت چراغ هم‌نوا است:

 

پیت پیت، درآی با من نزدیک

تا قصه گویمت ز شبی سرد

کامد چه‌گونه با کف اش آتش

از ناحیه‌ی همین ره نزدیک.

 

در شعر «آهنگر»، فرمان آهنگر فرتوت، به آهن سرسخت، این است:

 

آهن سرسخت!

قد برآور، باز شو، از هم دو تا شو، با خیال من یکی‌تر زندگانی کن.

 

در شعر «دل فولادم»، درخواست نیما از همراهانش این است که او را و اسبش را و راه‌توشه‌ی سفرش و نمدزینش را رها کنند و آنها را به حال خودشان بگذارند:

 

ول کنید اسب مرا

راه‌توشه‌ی سفرم را و نمدزینم را

و مرا هرزه‌درا

که خیالی سرکش

به در خانه کشانده‌ست مرا.

 

در «افسانه»، یکی از جالبترین درخواستهای عاشق از افسانه، این است:

 

تو بگو با زبان دل خود

هیچ‌کس گوی نپسندد آن را

 

این درخواست‌های افسانه از عاشق هم که او را به پذیرش بهار و همآهنگ شدن با آن فرامی‌خواند، جالب است:

 

شکوه‌ها را بنه، خیز و بنگر

که چه‌گونه زمستان سرآمد

...

عاشقا! خیز کامد بهاران

چشمه‌ی کوچک از کوه جوشید

...

تو هم، ای بی‌نوا! شاد بخرام

که ز هر سو نشاط بهار است

 

و نمونه‌هایی از درخواست‌های دیگر افسانه از عاشق:

 

حالیا تو بیا و رها کن

اول و آخر زندگانی

وز گذشته میاور دگر یاد

که بدینها نیارزد جهانی

که زبون دل خود شوی تو

...

خیز اینک در این ره که ما را

خبر از رفتگان نیست در دست

...

و نمونه‌هایی از درخواست‌های عاشق از افسانه:

 

بگذر از من، رها کن دلم را

که بسی خواب آشفته دیده‌ست

...

ای فسانه! رها کن در اشکم

کاتشی شعله زد، جان من سوخت

...

هان، به پیش آی از این دره‌ی تنگ

که بهین خوابگاه شبان‌‌هاست

که کسی را نه راهی بر آن است

تا در این‌جا که هرچیز تنهاست

بسراییم دل‌تنگ با هم.