تاریکی
آخرین بغل هوشیار بود
در مستی بزرگ
زان پس که نور مزمن تنهایی
از چشم کور پنجره
بر فرش کهنه تنم این، پیر پوستچین
دستی کشیده باشد.
علی رضا رجبعلی زاده کاشانی
اگر ایران به جز ویرانسرا نیست
من این ویرانسرا را دوست دارم
اگر تاریخ ما افسانه رنگ است
من این افسانه ها را دوست دارم
نوای نای ما گر جان گداز است
من این نای و نوا را دوست دارم
اگر آب و هوایش دلنشین نیست
من این آب و هوا را دوست دارم
به شوق خار صحراهای خشکش
من این فرسوده پا را دوست دارم
من این دلکش زمین را خواهم از جان
من این روشن سما را دوست دارم
اگر بر من ز ایرانی رود زور
من این زور آزما را دوست دارم
اگر آلوده دامانید ، اگر پاک
من ای مردم شما را دوست دارم
"پژمان بختیاری"
آنقدر در برابر باد ایستاده ام کز نسجهایم
بوی زهم گسستن خاک و گیاه
می آید.
روحم
مغاک صاعقه های نهفته است
و اژدهائی
از آتش فشرده
در خویش خفته دارد
کز یک نفس
صد استوا به دور زمان
میتواند
گسترد.
آه آدمی چگونه در این مرکز همیشگی انفجار میزید
و
ساده و خاموش
می ماند؟
از هیبت نهفته اندیشه اش
افواج واژه ها
با این همه لبانش را
آرام میگشاید
و غولهای ذهنش را در تارهای آوایش
گریزانند
رام میکند.
آتشفشان خاموشیست
کز خاک و درد میگذرد
و غولهای ذهنش را در تارهای آوایش
رام میکند.
آتشفشان خاموشیست کز خاک و درد میگذرد
ویران و تکه تکه در اقصای خاک میگردد و گناه عالم را
بر دوش میبرد، و چهره اش
با خنده میگشاید
و انفجارش انگار
تا دامن قیامت باید ادامه یابد.
آه ای زمانه بر لبه این مغاک
چندان درنگ کرده ای کز ژرفنایش
چشم عمیق مرگ هراسانست.
نفرین به من که تاب میارم و روی میگردانم
لحظه شکافتن این سدوم را
هر دم نظاره میکنم. و بیم سنگ شدن
دیریست
از خاطرم گریخته است.
محمد مختاری