الف) اتیمولوژی رقص، موسیقی ، زبان و شعر
رقص یکی از هنرهای هفتگانه است. از دیرینهها با انسانها بوده و در روح و روان انسانها نقشی به سزا داشته است. به آن وُشت هم میگویند. کنشی است همراهِ با موسیقی که از خودواکنشهای پرشور و فزآینده را به تصویر میکشد یا که نوعی کنشِ انسانی بر مبنای حس و حرکت جهت ابراز حسی پُرشور و شعور و پاینده از برای دنیای پیرامون که بیانکنندهی یک حالت تجربه یا درک است. رقص درمکانهای مختلفی قابلاجراست و هرچه قدر مکان پُراهمیت و حالتی نوستالژی و رمانتیک و حس آمیز داشته باشد رقاص بیشتر به وجد و سرزندگی و سرخوشی دست مییابد. محیطِ رقص میتواند اجرایی، روحانی یا اجتماعی و طبیعی باشد و مهمترین چیزی که رقاص را به رقص میآورد همانحالتِ روحانی و از خودبیخود شدن و هول و ولای روح و روان و سرمستی است که با موسیقی اجرا میشود. بدون موسیقی رقاص به رقص و رقصندگی نمیرسد و بایستی موسیقی در کنار رقاص باشد تا که نوعی هارمونی معنوی – روحانی شکل و شمایل گیرد. رقص یک وامواژه از زبان عربی است که ریشه و پیشه در زبان فارسی هم دارد و وَشت یا فَرخه واژهی پارسی آن محسوب میشود. در زبان پهلوی به آن «پای واژیک» و در فارسی دری به آن «پای بازی» میگویند که پای بازی در بین مردمان قوم لُر و جنوبِ کشور هم کموبیش مرسوم و متداول است و درمیان عموم پایکوبی و شادمانی و بزن و برقص هم مرسوم است.
در زبان فرانسوی به رقص دانس (danse) میگویند کهدر ایران قبل از انقلاب این واژه کاربرد داشت و برابر انگلیسی آن دَنس (dance) است. رقص نوعی حرکت موزون و ترازمند است که علاوه بر انساندر سایر جانداران و اشیاء هم دیده میشود؛ مانند رقصِ برگها، رقص تولیدمثل درجانوران یا رقص باد. رقص رابطهی معنایی تنگاتنگی با طبیعت دارد و انسان رقص را از محیط پیرامون خود دریافت کرده است. به دو حالت خودش را نمایان میکند: یکی حالتِ طبیعی است که این حالت را انسان ازطبیعت و موجودات اقتباس میکند و دودیگر، حالت اجتماعی است که انسانهابهصورت آموختنی و تعلیم و نسل به نسل این هنر را از همدیگر یاد گرفتهاند و علاوه براین حالات میتواند آمدنی باشد یا آموختنی که در هردو حالت رقاص به این دو ویژگی بارز و مهم توجه میکند. جسم و روح و روان انسان نیاز به شادی و شادابی دارد و رقص مهمترین عنصر حیاتی جسم و روح بشراست. رقص در انواع مختلفی به نمایش گذاشته میشود و درجهان دیروز تا امروز پوستاندازیهای فراوانی داشته بهطوریکهمیتوان به رقص سُنتی، رقص مدرن و رقصِ پستمدرن اشاره نمود. رقص درهرمنطقه و اقلیمی سبک خاص خودش را دارد و بر اساس فرهنگ، تفکر، زبان، گویش، ایدئولوژی و سلایق رفتاری و علایقِ روحی و روانی مردمان تعریف میشود. بهعنوانمثال: رقص مردمان قومِ لُر با مردمانِ بلوچ یا فارس زبان بسیار متفاوت است اما در رقصفیمابین مردمان قومِ لُر و کُرد میتوان وجه اشتراکاتی را دریافت کرد چراکه این دو قوم، زبان، فرهنگ، آدابورسومو تفکر مشترک دارند. تنوع فرهنگ و زبانها و تفاوت افکار خود از عواملی است که فرهنگ و هنرِ رقص را پالنده و بالندهترمیکند. موسیقی یا موزیک یا خنیایکی از هنرهای هفتگانه و آوانگارد است که عناصر تشکیلدهندهی آن شامل صدا و سکوت میشود و همینطور عناصرِ زیرمجموعه ترآن حاوی زیروبمی (نَواک) (تعیینکنندهی ملودی و هارمونی) و ضربآهنگ (ریتم) است. موسیقی را هنرِ بیان احساسات بهوسیلهی آواها گفتهاند که مهمترین عوامل آن صدا و ریتم میباشد و همچنین دانش ترکیب صداها بهگونهای که خوشآیند باشد و سبب انبساطِ و انقلاب روان گردد. موسیقی همراهِ با کلام و غیر کلام قابلاجراست و آواز یکی از ارکان مهم موسیقی است. موسیقی غذای روح و روانِ انسانهاست و همیشه روحِ انسان را ازآن حالتِ معمولی به حالتی پُرشورو شعورتبدیل میکند.
ژانرهای مختلفی دارد که میتوان به موسیقی کانتری که نوعی موسیقی از آمریکاست اشاره نمود و ژانرها را میتوان به زیرمجموعه ژانرهایی تقسیم نمود شامل پاپ کانتری و کانتری که دو تا از مهمترین و بیشترین ژانرهای فرعی کانتری محسوب میشوند. دربسیاری از فرهنگها و آدابورسوم ملل جهان موسیقی بخش مهم و عمدهای از شیوهی زندگی مردم به شمار میرود. موسیقی درمراسمات شادی و غمِ همهی مردمان جهان در شیوه و شاکلههای مختلف نقش عمده و برجستهای دارد و آدمی با موسیقی رفیقِ شفیق بوده و هست. بدون موسیقی زندگی هست مندی خود را درهستی از دست میدهد و حتماً بایستی برای شیوه و سبکهای زندگی نوعی موسیقی رادرنظرداشت.
درهر اقلیمی شما با نوعی موسیقی تصادم دارید که این موسیقی ریشه در دیرینههای فرهنگ و تاریخ و حتی زبان آن اقلیم دارد. میتوان گفت موسیقی هم اقلیم گراست و هم حالتی ملی گرا دارد و اصولاً درمیان اقوام و قبیله نوع موسیقی، اقلیم گرا و بوم گراست اما در سطح کلان کشور و با توجه به زبان رسمی یک کشور موسیقی ملی شکل میگیرد که ازمنه و دامنهی آن فراتر ا زموسیقی اقلیمی است چراکه کارکرِدِ میان مرزی و فرامرزی دارد و کاربردِ معنایی آن با توجه به زبان رسمی کشور بیشتر و تأثیرگذارتر است. نوازنده و خواننده دورکن رکین موسیقی هستند که در اجرا تأثیر فراوانی را بر دایرهی موسیقی میگذارند و شعر و ترانه نیز زیرساخت زبانی موسیقی محسوب میشوند. اگرچه خود ِموسیقی فارغِ از زبان، معنا و تصویر نیست اما زبانِ موسیقی را کلامِ شعر تشکیل میدهد و یا حداقل مردم با موسیقی با کلام ، بیشتر ارتباط میگیرند. انسانِ زنده کسی است که زندگی و حیاتِ خود رااز موسیقی دریافت میکند. شادی انسان موسیقی است که غمهایزندگیاش را عاشقانه مینوازد. شادمانی انسان روحِ موسیقی است که با جسم انسان درتعامل و گفتوگوست. انسانِ شاد کسی است که زبان اش با صدای موسیقی هماهنگ و همگن است. زبان مهمترین نظام ساختارمند از برای برقراری ارتباط و گفتوگوست. اگر زبان نباشد هیچگونه تعاملی صورت نمیگیرد زیرا که بدون زبان شما قادر به انجام هیچگونه کاری نیستید. ساختار زبان را دستور زبان و اجزای آزادِ آن، واژِگان آن هستند. به نظرمی رسد زبان را واژگان تشکیل میدهند. زبان وقتی شکل میگیرد که همدلی و همزبانی درمیان یک قوم یا گروه و یا قشر وجود داشته باشد. درزمانی همدیگر را میتوان فهمید که فهمِ مشترکی در حوزهی زبان وجود داشته باشد. یک سیاستمدار بهتر از یک استادِ دانشگاه با دنیای سیاست ارتباط میگیرد. شما نمیتوانید نویسنده یا هنرمند باشید و با زبانِ هنرِ خود یک فرد بقال یا بازاری را درجهتِ نیلِ به اهدافتان قانع کنید. حتی میانِ خودِ جانوران هم همدلی و همزبانی وجود دارد. بهعنوانمثال: درمیان گربهسانان شیر زبان شیر را میفهمد و پلنگ همزبان پلنگ را بهتر میفهمد و البته گربههاهمزبان یکدیگر را بهتر درک میکنند. درمیان پرندگان تمامِ پرندگان همدل و همزبان نیستند چراکه یک کلاغ زبانگنجشک را نمیفهمد بلکه با زبان کلاغ دیگر همراه است. نمیتوان زبان عقاب را با زبان کرکس مقایسه نمود چراکه پرواز این دو هم شبیه هم نیست. نوع رفتارها و توانمندیهایانسانها و جانوران است که جایگاه و ارزشِ معنایی زبانِ آنها را سنجش میکند.
زبان همیشه بر اساس قراردادهای اجتماعی عمل نمیکند و یادگیری هم در زبانبهصورت یک اصل نقشآفرینی ندارد بلکه زبان علاوه برآموختنی میتواند آمدنی هم باشد. تصور برآن است که ساختارِ زبان نهتنها مبتنی برتجربه است بلکه برمبنای ذات هم در جوشوخروشمیباشد. زبان فقط وسیلهای برای ارتباطِ با محیطِ پیرامون و خارج نیست بلکه پیکرِ حیاتِ انسانها و سایر موجودات را از برای حیات مندی و زیست مندی شکل میدهد. پشتوانهی آن معناست که اندیشه را شکل میدهد. وسیلهای است که فکر را بیان میکند و اندیشه را اندیشمندانه به دایرهی بیآیشِ اجتماع سوق میدهد. رابطهی تنگاتنگی بین زبان و اندیشه وجود دارد و کلماتدر تعیین این رابطه نقشی مؤثر دارند. هر کلمهای یک سیرتجربی را بر اساستجربهیزیستهیخود طیمیکند و ساختمان و فکر آدمها را کلمات تشکیل میدهند. زمانی زبان انسان شکل میگیرد که دردنیای کلمات به یک پختگی قابلتوجهدستیافته است. تجربه کردن کلمات به معنی رسیدنِ به دنیای زبان است. انسانها زبان را از طریقِ تعامل اجتماعی به دست میآورند و این تعامل از اوایل کودکی آغاز میشود تا زمانی که انسانزیست و حیات معقول دارد. تا تعاملی صورت نگیرد زبانی شکل نخواهد گرفت. ممکن است که زبان بهصورت بالقوه در همهی ما وجود داشته باشد اما بالفعل شدن آن با تعاملات اجتماعی امکانپذیر است. شما تا صحبت و گفتوگو با محیطِ پیرامون خود را نداشته باشید زبانی صورت نمیگیرد و درتعامل اجتماعی، شما به معنا میرسید و معنا مفاهیمی را ابداع میکند که این مفاهیم مُعرِف زبان شما در جامعه هستند. زبان هم کاربرد ارتباطی دارد و هم کارکردهای اجتماعی ازاینرو که دلالتِ بر هویت اجتماعی و قشربندی اجتماعی شما هم دارد. زبان روان شمارا آراسته و سرگرم میکند و به رفتارشما فرهنگ و بینش میبخشد. شمارا هشیار میکند تا که ناهشیار دست به هر اقدامی نزنید و عقل شمار ا معقولتر تربیت میکند. نظامی دارد که منظومهای از نظامهای اجتماعی را به ذهن شما منتقل میکند. زبان بیمعنا، معنا ندارد و این معانی اجتماعی هستند که ساختار زبان را بافتارمند جلوه میدهند. درهستی شناسی زبان می توان به هستی خود زِبان اشاره نمود و چون زبان هست پس معنای آن قابلاستخراج است. شما نمیتوانید از دالِ یک نشانه صحبت کنید و بعد مدلولهای این دال را کتمان کنید. انکارِ یک واقعیت درواقع اعلام وجود همان واقعیت است!زبان به دو بخش آرکائیک و آکادمیک تقسیم میشود. در بخش آرکائیک آن گفتوگوها بیشتر محاورهای و گفتاری بودهاند و اندیشه و معنا در اینگونهی زبانی نقش کمتری داشته است اما در زبان آکادمیک بهتدریجسامانهی ارتباطی برقرار میشود و زبان گام ِدر حالتی تخصصی و کاربردی میگذارد. نوشتن و نقاشی کردن و طراحی خود نوعی زبان آکادمیک است. انسانها وقتی توانستند هنرآفرینی و نقشآفرینی کنند درآن زمان بود که بخش آکادمیک زبان شکل گرفت. بیتردیدانسانهای بدوی با دنیای زبان تخصصی فاصله داشتهاندوزندگیآنهاغیرحرفهای بوده است اگرچه معرفت در زبانآنهابهصورت ناخودآگاه زیست مندی داشته اما این معرفت از نظامیافتگی خاصی درجهتِ نیلِ به جامعهی هدف خاص در جریان نبوده است.
بازسازی و واسازی زبان درزمانی شکل گرفت که انسان بهسوی یادگیری هدایت شد و خودش را موجودی بافهم و درک تلقی نمود. کوشش انسان درازمنه ی تاریخ درجهتِ نیلِ به یافتنِ گمنامی خویش بوده است و با اندیشیدنِ در طبیعت توانست زبان فاخر خود را از برای تعامل با محیطِ پیرامون دریافت نماید. ربط دادن نشانهها به معانی با نشانهشناسی از معانی نشانهها شکل گرفت و انسان مفکر بد آنجا رسید که فهمید درهرنشانه ای میتوان معانی خاصی را استخراج نمود که این معانی به کارِ زبان خواهد خورد. قدرت تشخیص زبان از محیطِ پیرامون خود، زمانی شکل گرفت که انسان خودش را درمعانی دیگران پیدا کرد و این دیگر پیدایی پیامدی جز خود پیدایی را به همراه نداشت. زبانهادر طول تاریخ دچار دیگرگونی و دگرگونیشدهاندو تاریخِ تکامل آنها را نمیتوان مشخص نمود بلکه تاریخی تدریجی و رونده یا فرآرونده داشتهاند که البته براساسِ شرایطِ اقلیمی و سیاسی- اجتماعی برخی از این زبانها از بین رفتهاند. اصولاً میتوان چنین پنداشت که هر زبانی که در دایرهی زمان و مکان خارج میشود حیاتندارد بلکه وجود دارد. حیات یکزبان بستگی به موجودیت اجتماعی و کارکرد آندر جامعه دارد. از زبانهای اجدادی میتوان بهعنوان یک درساختگی یادکرد اما برساختگی هر زبانی بستگی به مراحلِ رشد آن در طول تاریخ و دامنهی اجتماع دارد. زبان فعال در مقابل زبان منزوی است که زبان منزوی وجود خارجی ندارد اما ماهیت آن براساسِ هویتی دیرینه قابلتعریف است که درجهانی ممکن است به کارِ فلسفهی زبان بخورد. زبانهاطبقهبندی،دستهبندی و ردهبندیمیشوند و هر زبانی که طبقهبندی نشده بهعنوان زبان جعلی و مهجورمیتوان ازآن یادکرد. تولد، حیات و مرگ کلمات خود مهمترینمسئلهای است که درشکل گیری زبان تأثیر دارد. اگر کلماتی در ذهنجامعهایفراموششده باشند بهمنزلهی خاموش آن کلمات نیست اما بهمنزلهیغیرکاربردی بودن آن کلمات میتواند باشد. خیلی از واژِگان در طول تاریخ به فراموشی سپرده شدهاندوزندگی واژِگان بهمانند زندگی انسانهاست که جز تعداد محدودی کاربرد ندارند. زبان بازندگی افراد کلافی عمیق و عتیق خورده است و برای زیستن شما نیاز به کلماتی دارید که این کلمات به فراخور مکان و آبشخور زمان درحرکت هستند. شما نمیتوانید با کلماتی زندگی کنید که این کلمات در میدان زندگی کاربردی ندارند. کارآمدگی واژِگان منوطِ به کارکردِ آنهادر بطن زندگی دارد. شعر نیز کلافی روحی باعقل و منطقِ انسان خورده است. اگرچه به قولِ افلاطون فیلسوف بزرگ یونان شعر از جهت اخلاقی زیانآور و ویران گر است چراکه از دیدگاه معرفتشناسانه دور از حقیقت و فاقد ارزش علمی است اما شعر کلامی حقیقی و واقعی نیست بلکه کلامِ مجاز است که خودش را جایز این میداند تا که حقایقی را به تصویر بکشد. زبان شعر زبانی پرشور و باشعور است و شما بایستی بتوانید با این باشعوری زبان ارتباط برقرار نمائید ودرآنجاست که هم میتوان حقایق را دریافت و هم ارزش علمی و عملی برای آن تعیین کرد. زبان شعر نیازِ به فهم مشترک و درک مشترک دارد و بهمانند سایر زبانها طالبِ خاص خود را میطلبد. بدون شناختِ از زبان شعر شما نمیتوانید از خود و اجتماع شناخت پیدا کنید. شعر مالِ شاعر است و شاعر نیز عضوی از جامعه محسوب میشود پس شعر نمیتواند تولیدی اجتماعی نباشد بلکه دریافتگی اجتماعی دارد زیرا که عضوی از اجتماع ست. اتفاقاً شعر هم سودمند است و هم روشمند و درجهان امروز کارکردی کارآمد رادرابعادِ مختلف به نمایش گذاشته است. جهان شعر چون جلوتر از جهان انسانها بود به خاطر همین برای مدتی بسیط و طولانی به حاشیه رفت امادرجهانِ امروز شعر و هنر لازمهی زندگی هستند و انسان ِ امروز بدون هنر بیمعنا و مقصود است.
شعر درهرزمانی اندیشه، زبان و قالب داشته و برای جامعه نقشی کاربردی را ایفا نموده است اما با حضورِجهان مدرن دگرسان شد بهطوریکه بالیدن و رخشیدن گرفت و خودش را درهمهی امورِاجتماعی شایان و بایان نشان داد. شعر دو نوع موسیقی دارد: یکی موسیقی بیرونی است که همان وزن عروضی محسوب میشود براساسِ کشش هجاها و تکیههاو دودیگر، موسیقی درونی است که عبارت است از: هماهنگی نسبتِ ترکیبی کلماتو طنین خاص هر حرفیدر مجاورت با حرف دیگر. شعر با موادی به نام کلمات ساختمان خود را میسازد و کلمات درکنارهم طنین سازی و عجین بازی قابلتوجهی را به نمایش میگذارند. شعر میتواند برادر موسیقی باشد و این دو درزهدانِ مادری مشترک متولد میشوندچراکه زایندِگی این دو نشان از اشتراکی مادرانه دارد به گونهای که وقتی شعر را بهتنهاییمیخوانیمدر ذهن شما نوعی موسیقی آهنگین شکل میگیرد و برعکس خود ِموسیقی هم بهتنهایی و بدون کلام دارای کلامیت و پیامی رسا و ثمربخش است. هردو از پدری به نامِ: «معنا» بهره گرفتهاندچراکه وقتی به زبان و رفتار این دو توجه میکنید کاملاً آن رفتار پدرانه را در روح و روان ِ این دو هنر دریافت میکنید. شعر بایستهای است که شایستگی خود را از موسیقیمیگیرد و موسیقی شایستهای است که بایستگی خود رااز شعر اقتباس میکند. هرگونه ای از شعر چه غزل یا نو باشد و چه سونت یا آزاد یا نو خسروانی و شعرکو سه گانی با گونههای جامعه در ارتباط است و نقش هرگونه ای بستگی به نقش آن مردم در جامعه دارد. برای مثال: شما گونهی ویلانل به انگلیسی (vilanell)که از لاتین و ایتالیایی گرفتهشده را نمیتوانید یک شعر جهانشمول فرض کنید چراکه فرهنگ و زبان و حتیباور داشت های اینگونهی شعری مختصِ به یک اقلیم خاص با زبانی همگون با همین اقلیم را نشان میدهد. لذا هرگونهی شعری با گونههای جامعه همکلام نیست بلکه هرگونه ای به دنبال گونههایجامعهای است که با گونهی آن بیشتر شباهت دارد. برای مثال: خواندن یک شعر هایکو یا شعر غنائی درواقع برای خوانندهای خوب است که با پارامترهای اینگونه های شعری عجین شده و از خواندن اینگونه ها به حکمتی شاداب و دُریابو حرکتی سرخوشانه دست مییابد. خواندن یک شعر باید منجر به دو ارتباط گردد. یکی ارتباط زبانی است و دوم ارتباطِ فرهنگی و سلیقهای است. تجربهیزیستهی هر خوانندهای با ساختار یکگونهی شعری کلاف خورده و با خواندن آن شعر میتواند سلایق و علایق خود را پیدا کند. اینکه شما با شعر مثلاً سه گانی یا سونت (غزل واره) ارتباط نمیگیریدبهمنزلهی این نیست که آن شعر کارکردِ معنایی ندارد بلکه مشکل از طرف شماست که فرهنگ مطالعهی خود رابد تعریف کردهایدچراکه شعر سونت اگرچه غزل واره است اما بیشتر با ادبیات زبانهای اروپایی همخوانی دارد و مردمانِ کشورهایی چون انگلستان، فرانسه و ایتالیا با اینگونهی شعری بیشتر ارتباط میگیرند.
ب) آیا موسیقی زبان است؟ و چه رابطهای با رقص و شعر دارد؟ اغلب اندیش ورزان هنر از موسیقی بهعنوان زبان جهانی یادکردهاند و اصولاًهنگامیکه یک موسیقی جهانی بهمانند ارکستر فیلارمونیک برلین در ژاپن قطعاتی از بروکنررا اجرا میکندقادر به برقراری بهتری با شنونده است تا که یک موسیقی محلی بهمانند موسیقی ترکی یا کردی و یالُری قطعاتی از فرهنگِ زیستبوم خود را به نمایش و اجرا میگذارد. یک موسیقی زمانی جهانشمولمیشود که زبانی جهانشمول داشته باشد بهطوریکه زبانو پیامِ این موسیقی را همهی مردمدریافت کنند. رابطهی یک موسیقی موفق بستگی به رابطهی زبانی دارد که این زبان با مردم ارتباط میگیرد و مهم نیست که این زبان بیکلام باشد یا باکلام بلکه اصل موضوع برمیگردد به فرهنگ مشترک و آن درک مشترکی که فیمابین جامعه و آن موسیقی برقرارشده است. قابلپذیرش ذهن نیست که «زبان جهانی موسیقی» را پذیرا باشیم و به قولِ ادوارد سعید نویسنده و جامعهشناسدر کتاب:«شرقشناسی خود»اگرچه اروپا از زمینههای گوناگون دنیا را تسخیر و تحت سیطره و تسلط دارد ولی این بار به دنبالِ ترفندهای اقتصادی نیست بلکه میخواهد با استفاده از موسیقی سایر کشورهای دیگر ،این ترفند را بسط و تداوم بخشد بنابراین شما نمیتوانید با استفاده از موسیقی سایر کشورها و ملل به نفع خود، موسیقی آن کشور را جهانی کنید. جهانیشدن موسیقی باید پارامترهایی از قبیل فهم مشترک، درک مشترک و زبانِ مشترک بافرهنگ مشترک را داراباشد وگرنه معرفی چنین موسیقی را به جهان، کاری علمی و عملی خطاب نمیشود بلکه نوعی پروپاگاندای هنری به نفع منافع جهانی خویش است. مُعرِف هر موسیقی بایستی تعریفی چندگانه مفهوم را ازآن موسیقی ارائه دهد و کاربرد ملی یک موسیقی بهمنزلهی جهانی بودن آن نیست بلکه کارکردِ جهانی آن بسیار مهم است. برای مثال: اگر موسیقی پاپ کارکردی جهانشمول داشته باشدو با همهی پارامترهایی که ذکر آن رفت همخوانی داشته باشد در آن شرایط است که شما اینگونهی موسیقی را میتوانید جهانی بدانید اگرچه اروپائیان و درمجموع کشورهای غربی موسیقی شرق را به حاشیه بردهاند و از این نوع موسیقی به نفع خود بهرهبرداریمیکنند. موسیقی میتواند علمی باشد یا محلی و مذهبیو بنابراین نوع ِتفکر و ایدئولوژی آن موسیقی بیشتر به مردمان آن اقلیم نزدیک است و شما نمیتوانید موسیقی غرب را علمی بدانید و موسیقی شرق را محلی و واپسگراچراکه موسیقی درهر اقلیمی دارای شاخصههای خاص خود است و جهانیشدن یک نوع موسیقی بهمانند پاپ و رپ و محلی یا جاز بهمنزلهی شاخص بودن آن نیست بلکه بهمثابهی سیاسی کردن آن نوع موسیقی است که با تبلیغاتِ هنگفت به شهرت آنچنانیمیرسد. جهانیشدن موسیقی امروز تابع سودمندی آن است و به قول ویلیام جیمز حقیقتِ هنردرسودمندیآن تعریف میشود که این جمله از جیمز کاملاً اشتباه است چراکه حقیقت هنردرحقیقت و ذاتِ آن تعریف میشودنه در واقعیتآنکه این واقعیت میتواند پول باشد. خیلی از موسیقیهایجهانشمولشدهاند اما لیاقت و درایت یک موسیقی جامعالاطراف را ندارند. اخیراً جایزهی نوبل ادبی را به یک فرد درآسیای شرقی دادهاند آیا تنها این فرد لایق این جایزه است که اصولاً اینطور نیست بلکه صدها نفر را میتوان برشمرد که معلومات و هنرِ آنهاقابلستایش است و حتی ممکن است از ایشان هم برتر باشند. مسلماً هیچچیز جهان براساس حقیقت نیست بلکه براساس واقعیات سیاسی و قدرت تعریفشده است.
مرگِ خود خواننده نیز در موسیقیقابلبحثمیباشدچراکه یک هنرمند کاملاً ابزاری است دردست سیاسیون و افرادِ متمول که با آن بازی میکنند و آرامش و آسایش زندگی را از او میگیرند. خود بودن در موسیقی وجود ندارد بلکه آن خود بودنی وجود دارد که از برای قدرت، خودش را به نمایش میگذارد. هر زبان موسیقی دارای فرهنگ لغتی است و یا اصولاً امکان بهرهمندی ازآن فرهنگ لغت را دارد. لذا درجواب به این پرسش که آیا موسیقی زبان است؟ باید گفت که درجهاتی میتواند زبان باشد و البته درجهاتی هم کارکرد زبانی آن بهمانند زبان مشهودِ انسانی نیست. بهترین جواب میتواند این باشد که صاحبصدای موسیقی انسان است و کسی که هنرِ موسیقی را خلق نموده همین انسانِ مُفکر است پس نمیتوانیم زبان را از موسیقی جدا کنیم چراکهفرهنگها و باور داشت ها رابطهی تنگاتنگی با موسیقی دارند ازاینرو که از زبان خود در موسیقی استفاده میکنند. شما وقتی یک موسیقی را گوش میکنید حتی اگر کلام هم نداشته باشد باز پیام آن آکنده از معنا و تصویر است. معنایی که بافرهنگ و آدابورسوم شما کلاف خورده و تصویری که گویی با ذهن شما سالهاست که زندگی کرده است. لازم نیست موسیقی برای شما سخن واضح بگوید همینکه پیامی را بهطورغیرمستقیم به روح و روان شما میرساند خود نوعی زبان است. اگر یک موسیقی با شما ارتباط کلامی گرفت بدانید که فرهنگ مشترک و زبان مشترکی فیمابین شما و آن موسیقی وجود دارد. برای مثال: وقتی یک نوازنده مینوازد شما نیز با صدای آن شروع به رقصیدن و درخشیدن میکنید و کاملاً با زبان آن وارد گفتوگومیشوید و درآنجاست که زبان موسیقی مشخص میشود. زبان موسیقی به معنای آن نیست که مثلاً یک انسان با شما مستقیماً وارد گفتوگو شود بلکه بهصورت ذهنی یک عینیتی دیگر را خلق میکند که قابلتحسین و شگفتی ست. اگر یک موسیقی به شما لذت، تعجب و شگفت را منتقل نمود بدانید که آن موسیقی دارای زبان و زبان مشترکی با شماست. موسیقی درجهاتی هم کارکرد زبانی ندارد بلکه بیشتر کارکردی روحانی را به نمایش میگذارد. در بعضی از موسیقیها شما معنا را بیشتر حس میکنید تا زبان و زبان موسیقی بیشتر حالتی ذهنی و فرمیک دارد که باز درآن شرایط هم نمیتوان زبان موسیقی را کتمان کرد. اگر موسیقی بدون شعر یا ترانه بتواند متن خود را به فرا متن تبدیل کند درواقع زبان خود را به تثبیت رسانده است. درفرامتن شنونده کاملاً تجارب زیستهی خود را و تمام سلایق روحی -روانی و علایق فکری خویش را در آن موسیقی احساس میکند و پیام اش به گونهای است که می توان داستانی از این پیام را بر گونهی کاغذ آورد. موسیقی میتواند معناگرا باشد یا معنا گریز و دردنیای امروز بعضی از موسیقیها تعمداً به دنبال حذف معنا و زبان در موسیقی هستند که درجهان مدرن چنین چیزی به دید نمیآید و جهان ِسُنت هم از چنین مؤلفههایی استقبال نمیکند.
درنظام طبقهبندی هنرها ایمانوئل کانت فیلسوف عقلگرا برای موسیقی جایگاه خاصی را مدنظر ندارد اگر چه موسیقی را براساسِ حواس پنجگانه جز دستهیبرونگرا محسوب میکندچراکه کانتحس چشایی و بویایی را حواس درونگرا(ذهنی یا اعتباری) میپندارد و از سه حس لامسه، بینایی و شنوایی بهعنوان عینیو برونذاتییادکرده است و اگر به قول برخی از موسیقیدانان حس شنوایی پلی میان حس بینایی و لامسه باشد باز حس شنوایی درنظام زیباییشناسی کانت دارای جایگاه و پایگاه معتبر و مشخصی نیست. کانت در تقسیمبندی هنرها باز هنرها را به سه دستهی اصلی منقسم میکند: دستهی نخست: هنرهای گفتاری است که دربرگیرندهی فن و بیان شعر است. دستهی دوم: هنرهای شکلدهنده است بهمانندمجسمهسازی، معماری و نقاشی و دستهی سوم: هنرهای نمایش و احساسات است که موسیقی و هنر رنگ را دربرمیگیرد؛ بنابراین دردسته یسوم میتوان نوعی زبان را دریافت نمود اگر چه از این نگاه در دستهی نخست هم که شامل زبان است شما رابطهی شعر و بیان را با موسیقی احساس میکنید. لذا اگردستهی سوم هنرهای نمایش و احساسات است که موسیقی و رنگ را دربرمیگیرد درواقعدر این دسته زبان هم دخیل است چراکه هیچ نمایش و احساساتی بدون زبان قادر به خودآرایی نیستند. من خودآگاهی از معنا را از آگاهی از معنا بیشتر قبول دارم ازاینرو که خودآگاهی از معنا بهمنزلهی آگاهی از خود معنا هم هست و وقتی نمایش و احساسات باشد درواقع حضورِ معنا خود عاملی است درجهتِ تولید زبان موسیقی و این مهم در خودِصداهای اصلی و طبیعی هم دیده میشودبهطوریکهاز این نگاه درصداهای طبیعی بهمانند صدای بلبل و پرندگان و حتی صدای انسانها شما میتوانید نوعی موسیقی را دریافت کنید و چون به دریافت میرسید درواقع رهیافتی به زبان موسیقی را کشف کردهاید. در موسیقی مطبوع شاید زبان موسیقی خیلی مشهود نباشد اما در موسیقی خالص یک خلسهی خاص و ذاتی هست که راههای زبان را برای شما با توجه به ایجادِ معنا هموارمی سازد. موسیقی زبان قلبها و روحهاست. زبان احساس و آرامش جسم است. زبان صلح و همدلی و همزبانی است. حالتی سرخوش و سرزنده را به روانِ آدمی تزریق میکند. بهمانند شعر از صنعت حسآمیزیبهرهمند شده بهطوریکه صدای آن دیده میشود و بینایی آن قابلشنیدن است. ترنم ساز است و ناآرامیهای روانِ آدمی را آرام میکند. درمانی ست بردرد جسم و شیوهای است از برای بیان احساسات و هیجاناتِ ناملموس و غذای روح و آبِ حیاتِ جسم است. زبان اش بهمانند زبان انسان سخنور و سخنگوست اما نوعِ شیوهی بیان این زبان با زبانِ انسان متفاوت است زیرا که بیکلامپیامهایی رسا و سلیس و شیوا و شیدا را به روح و روان آدمی تزریق میکند و با شنیدن صدای موسیقی تمامِ وجود شما بهوجد و سرخوشی قابلِ وصفی میرسد. موسیقی هرملتی گویش خود را میطلبد و هر قوم و قبیلهایگونههای زبانی خود را براساس فرهنگ و آدابورسوم و عاداتِ خویش تهیه و تنظیم میکند. رنگ موسیقی هر ملتی طعم و مزهی خاص خود را دارد و زبان موسیقی هر گروه یا قشری احساسی همرنگ بافرهنگ و باور داشت ها و کاشت های خود را جویا و گویاست. موسیقی مترجم نوشتارهای درونی دل است و رفیقِ خُلق و خوی وخیم رفتارها و کردارها و پندارهاست. برای تداوم زندِگانی بشر لازم و ضروی و ملزوم است و زبانی پویا و گویا از برای افزایشعواطف روحی را داراست. بیانی هنری و عاطفی دارد و زبان اش عاطفیترین رفتارها را بیان میکند.
رابطهی تنگاتنگی با رقص و شعر دارد. میتوان گفت شعر زیرساخت معنایی و مفهومی موسیقی است. شعر زبان موسیقی را صیقل میدهد و درواقع موسیقی، رقص و شعر مثلثی متساویالاضلاع به شمار میروند که هر ضلعیتکمیلکنندهی ضلع دیگر است. رقص هنری نمایشی است و موسیقی هنر خود را از طریق صدا نمایان میکند و شعر هنری بیکلام است که در درون خود کلماتی با کلامیت را گنجانده است. رابطهیاینها یک رابطهی چند سویه و چند گویه است که ریشهدر تاریخ بشر دارد. وقتی نوازنده مینوازد رقاص با صدای نوازنده شروع به رقصیدن میکند و از خودش نمایشی موزون و منسجم و زیباشناسانه را به دایرهی عمل و بایش و همایش میآورد. موسیقی بدون شعر فاقد زبان نیست اما فاقد سخنوری و نمایش معنایی است و رقص رابطهی عمیقی با موسیقی دارد. گاهی نوازنده و خواننده باهمدر اجرا همگون و برابرند و گاهی هم از یکدیگر سبقت و پیشی میگیرند. کلامِ موسیقی کلامِ رقص است و زبان رقص با گویش و لهجهی موسیقی کلافی عمیق خورده است. شعر به شعورِ موسیقی زینت میبخشد و موسیقی به زبان رقص بیان و نمایشی خارقالعاده را تزریق میکند. رقاص تا صدای موسیقی را میشنود به رقص میآید و بهطور ناخودآگاه در دایرهی رقصیدن قرار میگیرد. از دیرباز رقص و موسیقی و شعر برای ادامهی حیات بشر لازم و ضروری بودهاند و گویا انسانها بدون این هنرها قادر به زیستن نبودهاند. ابزار شعر کلماتاند و ابزار موسیقی نتهایی هستند که به عنوان نمادهایی قابل اعتبار و اعتنا به ما میگویند که چه صدایی را باید بنوازیم. موسیقی بدون نت بیمعناست و هر نت موسیقی درواقع نمایانگر یکصدا با یک فرکانس خاص است. برای مثال: وقتی شما نت «دو»را مینوازید این نُت یک فرکانس مشخص را تولید میکند که گوش ما آن را بهعنوانیکصدا شناسایی میکند. نتها این اجازه را به ما می دهند تا موسیقی را نهتنها بشنویم بلکه آن را بهصورت بصری فهم و درک نمائیم. نتهای موسیقی بهمانند الفبای یکزبان عمل میکنند به طوریکهاگر شما حروف الفبا را بشناسید درواقع میتوانیدواژهها و جملات را بسازید و توجه به ترکیب همین حروف خود میتواند احساسات و افکار و عواطف و داستانهایپیچیدهای را بیان نماید؛ بنابراین خودِ نت موسیقی هم همین کار را انجام میدهد. نتها برای ما این اجازه و امکان را فراهم میسازند تا که ملودیها و هارمونیهایپیچیدهای را بیافرینیم که درواقع قادر به انتقال احساسات عمیق و بیان داستانهای مختلف نیز میباشند. شعر در درون خود ریتم و آهنگ دارد چراکههم درکلمات و هم دریک مصرع و تکبیت شما بهخوبی آهنگ موسیقایی شعر را دریافت میکنید یعنی میخواهم این را بیان کنم که بخش عمدهای از آهنگ و ریتم موسیقی را شعر تشکیل میدهد. شعر زیرساخت آهنگ و آوای موسیقی است و خواننده بیانکنندهی زبان شعر است که این زبانِ شعر به ساختار و بافتارِ زبانی موسیقی هم کمکی بایسته میکند. موسیقی بهتنهایی نمایشی غیرکلامی را به اجرا میگذارد اما درصدای خودش تولید فهم و درکِ معنا را برای خواننده فراهم میکند.
پیام در موسیقی با آدابورسوم و گونههای زبانی یک قوم و قبیله یا گروه کلاف خورده است. نیازی نیست با شنیدن موسیقی به دنبالِ زبانی شبیه شعر و رقص ازآن باشید بلکه در شنیدن موسیقی دیدنهایی تصویر میشود که خود بیانگر دنیایی از معناهاست و شما باید این معانی را در ذهن تجسم نمائید و آنها را با روحیات و سلایقِ روحی خود تطبیق دهید. رابطهی رقص با شعر نیز از طریق بیان زبان شعر توسطِ خواننده به رقاص منتقل میشود. شعر چون زیرساخت زبان موسیقی است بنابراین رابطهی خود را با رقص هم حفظ کرده است. یک رقاص علاوه بر شنیدن صدای موسیقی که میتواند انواع آلاتِ موسیقی باشد زبان شعر را هم میشنود و این رابطه یک نوع صنعتِ تریلوژی (سهگانه) را به تصویر و تعبیر میکشد و پلی فونی (چندصدایی) نیز درمیان این سه هنر بهخوبی دیده میشودازاینرو که شما وقتی دریک مراسم شادی قرا میگیرید درواقع صدای موسیقی، زبان شعر و نمایش رقص سه عنصر مهم هستند که ساختمان هنرآن شادی را تشکیل می دهند و علاوه بر این صداها شما میتوانید صدای مکان، زمانو صدای اجتماع و سایر صداهای درون مکانی و برون مکانی را هم احساس نمائید و این هارمونی آنقدر قوی ست که نوعی هژمونی هنر گونه رادرسطح کلانِ فهم و فرهنگ یک جامعه ترسیم میکند. رابطهها زمانی به هم ربط دارند که فهم مشترک، درک مشترک و حتی درد مشترک فیمابینآنها باشد و البته نوع تفکر و آگاهی و حتی فرهنگ و زبان هم در اینرابطهها نقشی باینده و سازنده دارد.
ج) جامعه چه نوع گونهی شعری را یا سبک موسیقاییو رقص را درجهان دیروز و امروز میپسندد؟ و آیا این پسندیدن حرفهای است یا سلیقهای؟
سبک شعر یا موسیقی و رقص بستگی به فرهنگ و علایقِ رفتاری و حتی سلایق فکری یک جامعه دارد. ممکن است در خراسان شمالی مردم گونهی شعری را پذیرا باشند که در خراسان جنوبی و یا در بندرعباس و کردستان یا لرستان چنین گونهایقابلپذیرش نباشد. اصولاً سبک یک شیوه است که سلیقهای با جامعه برخورد و کنار میآید و ممکن است که حالتی ذوقی و حرفهای هم داشته باشد اما این ذوق به ذائقهی فرهنگ و باور داشت های همان اقلیم نزدیک تراست. هنر چه شعر و موسیقی باشد و چه رقص و غیره تابع مکانو زمان در چرخش و چربش است. هنر زیرساخت معین و مشخصی دارد و به دو بخش هنر ملی و محلی تقسیم میشودو البتههنر جهانی هم میتواند نوعی هنر جامعالاطراف باشد اما از این نگاه هیچ شعر یا موسیقیو رقصی نمیتواندجامعالاطرافباشد چراکه زبان و فرهنگی جامعالاطراف و همگانی ندارد و تنها توسطِ پروپاگاندای سیاسی تقویت و در ذهن مردم پایگاه میزند. یک شعر محلی مربوطِ به همان محل یا منطقه است و شما نمیتوانید قدرتِ جامعهپذیری زبان این شعر را بیشتر ازآن منطقه توصیف کنید. زبان مهمترین عنصری است که جایگاه هنر را مشخص میکندچراکه معنای هنر را به جامعه براساسِ تواناییهایش تزریق و منتقل میکند. شما نمیتوانید موسیقی کردی را به جامعهی فارس زبان یا ترکزبان تحمیل کنید اگرچه در ابعادی تجارب شخصی و اجتماعی خود میتواند به شما کمک کند تا که شمههاییاز این موسیقی را فهم و درک کنید اما این بهمنزلهی ارتباط و فهم مستقیم نیست.
موسیقی ملی فضا و فهم بیشتری را به جامعه منتقل میکندچراکه زبانی رسمی و همگانی دارد و همه میتوانند این زبان را یافت و دریافت نمایند اگر چه گونههای زبانی مناطق و اقوام بسیار خالص و دیرینه هستند اما قدرت فهماندنِ آنها تنها مختصِ به فهمِ بخشی از جامعه است و سایر جامعه با اینگونه های زبانی اغیار هستند.هنر درجهانِ سُنت شاخصههای خاص خود را داشت اما با حضور جهان مدرن تمام شاخصهها و مشخصهها و شاکلهها تغییر کرد ودرجهانِ امروز که ازآن بهعنوانپستمدرن یاد میکننددرواقع تمامِ مؤلفههای هنر درهرحوزهای تغییر ر هنر دارد. پوستاندازی هنر تحت تأثیر زمان و مکان درحرکت است بهطوریکه با تغییر زمانو نوع زبانها و فرهنگها، هنر همتغییرمیکند. در جوامع سُنتی و متمدن که پیشینهی شعر و رقص و موسیقی دارند هنر سُنتی جایگاه بیشتری دارد اما در جوامع مدرن و پستمدرن سلایق و ذائقهها فرق میکندچراکه شما باهنری کاملاً متفاوت چه از حیثِ ساختار و چه محتوا تصادم دارید. مناسبات اجتماعی و مطالبات فرهنگی دو عنصر مهم هستند که نوعِ شعر و موسیقی و رقص شمارا مشخص میکنند. انسان از دیرباز تشنهی نوآوری بوده و مدام به دنبالِ فکرآوردهاو دستاوردهایی جدید گشته تا که به گشت آوردی نوتر و زیباتر دست یابد. انسان زیبایی را دوست دارد و هنر چونفینفسه و ذاتاً زیباست لذا هوش بشر را کنجکاوترمیکند تا که بتواند به کشفهای جدیدتری هم از برای شادابی روح و روان خویش دست یابد. تبلیغ یک هنر میتواند جایگاه آن هنر را مشخص نماید و شما هرچه قدر یک هنر را بیشتر تبلیغ کنید جایگاه آن وسیعترمیشود و دلیل عمده هم برمیگردد به اینکه ذهن بشر در هرکجای جهان قادر به پذیرایی هر فهمودرکی هست و با ممارست بسیار این فهم و درک در ذهن آن نهادینه میشود. بشر گرچه تابع آداب است اما بیشتر ازآن تابع عادات است چراکهبهمرورزمان ذهن اش هر موضوعی را میپذیرد و این قدرت پذیرش ذهن گرچه در جوانبی تجربی ست اما بیشتر ریشه درذات آن دارد. انسان بااینکه با طبیعت در منازعه و مخاصمه و مناقشه بوده و هست ولی بهمرورزمان تمام شرایط خوب و بدِ طبیعت را میپذیرد.
شریعتی، صاحبان صنایع بزرگ و بورژوازی صنعتی رو به رشد ایران طی دهه 40 و 50 شمسی را به «گرگ خون خوار»، «روباه مکار»، «موش سکهپرست» و «خوک کثیف» تشبیه می کرد که «کارش به این و آن چنگ زدن و لگد پراندن و گاز گرفتن و فریب دادن و پامال کردن و خود جلو افتادن و ربودن و گریختن و انباشتن» است!!!
این خطابه های آتشین در زیر گنبد آبی حسینه ارشاد و از زبان آوانگاردترین روشنفکر دینی سالهای نهضت انقلابی، زمانی طنین انداز بود که به دنبال سرمایهگذاریهای هنگفت دولتی، در فاصله سالهای ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۵، دست کم به استناد آمارهای داخلی و خارجی، تغییرات اساسی در صنعت و اقتصاد ایران ایجاد شده بود..
شمار کارخانههای کوچک از ۱۵۰۲ واحد به بیش از ۷۰۰۰، کارخانههای متوسط از ۲۹۵ به ۸۳۰ و کارخانههای بزرگ از ۵ به ۱۵۹ واحد رسیده بود.
تولید ناخالص داخلی ایران در یکروند صعودی، از ۴۴ هزار میلیارد به ۲۴۲ هزار میلیارد ریال رسید. و نرخ رشد اقتصادی بین ۵ تا ۱۷ درصد در نوسان بود و میانگین رشد اقتصادی در این دوره، رقم ده و نیم درصدی را نشان میداد)..
در حقیقت بین سالهای 1946 و 1979، ایران به تدریج از طریق یک تغییر عمده در نظم اجتماعی و اقتصادی سنتی، از یک اقتصاد مبتنی بر کشاورزی به یک جامعه مدرن تبدیل شده بود.
اما روشنفکران چپ زده مارکسیست و مسلمان، روشنفکران دولتی سنتگرا و صد البته انقلابیون ضد سلطنت، شکوفایی اقتصادی در این برهه را حاصل وادادگی به غرب، سرمایهداری را به مثابه جریانی ضد اسلام و صنعت تازه پاگرفته در ایران را به صنعت وابسته و نظام شرک جدید تعبیر مینمودند.
در نگاه روشنفکرانی همچون شریعتی، نراقی، آل احمد و البته انقلابیون رادیکال همچون مجاهدین خلق؛ طبقه نوظهور سرمایهدار ایران، نمایندگان بتپرستی و کفر و از خود بیگانگی بودند!
ضدیت با صنعت و مدرنیسم، محدود به شریعتی نبود، شاگردان او حتی در تفسیر این تفکر ضد صنعتی، گامهایی فراتر از او برداشتند.
به عنوان مثال دکتر ابراهیم یزدی وزیر خارجه دولت مهدی بازرگان و شاگرد شریعتی نیز درباره سرمایهداری چنین می اندیشید:
«آسمانخراشهایِ شرکتهای بزرگ اقتصادی که در دل کشورهای ما چون قارچهای بیقوارهای سر از زمین بیرون آوردهاند، ... بتهایی هستند که در پشتشان یک باند سازمانیافته مخرب مشغول فعالیت است»!
بحران های دهه پنجاه، با این نگاه اقتصادی به سرمایه، تولید و صنعت و با سردمداری روشنفکران ضد اقتصاد، پیوند خورد و سیل خروج سرمایه و فرار سرمایهداران و کارآفرینان شدت یافت.
سرمایهدارانی که نه وابسته به دربار بودند و نه از راه نامشروع کسب درآمد کرده بودند یک به یک به مصادره اموال و در خوشبینانهترین حالت ممکن یعنی به مهاجرت و ورشکستگی تن دادند و کشور در بحران اقتصادی فرو رفت
در طول سالهای ظهور و تأثیرگذاری تفکری که معتقد بود« هر ثروتی داغی آتشین است بر پشت و پهلوی مالکش» و سرمایهداری را همچون ستونهای کفر و شرکتهای کارآفرین را مانند بتکده میپنداشت؛
از شفافیت اقتصادی، سرمایهگذاری، انتقال تکنولوژی، رقابت آزاد، دولت کارآمد خبری نبود اما اقتصادی عدالتخواه با دولتی ورشکسته و ناکارآمد و اثرات جانبی آن همچون کاهش کیفیت زندگی و درآمد سرانه، به یادگار ماند !
نگاه معیوب روشنفکران چپ زده به اقتصاد، جو انقلابی و حرکت تودهای ضد سرمایه بدان جا رسید که در سالهای پس از انقلاب، رشد اقتصادی دهه 40 و 50 شمسی بهسان عصر طلائی غیر قابل تکرار مینمود.
در سالیان پس از انقلاب که دولت در دستان شاگردان علی شریعتی بود و در دوران تأثیرگذاری اندیشه اقتصادی و سیاسی آن روشنفکر انقلابی، به حساب می آمد، مهمترین نکته ای که با شعار عدالت و حکومت مستضعفین مغفول ماند، امری نبود جز اولویت توسعهخواهی در ایران!
اکنون آیا ما از آن تفکر صنعتستیز و آن دوران اقتصاد برانداز درس گرفتهایم؟
به راستی آیا تجربهی چهار دهه دوری از اولویت توسعهخواهی و اصول بدیهی اقتصاد کافی نیست؟
آیا تجربه به کارگیری اندیشهی روشنفکران عقبمانده و ضد سرمایه، چیزی جز اضمحلال اقتصادی به بارآورده است؟
تولیدکنندگان، کارآفرینان و سرمایهداران ایرانی بایستی تا کجا از سخنان و نگاه وارونه ای که سرمایهداری را ادامه راه شیطان و استکبار میدانست ! متضرر شوند؟
#تاریخ_معاصرایران
چقدر نرم است این زندان
چقدر شیرین است این میله های عبوس
مستبدی جز پادشاه داون
این آرامش را اختراع نکرده است!
#امیلی_دیکنسون
https://t.me/HdShs_jbZeQ3MjE0
هر بار که دیکتاتوری
از فراز تاریخٍِ آراسته به اشکهایمان، فرو افتاد
دستانم از کف زدن سرخ شدند
اما همین که به خانه باز میگردم
و تلویزیون را روشن میکنم
دقیق که میشوم
میبینم که از دهانهای مردم پرشور به سوت و هورا
دیکتاتـور دیگری شده هویدا
غرق در خندهام
از سادگیام
چشمانم اما ملتهباند به گریه...
#عدنان_الصائغ
ترجمه: #سعید_هلیچی
از کتاب: #تاریخ_اندوه
https://t.me/HdShs_jbZeQ3MjE0
«»
بوسه ای
به اندازه ی آب خواهم داد
بغل از تو
من
یک سکوت ناب خواهم داد
ولی
آیا؟
تو آب می دانی؟
اگر آری
بوسه ی تلخ قهوه بر تاریخ خواب چه
می دانی؟
هیچ!
دمی که خواب می بینی را
خوب می دانی؟
قشنگی چون
لحظه ی خورشید چیزی
مثل مرگ
در صورت ِ تا خورده ی مهتاب
آن انار خشک
جامانده بر شاخه
دلخوش یک فصل بهتر
این چنین طرحی تو آیا قبل رفتن
به سمت کوچه ی احباب
می دانی؟!
ثریا کهریزی
این شعر نویسنده به زیبایی و شعور احساسات خود را به تصویر می کشد و با استفاده از تصاویر شعری و متافوریک، خواننده را به دنیای عمیق برده و نشان می دهد که چگونه شعر می تواند احساسات و افکار را به نحوی زیبا و هنرمندانه انتقال داد.
خوش دارم راجع تفسیر موضوعی این شعر بگویم و آن اینکه این شاعر از تصاویر شعری و متافوریک برای بیان احساسات خود استفاده میکند. او از مقایسهها و تصاویر زیبا برای توصیف عشق و احساسات خودش استفاده کرده است مانند بوسهی آبی که به اندازهی آب داده میشود و بغل کردن که یک سکوت ناب را به همراه دارد. این شعر به تضادهای زندگی اشاره دارد، مانند تلخی قهوه در تاریخ خواب یا زیبایی یک لحظهی خورشید در مقابل مرگ. او از تصاویر زیبا و شاعرانه اش برای بیان عمق و پیچیدگی عواطف و احساسات استفاده کرده است.
در نهایت، این شعر نشان دهندهی زیبایی و عمق عشق و احساساتی است که به وسیلهی شعر به نحوی زیبا و هنرمندانه به مخاطب انتقال داده می شود.
گزاره های ادبی دراین شعر چگونه اند ؟
در این شعر، از گزارههای ادبی مختلف استفاده شده است. این گزارهها شامل موارد زیر میباشند:
مقایسه:
نویسنده از مقایسههای زیبا و شاعرانه برای توصیف عشق و احساسات خود استفاده میکند، مانند "بوسهی آبی به اندازهی آب دادن" یا "لحظهی خورشید چیزی مثل مرگ در صورت ِ تا خورده ی مهتاب".
تشبیه:
نویسنده از تشبیههای زیبا برای توصیف عشق و احساسات استفاده میکند، مانند "بوسه ی تلخ قهوه بر تاریخ خواب" یا "انار خشک جامانده بر شاخه".
واژههای شاعرانه:
نویسنده از واژهها و عباراتی که جذابیت و زیبایی شعر را افزایش میدهند استفاده میکند، مانند "سکوت ناب" یا "دلخوش یک فصل بهتر".
مفهوم دوگانگی: در این شعر، نویسنده از مفهوم دوگانگی و تضادهای زندگی برای بیان احساسات خود استفاده میکند، مانند تلخی و شیرینی، زندگی و مرگ، یا خورشید و مهتاب.
با استفاده از این گزارههای ادبی، نویسنده توانسته است احساسات و عمق عشق و احساسات خود را به زیبایی و هنرمندانه به خواننده منتقل کند.
راجع به نظریه های ادبی نهفته در این شعر نیز با گفت .
در این شعر، نظریههای ادبی مختلفی را شناسایی کرده ام که برخی از این نظریهها عبارتند از:
نظریه متافور:
در این شعر، نویسنده از متافورهای زیبا و شاعرانه برای توصیف عشق و احساسات خود استفاده میکند. مثالهایی از این متافورها شامل "بوسه ی تلخ قهوه" یا "لحظهی خورشید چیزی مثل مرگ" میباشد.
نظریه مقایسه:
نویسنده از مقایسههای زیبا و شاعرانه برای توصیف احساسات و تجربیات خود استفاده میکند. این مقایسهها به خواننده کمک میکنند تا احساسات نویسنده را بهتر درک کند.
نظریه تشبیه:
در این شعر، از تشبیههای زیبا برای توصیف عشق و احساسات استفاده شده است. این تشبیهها به زیبایی و عمق شعر افزودهاند، مانند "انار خشک جامانده بر شاخه".
نظریه دوگانگی:
نویسنده از مفهوم دوگانگی و تضادهای زندگی برای بیان احساسات و تجربیات خود استفاده میکند. این تضادها اغلب به خواننده کمک میکنند تا عمق و پیچیدگی شعر را درک کنند.
به طور کلی، این شعر از نظریههای ادبی مختلفی استفاده میکند تا احساسات و تجربیات نویسنده را به شکل زیبا و هنرمندانه به خواننده منتقل کند. ودر خصوص تصویر های بکر شاعرانه این شعر نیز باید بیان داشت:
تصویر های بکر شاعرانه این شعر شامل موارد زیر میشود:
بوسه ای به اندازه ی آب: تصویری از عمق و شفافیت عشق و احساسات است که به اندازه ی آب بودن وجود دارد.
بغل از تو یک سکوت ناب: تصویری از حضور یکدیگر و ارتباط نزدیکی که به سکوت و آرامش منتهی میشود.
بوسه ی تلخ قهوه بر تاریخ خواب: تصویری از تلخی و شیرینی همزمان که به تجربیات و خاطرات گذشته اشاره دارد.
لحظه ی خورشید چیزی مثل مرگ: تصویری از زیبایی و نابی لحظههای فراموش نشدنی که به مرگ نزدیک است.
انار خشک جامانده بر شاخه: تصویری از زیبایی و پایداری یک زمان خوب و خوش باقیمانده در زندگی.
کوچه ی احباب: تصویری از محیط دوستانه و دلنشین که به یادگاریهای زیبا و خاطرات خوب اشاره دارد.
این تصاویر شاعرانه و بکر، زیبایی و عمق شعر را افزایش میدهند و به خواننده احساسات و تجربیات نویسنده را به نحوی منحصر به فرد منتقل میکنند.
به تاویل های این شعر نیز باید اشاره ای داشته باشم .البته تفسیر و تاویل شعر ممکن است بسته به تجربه و دیدگاه هر فرد متفاوت باشد. اما در کل، این شعر میتواند به معانی و مفاهیم مختلفی تاویل شود. به عنوان مثال:
این شعر میتواند دربارهی عشق و احساسات عمیق باشد. تصویر بوسه به اندازه ی آب میتواند نشان دهندهی عمق و پایداری عشق باشد و تصویر بغل از تو یک سکوت ناب نشان دهندهی ارتباط نزدیک و آرامش بخش است.
تصویر بوسه ی تلخ قهوه بر تاریخ خواب میتواند به گذشته و خاطرات تلخ و شیرین اشاره کند و تصویر انار خشک جامانده بر شاخه میتواند به زیبایی و پایداری یک زمان خوب اشاره کند.
شعر میتواند در مورد زمان و گذشته باشد. تصویر لحظه ی خورشید چیزی مثل مرگ میتواند به گذشته و لحظههایی که گذشته و نابود شدهاند اشاره کند.
شعر میتواند دربارهی خاطرات و دوستان باشد. تصویر کوچه ی احباب میتواند به خاطرات و لحظات خوبی که با دوستان گذرانده شده است اشاره کند.
در کل، این شعر میتواند به موضوعات مختلفی اشاره کند از جمله عشق، زمان، گذشته، خاطرات و دوستان. تاویل شعر به عهدهی خواننده است و میتواند بسته به تجربه و دیدگاه شخصی او متفاوت باشد.
و اما تعریف هیدگری در این شعر چه جایگاهی دارد؟
هیدگری به معنای عدم وجود یا غیبت یک شیء یا موضوع است. در این شعر، تصویر بوسه ای به اندازه ی آب، بغل از تو و سکوت ناب، همگی به تصویر هیدگری و غیبت اشاره دارند. بوسه ای که به اندازه آب داده میشود، ممکن است نشان دهندهی عدم وجود یا فاصله از عشق یا احساسات عمیق باشد. بغل از تو نیز میتواند به غیبت یا فاصله از کسی که دوست داریم اشاره کند. سکوت ناب هم میتواند به فاصله یا غیبت از صدای وجودی یا احساسات دیگر اشاره کند. این تصاویر میتوانند به تجربهی هیدگری و غیبت از چیزهایی که دوست داریم، اشاره داشته باشند.
پساساختارگرایی در این شعر نیز جالب توجه است .
در این شعر، پساساختارگرایی به وضوح دیده میشود. از آنجا که شاعر از تصاویر و اشارههای پیچیده و غیر مستقیم استفاده کرده است، معنای شعر به نوعی از ساختار سنتی و معمول شعر فاصله میگیرد و به جای آن از تصاویر و اشارههای چندلایه استفاده میکند. این اشارهها و تصاویر، خواننده را به تفکر و تأمل در مفاهیم عمیقتر و پیچیدهتر ترغیب میکنند.
در آخر نیز باید بگویم بانو کهریزی در شعرهایش زندگی می کند و به زبان خودش جهان را به چالش ادبی وا داشته است.
حمید رضا شروه
۱۴۰۳-تهران
https://t.me/+3HGPs3nCUKY5NDA8