یلداموهای توست که هرچهانگشتهای مندر پیچ و تابِ آن جان میکنندراهی به سوی صبح نمییابندیلداچشمانِ توست که همقسم شدند تا من به مرزهایویرانی خودم نرسمتا ملتقای ظلمتِ آیینهوارِ خویش نمیخوابند.