حس و حال خوب و دلکشی که هدیه میدهد به من
عطر نسترن
میدهد به من پیام روشنی که زندهام هنوز
و هنوز
حس زیستن نمرده است در وجود من
و نمرده است در وجود من هنوز
حس دوست داشتن
و به شوق آمدن
حس دیدن تمام چیزهای خوب دیدنی
و تمام نغمههای دلکش شنیدنی
حس بو کشیدن تمام عطرهای روحبخش
و چشیدن تمام مزههای خوش
حس لمس کردن تمام چیزهای نرم مخملین
حس کیف کردن از تمام چیزهای دلنشین.
مثل قلب یک جوان بانشاط و پرتوان
گرم و خوندمنده و تپندهام هنوز
و هنوز
ذهن من پر است از خیالهای دلفروز.
عطر جاننواز یاس و نسترن
مزهی خوش انار و پرتقال
بوی خوب نان داغ تازه از تنور آتشین درآمده
نغمهی نشاطآفرین مرغ عشق
رنگ دلگشای آسمان صاف و پاک صبحهای زود
نرمی پر از لطافت پر پرندگان
حس و حال خوب حاصل از تماس و لمسشان
بیگمان گواه زنده بودن من است
و به من پیام میدهد که من نمردهام هنوز.
هر دریچهی گشودهای که دیدنش دل گرفته را
باز میکند
میدهد به من پیام
و به من
با تبسم نشاطآفرین خود
مژده میدهد که زندهام هنوز
و هنوز قادرم به شاد بودن و سرودن ترانههای دلگشا
و سرودهای خوشنوا.
هر پرندهای که صبحهای زود
روی شاخهی درخت سیب پشت پنجره
نغمه میسراید و نوای چهچهاش نشاطآفرین و شادیآور است
و در آن دقایقی که غرق خواب خوب بامدادیام
در میان بستری که هست گرم و نرم
با نوای دلگشای خود
باز میکند
چشمهای بسته مرا
میدهد به من پیام:
«ای که میکشی نفس
ای که پلک میزنی
ای که قلب تو تپنده است
تو هنوز زندهای
پس بلند شو ز جا
و برای روز دیگری که بامداد آن فرا رسیده است
شور و شوق از خودت نشان بده
و به اتفاقهای خوب امیدوار باش.
ترس و یأس را
از خودت بران
و به سوی روشنایی انرژیآفرین
رهسپار باش.»
آینه در سرودههای نیما یوشیج نماد درخودنگری و خودشناسی است و هنگامی که کدر و تار یا دودگرفته یا غبارآلوده شود، خاصیت اصلی وجودیاش را از دست میدهد و نمیتواند بینندهاش را به خودشناسی برساند. البته بیننده هم میبایست چشم بینش داشته باشد تا نگرشش در آینه به خودشناسی بیانجامد.
حکایت «انگاسی»، یکی از حکایتهای جالب نیما، دربارهی همین موضوع است. انگاس روستاییست به فاصلهی حدود ده کیلومتر از جنوب کجور و از روستاهای شهرستان نوشهر است. نیما معتقد بوده که مردم این روستا آدمهایی سادهبین و کم و بیش نادان هستند. در حکایت «انگاسی»، زنی از ساکنان این روستا راهی شهر میشود و در راه آینهای پیدا میکند. او که تا آن زمان آینه ندیده بوده، بنابراین تصویر خودش را هم ندیده بوده و نمیدانسته که چه شکلی است، وقتی آن را برمیدارد و به آن نگاه میکند، با دیدن تصویر خود در آینه، گمان میکند که تصویر از آن زنی دیگر است که صاحب آینه است، بنابراین شتابان و شرمنده آینه را زمین میگذارد و از تصویر خودش پوزش میخواهد که نادانسته چیزی را که متعلق به آن زن بوده، از روی زمین برداشته، و نیما این حکایت را تمثیلی از خودناشناسی آدمهای فاقد معرفت میداند:
سوی شهر آمد آن زن انگاس
سیر کردن گرفت از چپ و راست.
دید آیینهای فتاده به خاک
گفت: «حقا که گوهری یکتاست.»
به تماشا چو برگرفت و بدید
عکس خود را، فکند و پوزش خواست
که «ببخشید، خواهرم! به خدا
من ندانستم این گهر ز شماست.»
ما همان روستازنایم درست
سادهبین، سادهفهم، بی کم و کاست
که در آیینهی جهان بر ما
از همه ناشناستر، خود ماست.
آینه در چند سرودهی دیگر نیما یوشیج هم دیده میشود. در شعر «ای شب!» نیما از شب میپرسد: «آیا تو آینهدار روزگاری؟» یعنی آیا آن سیاهی و تاریکی که در تست، تصویری از روزگار ماست و آیا تو بازتابدهندهی سیاهیهای زمانهای:
تو آینهدار روزگاری؟
یا در ره عشق پردهداری؟
یا دشمن جان من شدستی؟
ای شب! بنه این شگفتکاری
بگذار مرا به حالت خویش
با جان فسرده و دل ریش.
شعر «صدای چنگ» هم با تصویری زیبا از آینه و یاری که در آن رخش را میآراید، شروع میشود:
یارم در آینه به رخ آرایشی بداد
وامد مرا به گوشهی ایوان خویش جست.
...
در بخش پایانی مثنوی «قلعهی سقریم» هم، نیما در یکی از بحثهای فلسفی-عرفانی خود، چنین مطرح کرده که اگر گرد و غبار را از روی آینه پاک نکنیم، آینه خاصیت تصویرنماییاش را از دست میدهد و دیگر نمیتوان آن را آینه دانست:
آینهساز گردش پرگار
ای بس آیینه کاورید به کار
دیده اما چو نیک بنگاری
با هر آیینه نیست مقداری
آینه گرچه خود علانیه است
گردش ار نستری، چه آینه است؟
در چند تا از رباعیهای نیما هم تصویرهایی از آینه وجود دارد، از جمله:
آیینه شدم، به روی بگرفت مرا
وز خویش شدم، به موی بگرفت مرا
روی وی و موی وی چنان کرد که دوش
با دستش چون سبوی بگرفت مرا.
□
گفتم: «دلم از کوی تو چه سود گرفت؟
چون آتشم از تو تار تا پود گرفت.»
گفتا: «دلت از سرشک من بیخبر است.»
گفتم: «چه کنم؟ آینه را دود گرفت.»
□
گفتم: « چه به کار بست رنگ آن نیرنگ؟
کز من همه کاهی، به رخ افزایی رنگ.»
گفت: «از دل آبگینهی نازک تست.»
گفتم: «چو شناسیش بپرهیز از سنگ.»
□
گفتی که چرا به خویش باشد نظرم
با دل همه بستهام، نه از او به درم.
دل آینه شد مرا و روی تو در آن
در آینه بر روی تو من مینگرم.
□
با این شب و راه کاندر آن حیرانیم
در دست که ما آینه میگردانیم؟
چون کس نه به سوی خویش ما را خواند
ما در غم خود که را به خود میخوانیم؟
□
داد آینهام به دست آن جان جهان
گفتا که در آینه به خود شو نگران.
دیدم همه عکس اوست در آینهام
بنگر که چهام جهان دل داد نشان.
روزی که عشق را
تقسیم کرده اند
پرواز را
فقط به تو دادند
و میله های سرد قفس را فقط به مناز لای میله ها نتوانم دید
جا پای آبی ات را
از لای میله ها نتوانم دید
روح شهابیت را
جنگ همیشه مخرب است و از بین برنده ی همه چیز . بخصوص از بین برنده ضعیف ترین ها .از بین برنده ی فضیلت ها و فرهنگ ها .
از بین برنده ی منطق گفتگو و انسانیت انسان
آنجا که روا داری و منطق گفتگو جای خود را به فریاد و چماق و قداره و.... می دهد لاجرم هرکه فریادش بلند تر است برنده ی میدان است .
این مقدمه تلخ را از آن سبب گفتم که دلیل حضور این کمترین را در وبلاگ بلاگیکسا به خوانندگان معروض دارم .
از پاییز 91 به عنوان جایگزین نشریه اختصاصی شعر نیمایی دینگ دانگ با نام سیولیشه ، فعالیت می کردم و این فعالیت ماهانه چند ماهی که بدلیل ابتلا به کرونا درگیر بودم مرتب و بدون وقفه ادامه یافت .
با اختلال اینترنت متاسفانه سه شماره از انتشار باز ماند .و ترسم این بود که مطالبی که طی چهار ده سال تالیف کرده ام از بین برود.
حال که اینترنت بین الملل فراهم شده سعی دارم این نشریه را کماکان ادامه بدهم
امید وارم با بازنگری و باز تعریف در تدبیرها و سیاستهای کارگزاران تمشیت امور به سمت صلح و آرامش متمایل باشد
و غبار هایهوی جنگ طلبان فرو بنشیند
که در سر زمین ویران سنگ روی سنگ بند نمی شود تا چه برسد که به زعم رویا فروشان تمدنی تازه بنا کرد
رشد / سیاوش کسرایی
ماراسرگلیم نشاندندزبتدا
گفتند:پادرازترازاین ,مبادتان.
آن روز این گلیم ,برماچوباغ بود
برما,چوبیشه بود
برما,زمین بی بدلی بود,کاندرآن
کاخ شگفت خردی ما,سرکشیده بود.
آری,براین سیاه گلیمی که یک زمان
آنرا,به نام بخت ,به ماهدیه کرده اند
ما,شادبوده ایم
درجست و خیز وبازی خود,تاکناره ها
آزادبوده ایم.
بیرون ازاین گلیم کسان گرم کارخویش
وندرمیانه ما
غافل زهست و نیست
سرگرم پایکوبی وفریادبوده ایم.
اینک براین گلیم
ما,کودکان غافل دیروز,نیستیم.
برما,بسی زمان
_هرچندبی شتاب ودل آزار_رفته است.
اینک براین گلیم
مارشدکرده ایم
ماقدکشیده ایم
ماریشه برده ایم ,به خاک سیاه و سخت
وین بخت جامه,برتن ما,کوته آمده ست.
اینک ,کسان,خیزید چاره را
تانشکنیم زیرقدم , باغ فرشتان
برراه ما,گلیم زمان را, بگسترید.
خبر کوتاه / هوشنگ ابتهاج
آدمیت / فریدون مشیری
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
"آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود"
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
"گفتگو از مرگ انسانیت است"