در بسیاری از اسطوره ها و داستانهایی که سینه به سینه از نسل قبل در حافظه ما بجا مانده اشاره ای شده است به یوم تبلی السرایر
که ثابت و سیار ، قرار از کف می دهد و به هم می آشوبد.
مادر ، فرزندش را نمی شناسد و برادر به قتل برادر کمر می بیند.
هر قلتشنی به ادعای نجات و منجی گری آشوب بر پا می کند وگروهی نادان تر از خودش را به گرد خود جمع می کند.
سوال اینجاست که کدام راهنما و کدام توانایی شناخت در این لحظه حساس می تواند بداد انسان سرگشته برسد.
آیا غیر از این است که توانایی ذهن انسان فقط به مواجهه با حوادث قبلا تجربه شده محدود و منحصر است و در این حالت جز حیرانی و سرگشتگی یا گمراهی به آدم دست نمی دهد.
من کاری به نقل شده ها و پیش بینی ها ندارم.قویا معتقدم که این شرایط قبلا پیش آمده که در ذهن پیشینیان ما پس لرزه های آن حک شده و حتی به عنوان رازی مگو سعی شده به نسل بعدی منتقل شود.
ولی سوال من اینجاست که اگر قرار است در هر چند سده چنین بلبشو و خرابیی روی دهد چه نامی می توان به کائنات داد جز سر زمین هرز.
سرزمین هرزی که تی اس الیوت با وسواس و دقت از آن یاد کرده است.
ما گیاهان خودروی سرزمین هرزیم که ناچار و ناگزیر عنان حیاتمان بدست بادهای عاصی و بی طاقت است .
دلم خوش است و سرم گیجِ جادوی کلمات
دوباره گم شدهام بیتو در جهانِ جهات
صراطهای حقیقت، چقدر بسیارند!
میان اینهمه منجی، کجاست راه نجات؟
اسیرِ وهمِ خدایانِ مُردهمان شدهایم
طلوعِ صبحِ صفاتِ خودیم، یا شبِ ذات؟
حراجِمان مکن ای روزگار، بیش از این!
سوار اسب نئینایم و سالکِ ظلُمات
نبود فرق و فراقی میان عدل و ستم
نبود فرق و فراقی میان موت و حیات!
چهقدر مُفرد و ماضیست حضرت انسان
خلاصه، ختمِ سخن؛ بر غیابِ ما صلوات!
#عبدالحمید_ضیایی
@abdolhamidziaei
@Ghazalkhanee
@Ghazalkhanee
هفتاد و هفت حاصل جمع دو بال و پر
- هفتاد و هفت پر؟ - بله هفتاد و هفت پر!
مثل دو تا کلاغ که از دور میرسند
مثل دو تا کلاغ که پر میکشند بر-
بالای هر چه شعر در دفتر من است
و قار و قار و قار سرک میکشند در-
ابیاتی از پنیر... و صابون... و هرچه نیز...
انگشتر و کلید و اسناد معتبر.
- هشتاد و هشت پر؟ - نه، دو کوهان یک شتر
- هشتاد و هشت پر! - بله هشتاد و هشت پر
مثل دو تا کلاغ که وارونه میپرند
وارونه میبرند خبر را به دور و بر
پنجاه و پنج، یک عدد گرم گرم گرم
حتا از ازدواج دو خورشید گرمتر
اما به شرط اینکه... تو وارونهاش کنی
تا پنجها بچسبد محکم به یکدگر
و بیست و دو دست عددهاست در دعا
پیوسته در قنوت است با چشمهای تر
و یازده دو سطر قرینهست، مثل شعر
یا مثل ریلهای قطار است بیشتر
یا مثل نردبان مصاریع در غزل
یا مثل ابروان نپیوستهای که هر-
پنج شکسته را به خودش ربط میدهد
و بعد میرود به صد و یازده سفر
و منتقد به شاعر هی فحش میدهد
«سگ توی روح اون پدر خنگ بیپدر»
#محمدرضا_حاج_رستمبگلو
@Ghazalkhanee
@Ghazalkhanee
به روی پردهی نقاش، طرح یک زن بود
زنی پریچه که از جنس رنگ و روغن بود
به روی پردهی نقاش، طرح دهکدهای
کنار دهکده، یک ریل راه آهن بود
و آنطرفتر از آن ریل، شاعری غمگین
که غرق خواندن شعر و شراب خوردن بود
و بشکههای شرابی که بار گاری شد
رها میان درختان و کوی و برزن بود
غروب بود و هوا گرم و خشک و وهمآلود
زمان حملهی مهتاب سمت دشمن بود
اگر چه چهرهی نقاش را نمیدیدی
دو چشم معجز آن زن هنوز روشن بود
و در میان سیاهی چشم زن، نقاش
به فکر لحظهی خونین جان سپردن بود
□
سپیده مُردهی نقاش با خودش میگفت
دلیل مُردن من چشمهای آن زن بود
#هادی_خوانساری
@Ghazalkhanee
@Ghazalkhanee
امشب برای ماندنم اصرار کن، شاید
جانی که خردش کردهای قدری به رحم آید
آری بگو دلتنگ من بودی، بگو هستی
بگذار فکرم از قضاوتها بیاساید
جان جوانم را در اندوهت هدر کردم
من را فلک یک بار دیگر که نمیزاید
خیلی شکستم از نبودنهات نذری کن
شاید خدا قفل از دل پر کینه بگشاید
از روزگارت از نبودنهام صحبت کن
با این غرور لعنتی مهرم نمیپاید
خواهش کن از من از خطایت بگذرم امشب
خواهش کن از من تا ببخشم، هی نگو باید
از بخت بد بدجور دلتنگم، گریزی نیست
قدری برای ماندنم اصرار کن، شاید...
#مریم_صفری
@maryam_safari40
@Ghazalkhanee