همین که آینه درچشم شب ترک انداخت
گدازه های سکوتی درون سینه گداخت
گذشت باد پرآشوب و برگ و بار بریخت
دمنده توسن طوفان به ریشه ها می تاخت
پرنده از افق چشم تو پرید و ندید
که باغ شب زده ات را چه آتشی بگداخت
شب عبوس به دیوار کوچه پرده کشید
خیال خام ز ناپختگی به کوره گداخت
همین که عشق به دلتای جان رسید و گذشت
به قلب ساحل و دریا ، چه تاب و تب انداخت
تو را که سینه پر از حرف بود و لب خاموش
فروغ آه چه کس واژه واژه می پرداخت؟
چو تار و پود به سرپنجه ی تو بوسه نهاد
گرفت رنگ خوش و نقش عاشقانه نواخت
به دار ِقالی اگر نقش عشق می بینی
به زخم پنجه ی تو رنگ سرخ می انداخت.
**
*https://t.me/mayektashakeri