تماشا / هوشنگ ابتهاج
در گشودند به باغ
و من دلشده را
به سراپرده رنگین تماشا بردند
من به باغ
با زبان بلبل
خواندم
در سماع شب سروستان
دست افشاندم
در پریخانهی پر نقش هزار آینهاش خویشتن را به هزاران سیما دیدم
با لب آینه
خندیدم
من به باغ
همره قافله رنگ و نگار به سفر رفتم
از خاک به گل
رقص رنگین شکفتن را
در چشمه نور
مژده دادم به بهار
من به باغ
زیر آن ساقهی تر
عطر را زمزمه کردم تا صبح
من در تمام شب سرد
روشنایی را خواندم با آب
و سحر را به گل و سبزه بشارت دادم..!
زبان / مفتون امینی
نه بی پدر ونه بی مادر
زبان خودش نسب و اعتبار نامه خود را به درب سنگی تاریخ آویخته است
زبان هیچ بشر بره رها شده در دشت نیست
که دزدها و گرگها به ربایندش
زبان عطیه مادر و مادر زنده ترین حقیقتهاست
شما خجسته نژادان سرخ پنجه
که رروی قبضه قداره تان
نوشته اند حلال زاده تاریخ
به رعشه رعشه دستان خود بیاندیشید
و نه به لکنت خام زبان ما
که هر اخوت کاذب را
به اشتباه اگر گفته ایم لبیک
این اعتراض قلب قبیله ای است که از تمامی نصف النهارات شرق ، صبورانه عبور کرده است
و همواره زخم دشنه راهزنان را با آب دهان مادر خود التیام بخشیده است.
یدالله مفتون امینی 1340
حسود / سیروس نیرو
ماه توی رخت خواب آب خوابیده
وای از این آب حسود
صورت مهمان خود را
پیر می سازد