در شب سرد و دراز آخر آذر
در شبی دلگیرتر از هر شب دیگر
این شب تار سیاهاختر
این شب شومی که میلاد تباهیهاست
این درازعمری که زایای سیاهیهاست
خالی است از شور و شوق زیستن ذهنم
شادمانی دیرگاهانیست ترکم کرده و رفته
دلخوشی هم رفته بیبدرود
ترک کرده آشیان روح و جانم را
و به جای آن گرامیها
دیرگاهانیست که اندوه و افسوس است مهمانم
و من غمگین دلمرده
دیرگاهانیست
میزبان حسرت دمسرد و دلگیرم
همنشین رنج حرمانم
کردهام گم شبچراغ تابناک آرمانم را
خالی از نیروی شورانگیز ایمانم
بینصیبم از تمناهای جانپرور
در شب سرد و دراز آخر آذر.
این شب دیرندهمانای ملالآور
جانگزا یلدای یأسافزای ویرانگر.