من فکر میکنم که
ــــ معاذالّله ــــ
جرم پدر نه سیب، نه گندم بود
شاید شبیه ما و شما
او هم
قربانی توهّم مردم بود.

مانده در پشت رادمردی ها
دشنه هایی ز هم نبردی ها
زخم این پشت را ببین ، با خویش
نیست جای ِ چرا چه کردی ها
گرمخویی چه می کند کاین خیل
گرم شد کارشان ز سردی ها
نیست مردی و مردمی را جز
خون دل ها و روی زردی ها
چیست تعبیر این که رفت از دست
روزگاران به خوابگردی ها
نرسیدن چو مقصد است چه سود
رهروان را ز رهنوردی ها
داستان تهمتن است و شغاد
ای برادر مرور مردی ها
96/1/24-28

مرگ به کردار آب دریاها بالا میآید
و بهکردار بیابانها گسترده میشود
مرگ در بستهبندیهای گوناگون
مارکهای رنگارنگ...
مرگ اسپرت
مرگ کلاسیک
میکس و کوکتل مرگ...
اخبار رسانه ها مرگها را مثل مسابقات ورزشی دستهبندی میکنند
مرگ دستهجمعی...مرگ انفرادی... ماراتن مرگ...مرگ امدادی چهار در صد متر...
مرگ سرد، مرگ گرم...
مرگ در تساعد است
اقتباس از گازهای گلخانهای
زندگی سوراخ شدهاست
اقتباس از لایهی اُزُن
مرگ در سایزهای مختلف
بچهگانه...زنانه...مردانه...
مرگ !
مرگ! که بارانوار فاصلهی میان هر دوچیزی را پر میکند !
مرگ !
در خانه کسی نیست
تنها هستم
پس حتماً من خودمرا خواهدکشت
به کوچه میزنم به خیابان...
قاتلهای بسیاری از کنارم، یکی از روبرو...سهتا از پشتسر...
کنار چند قاتل و قربانی دیگر در اتوبوس...بهروی همدیگر نمیآوریم...
در خیابان آمبولانسی نیست
آتشنشانی نیست
پلیسی نیست
و آژیر بخشی از ایدئولوژی ماست
آژیر چسبیده به آسفالت
به نمای ساختمانها...
مرگ مثل مدل مو آمده و همهی ما را به شکل خودش در آورده...
کیفم را پر کردهام
چند عدد آرزو، عکس معشوقم، یکقوطی غم سبُک، وصیّتنامهام،
کلیدهایم...
از اتوبوس پیاده میشوم به مرگ
کجا میشود گریخت!؟
برای مرگ فرشتهای هست
که با ما حرف نمیزند
لبخند نمیزند
فال قهوه نمیگیرد
آرزوهای خوب نمیکند
پس برای زندگی هم میشود فرشتهای باشد
که میتواند در کافهای کوچک
با قهوه و لبخند، سرنوشت را مغلوب کند !
انگار که در ژله فرو شده باشی
از لابلای مرگ عبور میکنم و مرگ به دست و پایم میچسبد
خودم را به کافه پرتاپ میکنم
خودم را به لبخند تو و فنجانقهوه پرتاب میکنم
لبخند بزن لبخند بزن
دایرهی لبخند تو باشد
یا لبهای تلخ فنجان قهوه
بخند...
مرگ دارد خودشرا به شیشههای کافه میساید
بخند
بخند و از رفیقی که خواهد آمد و با خیانت غریبه است
بخند و از سفری که دیگر تنها نخواهم رفت
بخند و از زندگی محدودی که در انتهای این فنجان ها داریم
چیزی بگو...!
زبانم تاول بزرگیست
و در خاکستر دهانم
گرمی آوازی
که به لبخندهای شما شبیخون میزند...
آغاز میکنم
به نام تمام درختانی که خواب دار شدن میبینند
و زنجیر لکلکها
که رهایی آسمان را لکّهدار میکند
درّههای مِهگرفته
و هوس گم شدن
سرنوشت مردانیست که قدّشان
از دیوارهای شهر شما
بلندتر است !
________________________________
مجموعهی "دو استکان عرق چهلگیاه"
نشر چشمه
_