سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

مبتدا/کوروش آقا مجیدی


                                     





     به پدرم  


رد جاده های بردباری  است 

سال ، سال

این شیار های کنده بر جبین تو 

بال گستران  آسمانی از کبوتر است 

فوج ، فوج ، 

در نگاه نازنین تو 

رو به ساحت سپیده ی کدام سمت و سوی 

میروی چنین که من به گرد پات هم نمی رسم ، بگوی

یاد سبز توست 

اینکه هر دقیقه در کویر ذهن من بهار می کند . 

کاش مبتدای من بدانی این خبر به تو

                                چقدر افتخار می کند .



@peyrang

فریاد/ محسن صلاحی راد




هوای حنجره خاکستری

                                     مشامِ تو سرخ

لبانِ آینه جایِ تو می‌زند فریاد:

دوباره فرصتِ دیدار دست خواهد داد؟




تهران، ۱۶ اسفند ۱۳۹۲

جنون غزل / سالار عبدی





سلام ای آسمان در چشم بارانیت زندانی

" گل نازم چرا قدر نگاهت را نمی دانی!؟ " *

 


من از چشم تو می خوانم جنون را تا بلندایش

تو در چشم من و دیوانگی هایش چه می خوانی؟

 


دوای درد خود را در لب سرخ تو می بینم

تو آیا عاشقت را لایق این بوسه می دانی؟


 


هوا نشناس می گوید که جوّ امروز آرام است

نمی داند که خواب است آن نگاه مست توفانی!؟


 


برو! امّا بدان با رفتنت من نیز خواهم رفت

به یاد بی کسی هایم تویی تنها که می مانی!


 


بلا از حدّ عصیان جبینم بی بلا مانده

چه بازی ها نوشتی در ازل بر خطّ پیشانی!؟

 


سحر در خواب اشکی را به برگ لاله ات دیدم

من و پرسه زدن زین بعد در شب های بارانی!




*مصرع دوم از حسین منزوی ست .

 

از مجوعه غزل : من! را به خدای چشم او بسپارید../ نشر آثار برتر/ 1387


#سالارعبدی 


کانال رسمی سالار عبدی

https://telegram.me/abdiisalar

سحر گاهی/ توکل بیلویردی





چندش آورست

زنگ ساعتی که غیر اضطراب 

در دلت نیاورد

خستگی روزگار را

آنچنان که کوه از تنش غبار را

آنچنان که یک درخت برگ از تنش

می تکانی و عبوس سوی صبح تلخ

می کنی نگاه

آه این همان ملول چند و چند ساله است

این همان وکیل بند منزجر 

می دهد ترا تکان بلند شو

سد جوع کن به نان کهنه ای

شکر کن هنوز زنده ای

تا کجا ترا کشد به دار

انتظار

شهر بی ترحم/محمد جلیل مظفری



خانه را بی چراغ می‌خواهند

کوچه را تنگ و تاری و بن‌بست

در خیابان سکوت می‌کارند

شهر ویرانه گشته از پابست


مرگ را زنده باد می‌گویند

زندگی را تباه همچون مرگ

در هجوم شب زمستانی

بر سر شاخه سوخته تنِ برگ


تهی از شورْ "انقلاب"، ولی

از کتاب نخوانده سرشاراست

گیج و کت‌بسته "برجِ آزادی"

در دم و دود بر سرِ دار است


زخم بدخیم و چرکی‌اش، "میلاد"

چون سخوانی شکسته درنایش

راه فریاد را گرفته سکوت

تلّی از بغض و کینه در پایش


در سکوتِ شب خیابان‌ها

عابران گیج و منگ و رازآلود

نیم جو شور و عشق برپا نیست

تا کسی سر دهد زِ شوقْ سرود


بق بقوی کبوتران خاموش

سرِ هر بام، ماه بر دار است

بدبده بانگ می‌زند هرجا

آسمان از ستاره بی‌زار است


**********

**********


می‌نویسم بهار را کشتند

می‌سرائی بهار در راه است

یک نفر رفته تا که مژده دهد

ماهِ یعقوب در تهِ چاه است


آه... آزادی ای نجیبِ بزرگ!

گر چه از یادمان فراموشی

پاکزادْ آفتابِ تابانت!

نرود رو به سوی خاموشی




20 فروردین 1396