از زنگ ساعت تا سقوط از پله های خواب
یک لحظه حتی نیست
اما در این کوتاه ِغافل گیر
چون آدم ِمطرود از فردوس
از هر چه می بینی شوی دلگیر
صبح ِ تو در چشم ِ عجول ِ تاکسی تصویر تکراریست
خورشید جز نوری مزاحم نیست!
تا کی در این بیدار باش ِ اضطراب آلود
محروم از سیّالی و وارستگی باشی
و لحظه هایت بگذرد سنگین و خواب آلود
فروردین 88