در گذر از سنگلاخ عمر بتدریج
رفته به تحلیل طاقت قدم من
جان من آمد اگر به لب عجبی نیست
چونکه ندارد امیدی از عدم من
شانه من زیر بارهای امانت
تاب نیاورد و ناگزیر ترک خورد
روز مبادا به تیغ خدعه ام آزرد
هرکه به عنوان دوست نان و نمک خورد
همچو پیمبر اگر که معجزه ام بود
رستن گل بود یا شکستن زنجیر
تا نکند خلق عافیت طلب ما
کاهلی خویش را حواله به تقدیر
مشت به سندان مزن که زورق امید
از دل طوفان رسد به ساحل ایمن
طعمه دریا اگر نشد چه ضمانت
تا نرهد از هجوم کشتی رهزن!!