علی
موسوی گرمارودی به همراه نعمت اله میرزاده(م.آزرم) و شفیعی کدکنی نخستین
شاعرانی بودند که با رویکرد مذهبی به سرودن شعر در قالب نیمایی و نوقدمایی
پرداختند. گرمارودی با پاره ای از مجلات موجه روشنفکری همکاری داشت و
اشتهارش عام تر بود.این اشتهار به ویژه هنگامی گسترش یافت که شعر "خاستگاه
نور" او در سال 1347 برنده بهترین شعر شد.اینگونه گرمارودی هنوز تشخص نافذ
و استقلال زبانی لازم را نداشت که شعرش به تنهایی شاخه ای تحت نام شعرنو
مذهبی به وجود آورد. بخش هایی از شعر "خاستگاه نور" را می خوانیم:
غروبی سخت دلگیر است و من بنشسته ام اینجا، کنار غار پرت و ساکتی، تنها که می گویند: روزی، روزگاری، مهبط وحی خدا بوده ست و نام آن "حرا" بوده ست... برون از غار زپیش روی و پای من، تا هرکجا سنگ و بیابان است هوا گرم است و تبدار است اما می گراید سوی سردی، سوی خاموشی و خورشید از پس یک روز تب، در بستر غرب افق، آهسته می میرد و در اطراف من از هیچ سویی ردپایی نیست و ذهن خسته و تنهای من ، چون مرغ نوبالی که هردم شوق پروازی به دل دارد می جوید به کاوش های پیگیری، نشانی های مردی را نشانی ها که شاید مانده برجا، دیردیر، از سالیانی پیش و من همراه مرغ ذهن خود، در غار می گردم و پیدا می کنم گویی نشانی ها که می جویم همان است ، اوست کنار غار، اینجا، جای پای اوست، می بینم. و می بویم تو گویی بوی او را نیز همان است، اوست یتیم مکه، چوپانک، جوانک، نوجوانی از بنی هاشم و بازرگان راه مکه و شامات امین، آن راستین، آن پاکدل، آن مرد و شوی برترین بانو، خدیجه نیز، آنکس که سخن جز حق نمی گوید و غیر از حق نمی جوید و بت ها را ستایشگر نمی باشد و اینک: این همان مرد ابرمرد است "محمّد" اوست...