تو را بهیاد دارم
همانگونه که در آخرین خزان بودی
کلاه
طوسی وْ
دل
آرام.
در چشمهای تو
شعلههای شفق میجنگید
و برگها
در آب روح تو میافتاد.
پیچیده به بازوان من
ـ چون تاکی
برگها صدای تو را میانباشت
صدای آهسته و آرام تو را ـ
هیمهی حیرتی که در آن
تشنگیام میسوخت
سنبل آبیِ شیرینی
تافته بر جانم.