شب را تمام پنجره ها می بینند
افتاده روی شهر بختک پیری
له له زنان و تشنه
کسی نمی خورَد اندوه دردهای جهان را
همزاد لب فشرده ی خشمی در این زمین
که ذره ذره می شود اندامش.
جایی که نقطه های فروزان دوردست
به ابرهای فسفری مرگ و نیستی
دشنام می دهند
و حفره های سیاه
می بلعند روشنان فلق را
لنگان لنگان
به کوه خیره می شوم و پلک می زنم
و کفش های کهنه ی تردیدم
در شیب تند صخره ی تاریک
لبخند می زنند.
اسمت بهانه ی خوبی است
حس می کند نگاه مرا
در رنگ های گرم پرده ی پندارهای سرد
مگر که خوب تماشا کنم
ستاره ی صبحم را.
21 آبان 1402
*https://t.me/mayektashakeri