*
از تن درخت
چکّه می کند
رنگ و رنگ و رنگ.
حسّ تازه ای
می زند به شاخه سنگ
برگ و برگ و برگ
آتشی زبانه می کشد در انتهای آسمان
برق می زند نگاه مردمان
خنده می کند زمین
ذوق می کند کبوتری
روی بام خانه ای
ساکت است و صبر می کند که : آب و دانه ای.
چشم من،
خیال می کنم پُر از پرنده است
پیچ می خورند و باز می شوند
دسته های سار
ابرِ باسخاوت آب می دهد به باغ
شب که می رسد
عشق می کند
کوچه با چراغ
باد می وزد
شکل می دهد به سایه سار
زیر پای من
خش خش شکستن است و برگ
من قدم زنان به انتهای لحظه می رسم
تا نگاه می کنم به پشت سر
زندگی چه بی درنگ
دورِ
دورِ
دور می شود
مثل سال های خوبِ بی غبار.
نهم شهریورماه 1394
https://t.me/mayektashakeri