دانسته ام!...
ـ اگرچه بسی دیر است
اندیشه، ناگزیر است
دانستم این سیاهه ی ناهمگون
آن متن ناگزیر است
باید گرفت
خواند
به خاطر سپرد
اجرا کرد!
بیهوده بود آن همه سرکوفتن به سردی دیوار
زخمیست پنجه های من و
گونه های پنجره هایی که تا همیشه و امروز بسته اند!
و این کفشهای عاریتی نیز
با آن که آهنیست، ولی پیر و خسته اند!
باید که نقش را، به تمامی، به صحنه ایفا کرد!
فرصت برای بازنویسی نیست
دیر است!
ـ «بازی است؟!...
ـ هیس!... حرف نزن
ـ ساکت!»
متنی غریب با کلماتی نسخته، گنگ، دو پهلو!
بر صحنه، صورتک ها، سرگردان!
در جامه های زخمی
با کفش های عاریتی، ترسان!
بر سردرِ ورودی دروازه ی قدیمی این روستای خاکی مخروبه
دستی نوشته:
ـ «دهکده ی بازی!»
اخطار!
بازی کنید، پرسش ممنوع!
در انتخاب نقش
ـ آزادی گزینش ممنوع!
#علیرضا_طبایی