صبحی دگر به گرده نرمای آفتاب
لبخنده ای به روشنی مهر
یا پله پله فرارفتن
تا بام آن دو جشم درخشان
همان دو چشم درخشان بی بدیل
که رنگ می شناسد و
از راز درون واژه خبر دارد
می داند
معنای کوچه های قدیمی را
و نام مبهم هر محله که تا دیروز
میعاد گاه عاشقی تاک بود و چک چک انگور
از شاخه های ترد
من بارها
باذ تشنگی قدم زده ام
به شوق چیدن یک دانه از تبسم تابستان
در لابه لای خوشه انگورهای مست
اردیبهشت 1403