هر صبح چشم باز نکردم به هیچ سو
جز عکس یک تبسم شیرین
در قاب خسته ای
هرگز مرا نبوده به جز غم
هرگز مرا نبوده به جز بغض
در چشم و در گلو.
ای عشق دورمانده ی غمگین
ای راز سالخوردهی دیرین
ای قصه ی مگو
از عمق رنج کهنه ی دیوار روبرو
با من سخن بگو!