در خیابان تنهایی
پیر و تنها به افق می نگرد
و عصایش در دستش می لرزد
ترس و تاریکی در رگهایش
جریان دارند
ترسی از جنس چرا انسانها
سر نوشیدن یک لیوان آب
سر یک دندان نان
خون یکدیگر را می ریزند ؟
در خیابان تنهایی
پیر و تنها و عصا در دست
به افق می نگرد
و به حال من و رؤیاهایم
می گرید.
29/3/401