چگونه اشک نیفشاند و بی نگاه گذشت
پرنده ای که از این باغ بی پناه گذشت
چو دید سایه ی هر شاخه ، ورطه ی دامیست
نخواست یا نتوانست از این گناه گذشت
پرستویی که نوید بهار می آورد
از این دیار زمستان به اشتباه گذشت
هراس هیمه شدن مسخ کرد روح درخت
که لحظه لحطه ی هذیانیش تباه گذشت
به دستگیری لب تشنگان نیامد ابر
اگرچه بانگ عطش از مدار ماه گذشت
کدام معجزه آید به کار خضر بهار
اگر نخواهد از اینباغ ، بی نگاه گذشت
نشست شیشه ی اندوه باغ را ،باران
و بی تفاوت از این ورطه ی تباه گذشت
چو خواند زخم تبر را به طالع هر شاخ
گریست کولی باد و چو برق آه گذشت.
ای تیر خلاص و نفس آخر هستی
کی دست درآری و گشایی در هستی
در هم شکنی برج فلک را به سر چرخ
بی جان فکنی بر کف بی جا سر هستی
از توسن فخر، آوری اش زیر به خواری
بر دار عدم برکشی این پیکر هستی
کرسی سماوات به هم ریزی و آنگاه
از ترگ سرش وافکنی افسر هستی
برگیری اش از خاک و سپاری به غباری
کز خاک بلا کرده هوا لشکر هستی
گر مرد، کلاه و کمر از او بربایی
ورزن، ز سرش باز کنی معجر هستی
تا نعره کشد از غم فرزند و بریزد
بر فرق سرش خاک عزا مادر هستی
آن گونه که شادان شود از چشم تر خلق
شادان کنی این خلق به چشم تر هستی
با اشکِ دل جمع کُشی آتش شوقش
بر باد فرستی همه خاکستر هستی
تا ورطه ی نابودی از این ساحل بودن
طوفان صفت از جا بکنی لنگر هستی
از خشم چنانش بزنی نعره که لعبت
در جعبه نهد مطرب لعبتگر هستی
وز آه یکی شعله کشی خوب و بدش را
کآتش فکنی در همه خشک و تر هستی
بر هم زنی و بسپُری آن گونه بساطش
تا بستُری از خواب مگر بستر هستی
زیر و زبَرش را زبَر و زیر نمایی
طومار بپیچی همه کرّ و فر هستی
چونان نخ سبحه که بِبُریش ، از این بَعد
بیرون ز مدارات کشی محور هستی
در بوته سنجش بنهی کون و مکان تا
بینی نبود غیر لجن گوهر هستی
هرسعدی و نحسی که در آن لانه گزیده ست
برهم زده وارونه کنی اختر هستی
گیری قلم دست قضا و قدرش را
با دست عدم خط بزنی دفتر هستی
تا کی به دنائت بگذاری گذرد چرخ
چنبر کنی این چرخش دون پرور هستی
این جام خمار آورش از دست بگیری
پس پرکنی از زهر جفا ساغر هستی
تا بِستُری از رنج عفونت دل عالم
گیری همه با لای عفن مظهر هستی
درراه مسیرش بکَنی چاه فنا تا
پایان دهی این سیر عذاب آورهستی
فی الجمله به زیر آوری از صدر به ذیلش
تا صرف عدم باز کنی مصدر هستی
چونان که کشیده ست به خون بال و پر ما
درخون بکشی نیزتو بال و پر هستی
مرهم شودت لطف و به رحمت بنهی دست
از گُرده چو بیرون بکشی خنجر هستی
از بند رهانی همه نیکان و بدان را
زنجیر کشی در نظر داور هستی
زین روی دروغ و دغلش پرده بِدّری
تا راست ببینیم رخ دیگر هستی
در چشمه رویین بدهی غوطه چنان دل
تا جان گرامی ننهد بر سر هستی
هستی چوحبابی است عدم را به سَرِ یَم
ابله بود آنکس که کند باور هستی
نومید زهستیِ خود امّید تودارم
ای تیر خلاص و نفس آخر هستی
تا عالم از این بند و قفس باز بگیری
کی دست درآری و گشایی در هستی
س.م.معراجی / خرداد ۱۴۰۵
انگشت های لاغر و لاجونم
دیگر
یاری نمی کنند.
اعصاب خُرد و خسته و داغونم
دیگر نمی کِشند
وَ این گِرِه چه بدقلق و کور است !
از دست، انتظار ندارم ؛
دندان به این حریفِ چِغِر حتی ،
می بازد.
وَ تو که سرنوشتِ جهانت را
محکم گره زده ای
به این
خودخواهی و بلاهتِ رسوا؛
بنشین کمی به کارِ بدت فکر کن .
از این
چرکابه ی عفونت و خون آیا
چیزی کثیف تر
می شد بیافرینی؟
#کوروش_آقامجیدی
به خوابِ اسب و پرنده
سفر نکرده به مشرقِ زمینِ رؤیایی
چه رنگهای شگرفی به دیده میآمد
و نقشِ پردۀ گلرنگ
شبیهِ تاجمحل بود
و میوههای دلانگیزِ باغهای بنارس
درونِ لُجۀ جوشانِ آب میرقصید
و هند با همۀ رنگهای گرم و عجیبش
به دیده میتابید.
پرنده بر کَپَلِ اسب دانه برمیچید
و اسب یورتمه میرفت
و یالِ زردِ بلندش
چو آب در دلِ خیزاب تاب برمیداشت.
پرنده بال گشوده
به سوی قلۀ گوگردی و سپیدِ دماوند
رها سفر میکرد.
سحر که در پیِ تعبیرِ خواب خود رفتم
نوشته بود به اوراقِ یک کتابِ عتیق:
پرنده همقفسِ رهروانِ آزادیست
و خوابِ اسب و پرنده نشانِ آزادیست.
۱۴۰۳/۲/۷
#اقبال_مظفری
https://t.me/joinchat/AAAAAEKCF61dHmskkML-UA
من راز مرگ زبانها را در رکود و سترونی شعر آنها، و آنگاه در مرگ نهایی آن شعر، میبینم. هر زبانی آنگاه میمیرد که آخرین شاعرش مرده باشد. و مرگ شعر و شاعر، به نوبهی خود، آنگاه در زبانی اتفاق میافتد که این دو، به هر دلیل که باشد، از حیات و زندگی زمانهی خود قطع رابطه کرده باشند، و از مردم و از عیش و عزای آنان بریده یاشند، و به گذشتهها مشغول شده باشند، یا به چیزی سرگرم شده باشند که از آنِ مردم نباشد. و این خود همیشه با زایش شعری دیگر به دست شاعرانی دیگر و در ساحت زبان نوخاستهای دیگر همراه است. پس زایش هر زبانی نیز میبینیم که رازش در زایش شعر آن نهفته است؛ و لذا میتوان گفت که هر زبانی هم آنگاه زاده میشود که اولین شاعرش پا به دنیا نهاده باشد.
مقالات ادبی - علیمحمد حقشناس
@shekoftandaraftab