گاه میآمد و گاه میرفت؛
خوب شد نیست!
روی اعصاب من راه میرفت.
#صفیه_قومنجانی
دارد از کوچهی ما میکوچد،
با لباسی که سراسر، برف است؛
مرگ، خیلی حرف است.
#رضا_مهدیزاده
باران بهار؛
نجوای تو در سکوت شیرین حیاط.
گفته نباشم که گفته ام که نگویم
هر کلماتی که بر دهان
هرکلماتی که منعقد شود اینک
گفته نباشد که گفته ام
حرف چو وحی است و بیش از این نتوان گفت
گوهر پنهان حذف را نتوان سفت
باد هوا نیست فحش و تاوان ندارد
حتی تکفیر و مرگ امکان دارد
گیرم ، اهل همیشه سرزنش و حقد
بر من ، برمن گیرند چون همیشه همان عیب
گفته نباشد که گفته ام کلماتی
دادهام انگار بعد آن تلفاتی
بیابان هم مانند صحرا، دشت، بیشه و جنگل، در گسترهی سرودههای نیما جایگاه ویژهی خود را دارد. در چند سروده، نیما از تعبیر استعاری و ابتکاری «بیابان هلاک» استفاده کرده، از جمله:
میدرخشد گر افق، اهرمنیست
نیمسوزیش به کف دوداندود.
مرد آن در که امیدش بگشاد
با بیابان هلاکش ره بود.
(در فروبند)
فکر میکردم در ره چه عبث
که از این جای بیابان هلاک
میتواند گذرش باشد هر راهگذر
باشد او را دل فولاد اگر
...
ولی اکنون به همان جای بیابان هلاک
بازگشت من میباید، با زیرکی من که به کار.
(دل فولادم)
از تف گرم بیابان هلاک
آه، نزدیک شدهست
کاو شود نقشهی خاک
(یک نامه به یک زندانی)
بیابان شعر نیما هولناک است و آن را «شب هول» در بر گرفته:
«ای سر سودایی! ای مرد بیابانی!
بوسهی خود وامگیر از مردم غمگین»
آن زمان کاو بود
گرم اندر آتشانگیز سخنهاش
و مرا هر دو جگر می سود
همچنان کاو را به سودایش
تن ز خود دور از حریم خلوت ذاتش بیابیدم
بر ره هایل بیابانی که در آن داشتم منزل.
(منظومه به شهریار)
مرغ میگوید: «به سامان باز آمد خلق بیسامان
و بیابان شب هولی
که خیال روشنی میبرد با غارت
و ره مقصود در آن بود گم، آمد سوی پایان.»
(مرغ آمین)
بیابان را نیما در یک رباعی با صفت «خراب» توصیف کرده:
در داد نخستینم کاسی به شتاب
آنگه به نگاهی دل من برد ز تاب
آورد رهم چون به بیابان خراب
خود رفت و مرا نهاد با چشم پرآب.
و در «منظومه به شهریار» آن را با صفت خطرناک همراه ساخته:
آن گروه از بیم گرگان، آتش خود را نمیدارند خاموش
لیک آن دم که به پیش آتش خودشان
میکنند از رفتهی روزان شیرینشان حکایتها
نیست حسرتهای از هم زاده ایشان را فراموش
آن گروه اندر جوار این بیابان خطرناک
چشم در راهند زنده کاروانی را
و به آوای جرسشان گوشها بستهست.
از چه میگویی به سوی شهر جانان میروم هر دم
تا بکاهم از فراوان غم؟
پس ره دور بیابان را کدامین کس بپیماید؟
(منظومه به شهریار)
از ترکیب زیبا و بدیع «بیابان غم» هم نیما در دو رباعی استفاده کرده است:
گفتم که «نماندم هوسی»، «باشد» گفت.
گفتم «خفهام هر نفسی»، «باشد» گفت.
گفتم که «در این سفر بیابان غمت
خالیست ز هر دادرسی»، «باشد» گفت.
در کار تو بیدریغ آوردم دل
با دل گفتم «ز هرچه داری بگسل.»
در راه بیابان غمت الحاصل
هم دل شد و هم نشان و هم سرمنزل.
در یک رباعی هم نیما ترکیب خیال انگیز «بیابان جنون» را به کار برده:
گفتم «عشقت عمر فزون خواهد کرد
یک بوسهات از غمم برون خواهد کرد.»
گفت «این سخنیست، عشق من لیک تو را
راهی به بیابان جنون خواهد کرد.»
نیما با صفت «دراز» در چند سروده بیابان را همراهی و توصیف کرده، از جمله:
یا زین شب محیل
(کز اوست هول
گریان به راه رفته شتابان)
صبحیست خنده بسته به لب؟ یا شبیست کاو
رو در گریز از در صبحیست
در راه این دراز بیابان؟
(ناقوس)
با تنش گرم بیابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
به دل سوختهی من ماند
به تنم خسته که میسوزد از هسبت تب
(هست شب)
برداشتم از قفس چه شادان پرواز
بر من در هر امید از هر سو باز
دیدی که به عاقبت پس از این همه راه
من ماندم و راه این بیابان دراز؟
میخواست ز جور او سخن بدهم ساز
افکند ره من به بیابان دراز
فریاد من ار به گوش او ناید باز
دور است ره و میرد در راه آواز.
بیابان در چند سرودهی دیگر نیما هم حضور دارد، از جمله:
همچو زندانی شب چون گور
مرغ از تنگی قفس جستهست
در بیابان و راه دور و دراز
کیست کو مانده؟ کیست کو خستهست؟
(قوقولیقو)
جاده خالیست، فسردهست امرود
هرچه میپژمرد از رنج دراز
مرده هر بانگی در این ویران
همچو کز سوی بیابان آواز.
(در فروبند)
از پی آنکه بیابم ره به خلوتگوشهی جانان
با بیاباندرنوردان و سحرخیزان شدم همراه
که مگر در هول ره دارم سر خود گرم
با شکفته داستان دلکش آنها.
(منظومه به شهریار)
آن شبان که مویهگر بودم
تا دم صبح پسین
و به هرای ددان در این بیابان و ره تاریک و روشن گوش میدادم
در مسیل سیل هم
گر یکی شعله میافروزید، میگفت که «ها، آمد
دردمندی که مرا همدرد مینامد.»
(منظومه به شهریار)
پایآبله ز راه بیابان رسیدهام
بشمرده دانه دانه کلوخ خراب او
برده به سر به بیخ گیاهان و آب تلخ.
(تلخ)
لختهی دود بیابانگذری
همچنان میگذرد.
(با قطار شب و روز)
ره سرمنزل مقصود و ره روز خلاص
در کدامین سوی تاریک بیابان شب است؟
با زبانآوریاش باد چرا
در نشیب دره میماند خموش؟
(همچنانیکه به شنزار بیابانی گرم
جویی آواره بماند ز خروش)
...
(یک نامه به یک زندانی)
یک راه ندیدیم که خود باز نبود
یک نقطه به پایان که هم آغاز نبود
رفتیم بسی ره به بیابان، افسوس
حرفی که شنیدیم جز آواز نبود.
میخواست گره گشاید از زلف دراز
با کار فروبستهی من کرد آغاز
گفتم که «از این شیوه چه میجویی؟» گفت
«دور است بیابان و شب ماست دراز.»
پایآبلهمردیام بر در به نیاز
ببریده بیابان به در از راه دراز
در زمرهی خفتگان دریغا کس نیست
کآوا دهمش، بشنودم یا آواز.
ای دیرسفر که رفتی از من! بازآی.
من آمدم، از چه بازرفتن؟ بازآی.
زین راه بیابان به چه سو بازروی؟
بازآی و مران جان من از تن، بازآی.