سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

تکه نبات /نزار قبانی / محمد حمادی


 

حلمت بکِ أمس.. وکأنکِ قطعة سکر..

تذوبین.. تنصهرین.. فی فمی.. فی أضلعی.. وهل یوجد أحلى من السکر؟

حلمت بک أمس وکأنک غصن أخضر..

تتمایلین.. ترقصین.. وتنحنین.. على تضاریسی.. وهل یسعدنی أکثر من کونک غصن أخضر؟

حلمت بکِ أمس.. وکأنک قطعة مرمر..

تتکسرین.. وتتجمعین.. ثم إلى حطام بین ثنایای تتحولین..

وهل یحلم الإنسان بأکثر.. من أن یملک.. یمسک.. قطعة من مرمر؟

حلمت بکِ أمس.. وکأنک مسک وعنبر..

تفوحین و تعبقین.. و فی أنفاسی تسکنین..

وهل یزیدنی نشوة أکثر.. من أن أستنشق مسکا وعنبر؟

———————————-

دیروز تو را به خواب دیدم.. و انگار تکه نباتی بودی..

ذوب می‌شدی.. حل می‌شدی.. در دهانم.. درون دنده‌هایم.. مگر شیرین‌تر از نبات هم یافت می‌شود؟

دیروز خوابت را دیدم و انگار شاخه‌ای سبز بودی..

خرامان.. رقصان.. روی ناهمواری‌هایم.. خم می‌شدی.. مگر چیزی بیش از اینکه شاخه‌ای سبز باشی، خوشحالم می‌کند؟

دیروز تو را در خواب دیدم.. و انگار قطعه‌ای مرمرین بودی..

خرد می‌شدی و.. جمع می‌شدی.. بعد هم در اعماقم به آوار بدل می‌شدی..

مگر آدم آرزویی فراتر از تصاحب و.. در دست گرفتن تکه‌ای از مرمر  را در سر می پروراند؟

دیروز تو را در خواب دیدم و.. انگار که عود و عنبر بودی..

عطر تو می‌تراوید و جان‌فزا می‌شد.. و درون نفس‌هایم ساکن می‌شدی..

مگر جز بوییدن عود و عنبر هم.. چیزی بر وجد و سرمستی‌ام می‌افزاید؟


جویبار شب / عبدالقادر مکاریا / نرگس قندیل زاده


مذ أحببتک..

‏صار العالمُ أجملَ ممّا کان!

‏الوردُ ینام على کتفی!

‏والشّمس تدور على کفّی!

‏و اللیلُ، جداول من ألحان !

——————–

از آن دم که دوستت داشتم..

جهان، از آنچه بود، زیباتر شد!

گل‌ها روی شانه‌هایم به خواب می‌روند!

خورشید بر کف دستانم می‌چرخد!

و شب، جویبارهایی از نواهاست!

3/ سریا داودی حموله


از نام های بسیار تو
یکی نمانده
تا به ماه بگویم
پیراهنم به سردسیر
دلم به گرمسیر
آیینه ای پشت سر ندارم
کمی از آسمان جنوب برایم بفرست!

کارگاه باطل /دادو

.....

رسوب کردن و فریز شدن برنامه های زندگی ، شروع پیری می باشد و شاید از همان دوران جوانی شروع بشود ، هر قدر زندگی و برنامه هایش شناور باشند ، سرزندگی و شادابی موج خواهد زد ؛ البته مشکلاتی هم دارد ولی نه آنقدر که احساس پیری و احساس افسردگی مشکل دارد !؟ اینکه ما قانونمند باشیم خیلی خوب است ولی این قانونمندی نباید تبدیل به زنجیر بشود!! اینکه مقید به رعایت یکسری چهارچوب های غیرضروری بشویم ، همان  قصه رسوب و زنجیر و ... است !

 در کارگاه باطل اگر آستین تصمیم هم بالا بزنی ، عالم و آدم مانعت می شوندو می بین انرژی ات صرف خنثی کردن این و آن می شود

در کارگاه باطل همه هم و غمت این است که چطور بدون توجه به انرژی های منفی و از این همه دستی که برای گرفتنت دراز شده اند کاری بکنی  ، دانه ای بکاری و یا بیلی بزنی  ، اما ساعتها می گذرد می بینی فقط خسته شده ای بی آنکه قدمی برداری و به هدف نزدیک شوی               


همین خواه نا خواه لرزش در دست اراده ات می اندازد و در گیر روزمرگی می شوی.

مرگ آشنایان ، ادبار دوستان ، سایه مرگ و افتادن در حضیض تسلیم هم برایت بی اهمیت می شود ، چون به خود می قبولانی که تقدیر چنین بوده است.این است حال و روز کارگران بی جیره و مواجب کارگاه باطل .کارگاهی به وسعت جغرافیایی که به ضرب و زور ترکه های معلم یاد گرفته ایم.

با باد / محمد ابرغانی

شعری بخوان که با باد

ورد زبان باغ و چمن باشد

وز هق هق همیشه بلبل

آرد حکایتی نو


دیریست باغها را

دست دراز جانب باران نیست

چون داس مرگ هرچه که دست است

                                                       بریده است

بر شاخه هر شکوفه شکفته است

پاییز برده است