آینه در سرودههای نیما یوشیج نماد درخودنگری و خودشناسی است و هنگامی که کدر و تار یا دودگرفته یا غبارآلوده شود، خاصیت اصلی وجودیاش را از دست میدهد و نمیتواند بینندهاش را به خودشناسی برساند. البته بیننده هم میبایست چشم بینش داشته باشد تا نگرشش در آینه به خودشناسی بیانجامد.
حکایت «انگاسی»، یکی از حکایتهای جالب نیما، دربارهی همین موضوع است. انگاس روستاییست به فاصلهی حدود ده کیلومتر از جنوب کجور و از روستاهای شهرستان نوشهر است. نیما معتقد بوده که مردم این روستا آدمهایی سادهبین و کم و بیش نادان هستند. در حکایت «انگاسی»، زنی از ساکنان این روستا راهی شهر میشود و در راه آینهای پیدا میکند. او که تا آن زمان آینه ندیده بوده، بنابراین تصویر خودش را هم ندیده بوده و نمیدانسته که چه شکلی است، وقتی آن را برمیدارد و به آن نگاه میکند، با دیدن تصویر خود در آینه، گمان میکند که تصویر از آن زنی دیگر است که صاحب آینه است، بنابراین شتابان و شرمنده آینه را زمین میگذارد و از تصویر خودش پوزش میخواهد که نادانسته چیزی را که متعلق به آن زن بوده، از روی زمین برداشته، و نیما این حکایت را تمثیلی از خودناشناسی آدمهای فاقد معرفت میداند:
سوی شهر آمد آن زن انگاس
سیر کردن گرفت از چپ و راست.
دید آیینهای فتاده به خاک
گفت: «حقا که گوهری یکتاست.»
به تماشا چو برگرفت و بدید
عکس خود را، فکند و پوزش خواست
که «ببخشید، خواهرم! به خدا
من ندانستم این گهر ز شماست.»
ما همان روستازنایم درست
سادهبین، سادهفهم، بی کم و کاست
که در آیینهی جهان بر ما
از همه ناشناستر، خود ماست.
آینه در چند سرودهی دیگر نیما یوشیج هم دیده میشود. در شعر «ای شب!» نیما از شب میپرسد: «آیا تو آینهدار روزگاری؟» یعنی آیا آن سیاهی و تاریکی که در تست، تصویری از روزگار ماست و آیا تو بازتابدهندهی سیاهیهای زمانهای:
تو آینهدار روزگاری؟
یا در ره عشق پردهداری؟
یا دشمن جان من شدستی؟
ای شب! بنه این شگفتکاری
بگذار مرا به حالت خویش
با جان فسرده و دل ریش.
شعر «صدای چنگ» هم با تصویری زیبا از آینه و یاری که در آن رخش را میآراید، شروع میشود:
یارم در آینه به رخ آرایشی بداد
وامد مرا به گوشهی ایوان خویش جست.
...
در بخش پایانی مثنوی «قلعهی سقریم» هم، نیما در یکی از بحثهای فلسفی-عرفانی خود، چنین مطرح کرده که اگر گرد و غبار را از روی آینه پاک نکنیم، آینه خاصیت تصویرنماییاش را از دست میدهد و دیگر نمیتوان آن را آینه دانست:
آینهساز گردش پرگار
ای بس آیینه کاورید به کار
دیده اما چو نیک بنگاری
با هر آیینه نیست مقداری
آینه گرچه خود علانیه است
گردش ار نستری، چه آینه است؟
در چند تا از رباعیهای نیما هم تصویرهایی از آینه وجود دارد، از جمله:
آیینه شدم، به روی بگرفت مرا
وز خویش شدم، به موی بگرفت مرا
روی وی و موی وی چنان کرد که دوش
با دستش چون سبوی بگرفت مرا.
□
گفتم: «دلم از کوی تو چه سود گرفت؟
چون آتشم از تو تار تا پود گرفت.»
گفتا: «دلت از سرشک من بیخبر است.»
گفتم: «چه کنم؟ آینه را دود گرفت.»
□
گفتم: « چه به کار بست رنگ آن نیرنگ؟
کز من همه کاهی، به رخ افزایی رنگ.»
گفت: «از دل آبگینهی نازک تست.»
گفتم: «چو شناسیش بپرهیز از سنگ.»
□
گفتی که چرا به خویش باشد نظرم
با دل همه بستهام، نه از او به درم.
دل آینه شد مرا و روی تو در آن
در آینه بر روی تو من مینگرم.
□
با این شب و راه کاندر آن حیرانیم
در دست که ما آینه میگردانیم؟
چون کس نه به سوی خویش ما را خواند
ما در غم خود که را به خود میخوانیم؟
□
داد آینهام به دست آن جان جهان
گفتا که در آینه به خود شو نگران.
دیدم همه عکس اوست در آینهام
بنگر که چهام جهان دل داد نشان.
روزی که عشق را
تقسیم کرده اند
پرواز را
فقط به تو دادند
و میله های سرد قفس را فقط به مناز لای میله ها نتوانم دید
جا پای آبی ات را
از لای میله ها نتوانم دید
روح شهابیت را
جنگ همیشه مخرب است و از بین برنده ی همه چیز . بخصوص از بین برنده ضعیف ترین ها .از بین برنده ی فضیلت ها و فرهنگ ها .
از بین برنده ی منطق گفتگو و انسانیت انسان
آنجا که روا داری و منطق گفتگو جای خود را به فریاد و چماق و قداره و.... می دهد لاجرم هرکه فریادش بلند تر است برنده ی میدان است .
این مقدمه تلخ را از آن سبب گفتم که دلیل حضور این کمترین را در وبلاگ بلاگیکسا به خوانندگان معروض دارم .
از پاییز 91 به عنوان جایگزین نشریه اختصاصی شعر نیمایی دینگ دانگ با نام سیولیشه ، فعالیت می کردم و این فعالیت ماهانه چند ماهی که بدلیل ابتلا به کرونا درگیر بودم مرتب و بدون وقفه ادامه یافت .
با اختلال اینترنت متاسفانه سه شماره از انتشار باز ماند .و ترسم این بود که مطالبی که طی چهار ده سال تالیف کرده ام از بین برود.
حال که اینترنت بین الملل فراهم شده سعی دارم این نشریه را کماکان ادامه بدهم
امید وارم با بازنگری و باز تعریف در تدبیرها و سیاستهای کارگزاران تمشیت امور به سمت صلح و آرامش متمایل باشد
و غبار هایهوی جنگ طلبان فرو بنشیند
که در سر زمین ویران سنگ روی سنگ بند نمی شود تا چه برسد که به زعم رویا فروشان تمدنی تازه بنا کرد
رشد / سیاوش کسرایی
ماراسرگلیم نشاندندزبتدا
گفتند:پادرازترازاین ,مبادتان.
آن روز این گلیم ,برماچوباغ بود
برما,چوبیشه بود
برما,زمین بی بدلی بود,کاندرآن
کاخ شگفت خردی ما,سرکشیده بود.
آری,براین سیاه گلیمی که یک زمان
آنرا,به نام بخت ,به ماهدیه کرده اند
ما,شادبوده ایم
درجست و خیز وبازی خود,تاکناره ها
آزادبوده ایم.
بیرون ازاین گلیم کسان گرم کارخویش
وندرمیانه ما
غافل زهست و نیست
سرگرم پایکوبی وفریادبوده ایم.
اینک براین گلیم
ما,کودکان غافل دیروز,نیستیم.
برما,بسی زمان
_هرچندبی شتاب ودل آزار_رفته است.
اینک براین گلیم
مارشدکرده ایم
ماقدکشیده ایم
ماریشه برده ایم ,به خاک سیاه و سخت
وین بخت جامه,برتن ما,کوته آمده ست.
اینک ,کسان,خیزید چاره را
تانشکنیم زیرقدم , باغ فرشتان
برراه ما,گلیم زمان را, بگسترید.
خبر کوتاه / هوشنگ ابتهاج
آدمیت / فریدون مشیری
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
"آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود"
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
"گفتگو از مرگ انسانیت است"
[نگاهی به جایگاه و نقش دهکده در سرزمین سرودههای نیما یوشیج]
نیما زادهی ده یوش بود- یکی از دههای دهستان اوزرود، از دهستانهای کوهستانی و ییلاقی بخش نور در شهرستان آمل.
کودکی و سالهای نخست نوجوانیاش در این ده و درهها و کوهها و بیشهها و جنگلهای آن و دههای پیرامونش گذشت و او با زندگی در آن روستای دلگشا و سرسبز با هوای پاک فرحبخش و فضای دلانگیز انس و الفت خاص و به آن دلبستگی ژرف شدیدی داشت و در سالهای جوانی همیشه با افتخار از زندگیاش در سالهای کودکی در ده یاد میکرد و افتخار میکرد به اینکه شهرستانی نیست بلکه روستایی و زادهی روستایی کوهستانیست:
من از این دونان شهرستان نیام
خاطر پردرد کوهستانیام
کز بدی بخت در شهر شما
روزگاری رفت و هستم مبتلا
(قصهی رنگ پریده، خون سرد)
در همین مثنوی که نخستین سرودهی به یادگار مانده از اوست، دربارهی دلخوشیهای زندگی در کوهستان و روستای کوهستانیاش چنین سروده:
هر سری با عالم خاصی خوش است
هر که را یک چیز خوب و دلکش است
من خوشم با زندگی کوهیان
چون که عادت دارم از طفلی به آن
بهبه از آنجا که مأوای من است
وز سراسر مردم شهر ایمن است
اندر او نه شوکتی، نه زینتی
نه تقید، نه فریب و حیلتی
بهبه از آن آتش شبهای تار
در کنار گوسفند و کوهسار
بهبه از آن شورش و آن همهمه
که بیفتد گاهگاهی در رمه
بانگ چوپانان، صدای های های
بانگ زنگ گوسفندان، بانگ نای...
هرجا هم که سخن دربارهی وطنش سروده، منظورش همین روستای یوش است و نه میهن به مفهوم عام آن- یعنی سرزمین ایران. به عنوان نمونه در بند پایانی شعر «به یاد وطنم» که در آن با کوه محبوب زادگاهش- فراکش- سخن گفته و آن را ستوده و با این کوه دلبند درد دل کرده و از دوری از آن نالیده، آنجا که سخن از دوست داشتن همیشگی وطنش سروده، منظورش دوست داشتن روستای یوش بوده:
ای فراکش! دو سال میگذرد
که من از روی دلکشت دورم
نیست با من دلم ز من بپرد
که چه سوی تو باز مهجورم.
من در این خانههای شهر، اسیر
همچو پرنده در میان قفس
گوییا دزدم از بسی تقصیر
شدهام در خور چنین محبس.
بدتر از دزد میکنم باور
کردهام هر گناهشان را فاش
چون پرنده به هر طرف خودسر
خواندهام، خواندنم بود پرخاش.
میهراسم ز هرچه دیوار است
چه کند با هراس خود شاعر؟
شاعری کاینچنین گرفتار است
باشد اندر گریستن ماهر.
اینهمه هیچ، ای فراکش من!
دور ماندن ز روی تو سخت است
دوریات کاستهست زآتش من
چیست این بخت؟ مرگ یا بخت است؟
میرسد چون نسیمهای بهار
دامنت میشود سراسر گل
میکشی سوی خود ز راهگذار
هر پرنده، چه زیک و چه بلبل.
کوه خرم! فراکش محبوب!
ملجاء فکرهای تنهایی
که همی ایستد بسی محبوب
بر سرت آسمانی مینایی
من که با فکر نافذ و باریک
خلق را هر زمان بپیچانم
پس چرا کمترم ز بلبل و زیک؟
غم فشردهست روی خندانم.
کوه! با آنهمه نعایم و جود
با چنان میهمانی عامی
نبرد پس چرا ز روی تو سود؟
شاعر بینوای ناکامی.
سهم من دور ماندن از آنجاست
بینصیبی ز هرچه جانبخش است
وطنم را ببین که از چپ و راست
چه نهانپرور و نهانبخش است!
باشد آنگونهای که میخواهد
از صدای من و ز شکلم دور
گرچه هر دم ز جان من کاهد
گنهش نیست، خود شدم مهجور.
وطنم را همیشه دارم دوست
با وجود تمام بیصبری
نرسد سوش تا جهان بدجوست
دست یک فتنه، پای یک شهری.
و مثنوی «در جوار سختسر» را که نیما آن را با این سطر شروع کرده:
من که دورم از دیار خود، چو مرغی از مقر
و در آن از دوری از دیار نالیده، با آرزوی در وطن بودن به پایان رسانده، و در آن هم منظورش از وطن، زادگاهش، روستای یوش بوده است:
کاش بودم در وطن، ای کاش بودم در وطن.
در رباعی مشهور زیر هم منظور نیما از وطن مهوش، زادگاهش، ده یوش، است:
میمیرم صد بار پس مرگ تنم
میگرید باز هم تنم در کفنم
زانرو که دگر روی تو نتوانم دید
ای مهوش من! ای وطنم! ای وطنم!
در سرودههای سالهای جوانی و آغاز شاعری نیما، به ویژه در حکایتهایش، بارها او به ده و دهکده و روستا اشاره کرده و محیط بیشتر این حکایتها ده است. در حکایتهای «بز ملاحسن»، «انگاسی»، «خروس ساده»، «آتش جهنم»، «دود» و چند حکایت دیگر، نام و نشان از ده، دهکده یا روستا دیده میشود و نیما نام بعضی از این روستاها- مانند انگاس و کچب- را هم آورده است، به عنوان نمونه:
بز ملاحسن مسئلهگو
چو به ده از رمه میکردی رو
...
□
خواست انگاسی ابله که به ده
زودتر برگردد از جای رمه.
...
□
خروس ساده خوش میخواند روزی
به فرسنگی ز ده میرفتش آواز.
...
□
کچبی دید عقاب خودسر
میبرد جوجگکان را یکسر
...
رفت از ده پی آن شرزه عقاب
پل ده را سر ره کرد خراب
□
بر سر منبر خود واعظ ده
خلق را مسئله میآموخت
...
□
بر سر بام روستایی ما
میجهد دودی از ره روزن
...
□
حکایت «کبک» یکی از نمونههای جذاب و آموزنده از سرودههای دورهی جوانی نیماست. ماجرای کمیک این حکایت که خاطرهای از دوران کودکی نیما و رابطهاش با پدرش است، در محیط ده رخ داده و بیانگر یادماندهای آموزنده و طنزآمیز از دورهی کودکی نیماست:
از دهکده آن زمان که من بودم خرد
روزی پدرم مرا سوی مزرعه برد
چون از پی او دوان دوان میرفتم
وز شیطنتم دستزنان می رفتم
کبکی بجهید در برم ناگاهان
بگرفتمش از دم، به پدر بانگزنان
حیوانک بیچاره که مجروح رمید
تا آنکه پدر بیاید از من برمید
این را پدرم بگفت شب با مردم:
«این بچه گرفت کبکی اما از دم.»
تا من باشم که هرچه را دارم دوست
او را بربایم از رهی کان ره اوست.
افزون بر حکایتها، در سرودههای دیگر دورهی جوانی نیما هم نشانههای گوناگونی از ده و دهکده و روستا دیده میشود، به عنوان نمونه در آغاز قطعهی سنتی «نعرهی گاو»:
ای طربآور! ای نعرهی گاو
از ره دهکدهی دور بلند
...
یکی از سرودههایی که در آن نیما از یوش نام برده، قطعهی سنتی «خوشی من» است که در آن دربارهی بهترین دلخوشیاش، یعنی زندگی در روستای زادگاهش- یوش- و فضا و حال و هوای آن و ویژگیهایش، سخن سروده است:
مرا ز هرچه که نیکوست در جهان پی آن
به طیب خاطر، مدام کوشیدن
خوش است مثل بهایم گریز از ره شهر
چو رود از پی کهسارها خروشیدن
شب دراز نشستن به صحبت یاران
به یاد رفته و ذکر گذشته جوشیدن
ز نان بیخته با گندم سیه خوردن
از آب چشمهی کوه «کلار» نوشیدن
شکار کردن و کار و کتاب و گوشهی «یوش»
چنانکه زیبد بر مرد، ساده پوشیدن
به کوه، بانگ دلاویز زنگهای رمه
ز مبدئی که نباشد عیان، نیوشیدن
به نغمهی تبری خواندن و برابر آن
در گشادهی فرسوده، گاو دوشیدن.
قطعهی کوتاه «هیئت در پشت پرده» هم محیطی روستایی دارد و در آن نیما از رفیقان برزگر و دروگر روستاییاش خواسته که با همدیگر همصدا و همدست و همراه و همکار شوند و پردهی اسارت زحمتکشان و رنجبران را بدرند و خود را از اسیری در پس آن رها سازند:
آمد، به چه نحو، در درون پرده
از شدت غیظ خون به لب آورده
پاهاش برهنه، بر کف اش داس کهن
بالا زده آستین، یقه وا کرده
با اینهمه از چه در درون پردهست؟
از حبس نمیشود دلش آزرده؟
ای برزگر، ای رفیق من، ای همکار!
از کار تو خون به عرق تو پرورده
هروقت که همصدا شدی با این مرد
فریاد زدید هر دو با هم در ده
این پرده ز هم دریده خواهد گردید
چیزی به نهان نماند اندر پرده.
قطعهی «خاطرهی امزناسر» سرودهی دیگری از دورهی جوانی نیما است که در آن از درههای زادگاهش- یاسل و کام و امزناسر- سخن گفته و حال و هوای درهی امزناسر را به زیبایی توصیف کرده و آن را گهوارهی دوران کودکیاش دانسته است. در پایان قطعه هم، آرزو کرده که یک بار دیگر از آن بگذرد و آن را صدا بزند و دره پاسخش را بدهد.
قطعهی «دیهقانا!» از دیگر سرودههای نیما دربارهی روستا و زندگی خوب روستایی و زیانها و تباهیهای زندگی در شهر است. در این قطعه او خطاب به دهقان میگوید که فریب چربزبانی و سخنان فریبدهندهی شهریان را نخورد و هرگز دهش را ترک نکند و به شهر که قفسی تنگ و دلگیر است و مرکز تباهی و فساد، نرود:
دیهقانا! نبری جای به در از بر ده
از به یک جای بماندن نشوی آزرده
سخن از بهر فریب تو فراوان گویند
ناتوان مردم از شهر به تو رو کرده
تنگتر از قفس شهر ندیدهست کسی
چه حدیث آن پسر از تنگ قفس آورده
مردگانند به تنگ آمده از تنگی جای
این بخیلان که برون ریختهاند از پرده
...
پاسخ آنچه شنیدستی یک حرف بگو:
«صد به شهر ارزد یک روز بهاران در ده.»
در سرودههای آزاد نیما هم روستا نقشی چشمگیر و جایگاهی بزرگ دارد و شعرهای آزادش، با زمینه و فضا و حال و هوای روستایی فراوانند.
چهرههای اصلی سرودههای آزاد نیما، همگی روستایی هستند و زادگاهشان و محیط زندگیشان روستا است.
به چهار سرودهی بلند نیما در اینجا نگاه کنیم: خانهی سریویلی- مانلی-پی دارو چوپان- کار شبپا.
در «خانهی سریویلی»، سریویلی شاعری روستازاده و روشنسرشتی روستاییست که به نوشتهی نیما، با زنش و سگش، در دهکدهی ییلاقی ناحیهی جنگلی زندگی میکردند. سریویل هم نام دهکدهایست در نزدیکی زادگاه نیما، در «کجور».
سریویلی، آن یگانه شاعر بومی هم
کرده خو با زندگی روستایی در وثاق خود
زندگی میکرد
شاد و خرم
صحن دلباز سرایش بود پر از سرو کوهی وز عشقههای بالا رفته بر دیوار و بام او
گلبنانی که ز جنگلهای دورادور
تخم آنان را
خوشنوایان بهار آورده بودند
وان زمان که ابرهای پررطوبت بر سوی آن جایگه رو کرده بودند
در چمنزار سرای او
تا به دلخواهش برآید کار، بپراکنده بودند
در گه پاییز، چون پاییز با غمناکهای زردرنگ خود میآمد باز
کوچ کرده زاشیانهای نهانشان جمله توکاهای خوشآواز
به سرای خلوت او روی آورده
اندر آنجا، در خلال گلبنان زرد مانده، چند روزی بودشان اتراق
و همان لحظه که میآمد بهار سبز و زیبا، با نگارانش به تن رعنا
آشیان میساختند آن خوشنوایان در میان عشقهها.
با نگاه مهربارش سریویلی در همه این جلوهها میدید
یک به یک را در مقام جلوه میسنجید
خوب میکاوید چشمانش
آن دلاویزان رنگین را.
آن دلاویزان برای او
ساز میکردند نغمههای شیرین را
و از آنها سریویلی را به دل میبود لذتها.
گاه زیر شکل شمشیر و کمانی کز دلاور پدرانش بد نشانی
و به روی تیرهی سبز کهن دیواری آویزان
بود آن خلوتگزیده گرم کار شعرخوانی.
در تکاپوی غروب آفتاب روزهای دلگشاده گاه
بود ناظر سوی گاوان، وقتی از راه چراگاه
با سر و شاخ طلاییشان
سوی ده برگشت میکردند.
میشنید از دور با صدها صدای مرد و زن مخلوط بانگ زنگهاشان را
همچنین میدیدشان در زیر گرد راه پیدا
آنچنانی کز درون خرمن آتش
بگذرد تصویرها کمرنگ و دلکش.
در «مانلی»، مانلی ماهیگیر (یا به زبان نیما، مولامرد) روستازاده بوده و اهل روستایی ساحلی:
وقت کاین معرکهی بود و نبود
بود از کار سحر دوداندود
دید آن مولامرد
بر سر ساحل خود را، ز همان راه که او آمده بود
ده به چشمانش میشد نزدیک
با قلنسوتی شکل بامش
بر سر حمامش
لیک در ده نه کسی داشت عبور
مردی آنجا فقط از پشت نپار
با شماله که به دست وی، دو میزد و میآمد دور.
در «پی دارو چوپان»، الیکای چوپان که شکارچی بیهمتای شوکا (گوزن کوچک جنگلی) بوده، روستازاده بوده و ساکن روستایی جنگلی:
الیکا، نادره چوپان جوان و رعنا
در کمانداری مانند نداشت
آشنایانش او را دمخور
به هنر «شاهکمان» میخواندند
در همه دهکده، از خرد و بزرگ
کس نبود از خورش صیدش بیبهره شده
او به صید شوکا
رغبتش بود فراوان اصلا
و به جز اینکه کمانی گیرد
به خیالی، چه خیالی
گوشهای را به نشانی گیرد
هیچش اندر دل، در حوصلهی کار نبود.
روزی او تیر و کمانش بر پشت
همچو روزان دگر از پی صید
سوی جنگل شد و این بود غروبی غمناک
و مهی نازک، گرمازده مانند بخار
از هوا خاسته، در جنگل ویلان میشد
و همه ناحیهی «دیزنی» و «گرجی» (رستای قشنگ)
بود پنداری در زیر پرند.
در «کار شبپا»، مرد شبپا که حرفهاش پاییدن کشتزارهای برنج (آیش) است و جلوگیری از آسیب رساندن خوکهای وحشی به کشتزارها است، روستاییست و کومهی روستایی کوچک و محقرش در دهی، دور از محل کارش، قرار دارد:
ده از او دور و کسی گر آنجاست
همچو او زندگیاش میگذرد
خود او در آیش
و زن او به نپاری تنهاست.
نزدیک به بیست سرودهی آزاد دیگر نیما هم زمینه و فضا و حال و هوای روستایی دارند و در آنها یا به طور مستقیم از ده و دهاتی سخن گفته شد یا، اگر هم به طور مستقیم و صریح سخن از ده گفته نشده، نشانهها و اشارههایی وجود دارد که نشان دهندهی فضای روستایی شعر است.
نخستین این سرودهها «ققنوس» است که فضایی کاملن روستایی دارد:
از آن زمان که زردی خورشید روی موج
کمرنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج
بانگ شغال و مرد دهاتی
کردهست روشن آتش پنهان خانه را
قرمز به چشم شعلهی خردی
خط میکشد به زیر دو چشم درشت شب
وندر نقاط دور
خلقند در عبور.
شعر «بخوان، ای همسفر! با من» اگرچه در کل فضایی روستایی ندارد ولی اشارههایی در آن هست که نشانهی زندگی روستایی در دهکده و دهقانان است، از جمله:
شب از نیمه گذشته است
خروس دهکده برداشتهست آواز.
...
پلیدی زیر افرادار
شکسته بود کندوهای دهقانان و خورده بود یکسر.
شعر «خروس میخواند» از همان آغاز حال و هوایی روستایی دارد:
قوقولی قو، خروس میخواند
از درون نهفت خلوت ده.
شعر «او را صدا بزن» هم با تصویرهایی از درهها و کوهها و دشتها و دمنها و بانگ خروس، فضایی روستایی دارد:
جیب سحر شکافته زآوای خود خروس
میخواند.
بر تیزپای دلکش آوای خود سوار
سوی نقاط دور
میراند
بر سوی درهها که در آغوش کوهها
خواب و خیال روشن صبحند
بر سوی هر خراب و هر آباد
هر دشت و هر دمن
او را صدا بزن.
...
کوچید کاروان که به ده بود، مدتیست
در چادر سفید عروس ایستاده است
با چه طراوتی
زیر شماله میگذرد ده...
در شعر درخشان «مهتاب» نشانههایی از دهکده وجود دارد، اگرچه کل شعر فضای روستایی ندارد:
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کولهبارش بر دوش
دست او بر در، میگوید با خود:
«غم این خفتهی چند
خواب در چشم ترم میشکند.»
شعر «باد میگردد» هم نشانههایی از زندگی روستایی دارد:
باد میگردد و در باز و چراغ است خموش
خانهها یکسر خالی شده در دهکدهاند.
در شعر «در ره نهفت و فراز ده» تصویر از دهی داریم تسلیم شده و غارتزده و هستیباخته:
در ره نهفت و فراز ده حرفیست:
کی ساختهست؟
کی برده است؟
کی باختهست؟
و نارون خموش
و باغ دیده غارت، بر حرفها که هست
بستهست گوش
و هرچه دلگزاست
از ساحل شکسته که تسلیم گشته است
تا درههای خفته به جنگل که کردهاند
میدان برای ظلمت شب باز.
در شعر «یک نامه به یک زندانی»، نیما که نویسندهی نامه به رفیق زندانیاش است، از دهکدهای که ساکن آن است و در آن در انزوا زندگی میکند، نامهای بلندبالا برای رفیقش نوشته است. در جایی از این نامه میخوانیم:
من در این دهکده، در بسته به روی
(همچو بینایی سرگشته به شهر کوران
که اسفناکی او از همه سوست)
بارها گفتهام این با همه کس
که فقط حرف دل من با اوست...
...
و من خستهی ویرانه (که گر ذرهام از شادی هست
حسرت و دردم از خانهی دل میروبد)
میتوانم که دوباره دیدن
که به افسون کدام و چه فریب
دستی از حلقهی فرسوده قبایی بیرون
به در خانهی همسایهی من میکوبد
و چه مهتابی (چرکینتر از راهی سرد و خاموش)
میکند چهرهی مردی را روشن
که به ده میرسد انبانش خالی بر دوش.
نشانههای زندگی روستایی و اشارههایی به حال و هوای دهکده را در این شعرهای کوتاه که سرودههای سالهای انتهایی شاعری نیما یوشیج هستند، هم میشود دید:
در کنار رودخانه- کک کی- سیولیشه- داروگ- برف- در پیش کومهام- تو را من چشم در راهم.
به عنوان نمونه، در شعر برف، کوه وازنا که کوهی روبهروی خانهی پدری نیما در یوش بوده، نشانهی فضا و زمینهی روستایی این شعر و به ویژه نشاندهندهی حال و هوای یوش در آن است.
یا در شعر «کک کی»، بیشه و علفزار و گاوی که در آن نعره میکشد، به شعر چشماندازی روستایی دادهاند.
در بین رباعیهای نیما هم رباعیهایی هست که در آنها او سخن از دهکده است- از جمله:
با آن که به سر نه شاخ و بر پشت نه دم
در حیرتم از هیکل در صورت خم
با او نه کسی راست سر و کار ولیک
در دهکده گویند که گاوش شده گم.
یا دل به قفای رفتگان مینگرد
یا جان به غمی راه دلم میسپرد
گر خنده و گر گریه مرا تعزیت است
در دهکدهای نگر چهها میگذرد.