۲۹ آبانِ امسال دوازده سال از درگذشت منوچهر آتشی می گذرد . من در این دوازده سال بارها و بارها به یاد او بوده ام و شعرهایش را هربار به مناسبتی مرور کرده ام . جامعه ی ادبی ما هم در این دوازده سال از او غافل نبوده است و با برگزاری ده ها مراسم یادبود و انتشار ویژه نامه ها و یادنامه های متعدد یاد و خاطره ی او را گرامی داشته است . این ها همه نشانه ی آن است که آتشی زنده است و نام او در حافظه ی ادبیات و فرهنگ ما برای همیشه ثبت شده است .
همکاری من با آتشی در مجله ی کارنامه فرصتی بود تا از نزدیک با یکی از شاعران محبوبم آشنا شوم . اواخر سال ۸۰ وقتی که خانم اسکندرفر به من پیشنهاد کرد مسئولیت تحریریه ی کارنامه را بپذیرم اصلا گمان نمی کردم کارکردن با شاعری که شهره شهر است به شوریدگی و نظم ناپذیری ، آن همه آسان باشد . آتشی خلاف آنچه که من می پنداشتم در کار حرفه ای خود بسیار منظم و جدی بود . ما اعضای تحریریه هفته ای دو روز در کارنامه بودیم . آتشی همیشه پیش از طلوع آفتاب خودش را به دفترکارنامه می رساند و تا ما برسیم گاهی ده ها صفحه مطلب ، مقاله و شعر نوشته بود . پنج کتابی که آتشی در باره ی نیما ، شاملو ، اخوان ، فروغ و سپهری نوشته است محصول همان صبح ها و سحرخیزی هاست . در کار مجله هم همیشه جلوتر از بقیه بود . شعرهای رسیده را به دقت می خواند و غالبا در حاشیه ی آن ها یادداشتی برای من می گذاشت . مجموعه شعرهایی را که باید معرفی می کرد با حوصله می خواند و یادداشتی برای هریک از آن ها می نوشت و اگر لازم می دید نکاتی را به شاعر توصیه یا یادآوری می کرد .
آتشی در بوشهر محبوب خاص و عام بود . من پیش از آن که آتشی را ببینم از محبوبیت او در زادگاهش آگاه بودم . سال ۵۴ با دو نفر از دوستانم رفته بودیم بوشهر . پاسی از شب گذشته بود که به بوشهر رسیدیم . از بخت بد ما ، از ساعتی پیش بارانی سیل آسا باریدن گرفته بود و شهر یکسره تعطیل بود . ما مانده بودیم که چه کنیم و کجا برویم که چراغ های کم نور اتومبیلی از دور پیدا شد . برایش دست تکان دادیم که خوشبختانه دید و ایستاد . من جلو رفتم و گفتم از دوستان منوچهر آتشی هستم و گذارمان به شهر شما افتاده است و دنبال جایی هستیم که شامی بخوریم و جایی برای خوابیدن پیدا کنیم . راننده با کمال ادب وخوشرویی خودش را از مریدان آتشی معرفی کرد و ما را به رستورانی برد که از اطعمه و اشربه هرآنچه می خواستیم در آن یافت می شد . بیست و اندی سال بعد وقتی که نخستین بار با آتشی به بوشهر رفتم ماجرای آن شب را به او گفتم و از او پوزش خواستم که از نامش سوء استفاده کرده ام ؛ او خندید و من برقی از رضایتمندی را در چشم هایش دیدم . در فاصله ی سال های 81 تا 83 من دو سه بار با آتشی به بوشهر رفتم و فهمیدم که او چرا آن همه محبوب است . شاعر بودن و شهرت آتشی و حتا معلم چند نسل از جوان های بوشهر و دشتسان بودن تنها دلیل محبوبیت او نبود . او لابد از ویژگی های اخلاقی و رفتاری دیگری هم برخوردار بود که توانسته بود اعتماد و احترام همشهریانش را به دست آورد . آتشی در هر قشر و طبقه ای از مردم بوشهر از پیر و جوان دوستانی صمیمی و وفادار داشت . تشییع باشکوه جنازه ی آتشی در بوشهر پاسخ یک عمر همدلی و همراهی او با مردم زادگاهش بود .
در یکی از سفرهای بوشهر ، استاد محمد حقوقی درمراسم بزرگداشت آتشی در دانشگاه خلیج فارس سخنرانی پرشور و ستایشگرانه ای ایراد کرد . سخنان او خطابه ای بی نظیر و در اوج فصاحت و بلاغت بود . حقوقی در آن سخنرانی از خاطرات مشترکش با آتشی ، از شوریدگی و جنون شاعرانه ی او در دوران جوانی ، از تخیل کم نظیر آتشی و از جایگاه والای او در شعر معاصر فارسی سخن گفت . آتشی حقیقتا شایسته ی چنان تجلیلی بود . همنسلان آتشی بسیار بیشتر از ما با ظرایف شعر آتشی و قدرت تخیل او آشنا بودند . من به یاد دارم که زنده یاد سپانلو در یک جلسه ی خصوصی از تصاویر اعجاب انگیز شعر آتشی و قدرت تخیل او برای ما سخن گفت .
آتشی شاعری مدرن بود . طبیعت گرایی و بیزاری او از ابتذال دنیای مدرن منافاتی با مدرنیسم او نداشت . نگاه او به دنیای مدرن نگاهی انتقادی – اما نه واپسگرایانه – بود . او در شعر پیرو مدرنیسم نیمایی بود و از بوطیقای نیما جانانه دفاع می کرد ، با این حال در دوره ی دوم شاعری اش عروض نیمایی را به راحتی کنار گذاشت . نیما برای او دعوت به گذشته نبود ، بلکه چراغی رو به سوی آینده بود . اگر جز این بود او نمی توانست روح زمانه را دریابد و تا آخر عمر در شعرش جوان و شاداب بماند . مردن برای آتشی زود بود . او هنوز جوان بود.