ماهی کنار تالاب
لم داد روی سنگ
و قلابش را
پرتاب کرد به گودترین جا.
احساس کرد بختش
بعد از هزارهای کر و لالی خوانده
آنگاه
شنگول و بی خیال
روی دُمش نشست و امیدش را
لبخند زد
مرد و زنی که در پی جایی میگشتند
تا لم دهند
ناگاه چشمشان به ماهی ماهیگیر افتاد
گفتند: وا... عجب!
ماهی چه میکنی؟
شایستهی تو نیست که...
ماهی جواب داد
من نیز چون شما
اعصاب و قلب و حس و عاطفه دارم
من هم برای خندهی رنگینی
دلتنگ میشوم
امروز عصرگاه
با ماهیی که بوی تنش با گل
و سیب نسبتی ازلی دارد
اینجا قرار دارم
حالا
احساس می کنم
یک ماهی طلایی خوش طعم
دارد به سوی طعمه ی قلابم
می آید
و فکر میکنم شکار عزیزم
ناز و بهانه را
از ذهن تند و نازک او پاک میکند
و بالههای سرخ بلندش را
آرام دور تنم میپیچد
و عاشقانهای ابدی را باهم
می خوانیم
۱۱/۳/۴۰۲ ونداربن

کاش صلح جانشین جنگ بود بر زمین.
کاش راه روشنی که میرود به سوی آشتی و دوستی ماندگار
بر زمین که زادگاه و زیستگاه ماست
بود راه زندگی هرکسی که دوستدار مهربانی است
بود راه زندگی هرکسی که دوستدار شادمانی است
بود راه زندگی هرکسی که عاشق صفا و سادگی زندگانی است.
کاش در دل هرآنکه زنده است
مهر بود جانشین کین.

تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است
گفتم کنایتی و مکرر نمیکنم
[حافظ]
درخت زبان را از یک دیدگاه میتوان به دو شاخهی اصلی بخش کرد: زبان صراحت و زبان اشارت. زبان صراحت، زبان نثر ناموزون و موزون (نظم) است.
زبان اشارت زبان شعر است، زبان خیال، زبان کنایه و استعاره و تشبیه و ایهام، زبان غرابت و حیرتانگیزی.
زبان صراحت همان زبان عادی است، زبانیست به طور عمده برای بیان مقصود، و هدف اصلیاش رساندن منظور است، زبانیست که با آن جملهپردازی میکنیم تا مقصودی را بیان کنیم. زبان خبرهای نوشتاری و گفتاری، زبان روزنامهها و گزارشها و متنها، زبان دانشها، زبان توصیفها و تشریحها، زبان گفتوگوهای عادی بیان آدمها، همگی نمونههایی از زبان صراحت هستند.
در مقابل زبان صراحت زبان اشارت قرار دارد که در آن هدف تنها بیان مقصود به صورت صریح و سرراست نیست، بلکه چگونگی گفتار و کیفیت آن اهمیت بیشتری از بیان مقصود دارد. در زبان اشارت واژهها ارزش و اعتباری دارند فراتر از معنای لفظیشان و ورای آن، به معناهایی به کار میروند که آن معناها در کتابهای لغت برایشان نیامده و فراوردهی کارگاه تخیل شاعر و ساخته و پرداختهی ذهن آفرینشگر اوست. شاعر چیزی میگوید یا چیزی را به طرزی میگوید یا گزارههای ذهنیاش را به ترتیبی بیان میکند ولی منظورش معنای لفظی و لغتی و ظاهری آن نیست، بلکه اشاره به چیزی و معنایی و منظوری فراتر از آن دارد، و همین جنبهی اشارهوار زبانش است که به آن غرابت و شخصیت کنایی و استعاری میبخشد و آن را تبدیل به شعر میکند.
باید دانست که هیچ زبانی و زبان هیچ متنی به طور خالص و کامل زبان صراحت یا زبان اشارت نیست، و هر زبانی هرچهقدر صریح، در هر حوزهای و ساحتی، میتواند رگههایی یا رنگها و نقشهایی از زبان اشارت داشته باشد، همچنین در هر زبانی، هرچهقدر هم اشارتی و کنایی و استعاری، رگهها و رنگها و نقشهایی از زبان صراحت وجود دارد، بنابراین وقتی میگوییم که زبان فلان متن زبان صراحت است، به طور دقیق منظورمان این است که در زبان آن متن عنصر صراحت بر عنصر اشارت چیرگی دارد و در اثر همین چیرگی نسبی و نه مطلق است که صراحت رنگ و نقش غالب را ایفا میکند. همچنین، متنی که زبان آن را زبان اشارت مینامیم، متنیست که در آن زبان اشارت رنگ و نقش و وجه غالب را دارد و بر زبان صراحت چیره و سوار است.
□
از میان شاعران کلاسیک ما حافظ از نظر زبان اشارت شاخص و شاید بشود گفت که از این نظر بیرقیب و یگانه بوده و بیشتر بیتهای غزلهایش دارای زبان اشارت است. او در چند بیت از غزلهایش دربارهی اهمیت اشارت در رساندن معنا، سخن سروده، از جمله در همین بیتی که در آغاز این متن از او آوردهام، یا در بیتهای زیر:
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
و
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکتهها هست بسی، محرم اسرار کجاست؟
□
در میان شاعران معاصر هم نیمایوشیج از نظر کاربرد زبان اشارت در سرودههایش بیرقیب و یگانه است، و شاید یکی از عاملهایی که باعث شده سرودههایش زبانی غریب و نامأنوس داشته باشند، همین است که واژگان و ترکیبات زبانی و طرز قرار گرفتن بخشهای عبارتهایش به همان معنا و برداشت رایج و سنتی که از آنها دریافت میشود، نیست، بلکه اشاره به چیزها و معناها و ساحتهای دیگری دارد که متعارف و مأنوس نیستند و خاص زبان خود اوست. به بیان دیگر برای فهمیدن معنا و مفهوم خیلی از ترکیبهای زبانی و جملهها و سطرهای سرودههای نیمایوشیج باید تفکر و تأمل کنیم که منظرش از بیان آن چه بوده، و در پس هر واژه و ترکیب و عبارتی، در پی اشارتی و کنایتی و غرابتی نامأنوس باشیم.
□
یکی از شعرهای درخشان نیما که زبان غالبش، زبان اشارت است، شعر مشهور «میتراود مهتاب» است، با این شروع موجز:
میتراود مهتاب.
میدرخشد شبتاب.
سطر نخست این شعر یکی از نمونههای درخشان کاربرد زبان اشارت در این شعر است. تراویدن در زبان صراحت به معنای چکیدن، نشت کردن رطوبت، نمناک شدن، نم بیرون دادن، و از اینجور چیزهاست و در زبان صراحت، از نظر معنایی، هیچ نسبتی با مهتاب ندارد، به بیان دیگر، در زبان صراحت، مهتاب تابیدنی است نه تراویدنی، یعنی نور است و میتابد، نه نم که بتراود.
بنابراین میبینیم که در این سطر منظور نیما از «میتراود» نه آن چیزیست که در معنای عادی و صریح از آن برداشت میکنیم، بلکه اشاره به چیزی دیگر است که در معنای عادی و رایج تراویدن وجود ندارد. به بیان دیگر او نور را از نظر تر و تازگی و لطافت چیزی کم و بیش شبیه به شبنم دیده و آن را تراویدنی تصور کرده، به جای تابیدنی.
البته پیش از نیما هم نور تراویدنی دیده شده بوده، از جمله در بیت زیر از شاعری نامشهور:
چه خوش بزمی که باشد جلوهگر آن رشک ماه آنجا
تراود آفتاب از سایهی برق نگاه آنجا.
قاآنی هم در بیت زیر نمونهی درخشانی از زبان اشارت، با ساختن ترکیب خیالانگیز و زیبای «تراویدن راز» و تشبیه راز به چیزی تراویدنی، پدید آورده است:
نه
ز کمظرفیست گر رازم تراوید از درون
خس برون افتد چو
آید قلزم اندر اضطراب
همچنین در بیت زیر از صائب، ترکیب «تراویدن آتش» در کنار چند عنصر خیالانگیز دیگر، نمونهای درخشان از زبان اشارت آفریده است:
آب
میگردد دل سنگین خصم از عجز من
میتراود آتش از
انگشت زنهارم چو شمع
در همین شعر «میتراود مهتاب» نیمایوشیج، سطر دوم شعر بهترین نمونه برای زبان صراحت است:
میدرخشد شبتاب.
در این سطر شعر نه هیچ عنصر خیالانگیزی وجود دارد، نه غرابتی هست و نه اشارتی و کنایتی، و تمام آنچه هست بیانی صریح است که تنها توجیهی که برای وجودش میتوان در نظر گرفت، همقافیه بودن «شبتاب» و «مهتاب» است. جز این، هیچ توجیه دیگری برای وجود این سطر وجود ندارد و به نظر من این سطر از نظر تصویر هم شعر را مختل و سست کرده است، چون اگر مهتاب میترواد و میتابد، در پرتو روشنایی آن درخشش شبتاب چنان کمسو و بیفروغ است که شاید اصلن دیده نشود یا به سختی دیده شود. پیوندی هم بین دو سطر از نظر معنایی نیست و همین سبب شده که سطر دوم سطری زاید و اضافی به نظر برسد.
من اگر جای نیمایوشیج بودم و حتمن مایل بودم که واژهی همقافیهای با «مهتاب» در سطر دوم شعرم بیاورم، سطر دوم را، مثلن، اینگونه میساختم و به سطر نخست ربطش میدادم:
میتراود مهتاب
میدرخشد شاداب.
در همین شعر، در سطرهای زیر هم واژهی «میشکند» در ساحت زبان اشارت قرار دارد و نه زبان صراحت، و درمعنایی به غیر از معنای صریحش به کار رفته است:
غم این خفتهی چند
خواب در چشم ترم میشکند.
□
در و دیوار بههمریختهشان
بر سرم میشکند.
زیرا نه خواب شکستنی است و نه در و دیوار. در زبان صراحت به جای اینکه بگوییم «خوابم میشکند» میگوییم «بیخوابم میکند» و به جای اینکه بگوییم «دیوار میشکند» میگوییم «دیوار آوار میشود» یا «دیوار خراب میشود» یا «دیوار فرومیریزد».
به عنوان نمونهی دیگر، بند زیر را از همین شعر در نظر بگیریم:
دستها میسایم
تا دری بگشایم
بر عبث میپایم
که به در کس آید
در و دیوار بههمریختهشان
بر سرم میشکند.
«دستها میسایم» در زبان صراحت یعنی دستها را به هم میمالم، ولی با دستها را به هم مالیدن هیچ دری گشوده نمیشود، پس «میسایم» در این بند به معنای صریح خود، یعنی آن معنایی که در زبان صراحت به کار میرود، به کار نرفته، بلکه به معنایی غیر صریح یا اشارهای به کار رفته و عنصری از ساحت زبان اشارت است. در اینجا «میسایم» اشاره به کنشی مشابه کوبیدن دارد و نیما میخواسته بگوید که دستها را بر در میکوبم تا در را باز کنم ولی بیهوده انتظار دارم که کسی صدای کوبشم بر در را بشنود و اگر من نتوانستم در را باز کنم با صدای کوبشم بر در بیاید و در را به رویم باز کند، و نه تنها در به رویم باز نمیشود که در و دیوار به هم ریختهی خانه بر سرم خراب میشود- اشاره به اینکه به جای گشوده شدن در بر رستگاری و رهایی، تمام چشمانتظاریام برای گشایش درهای بسته با حرمان و نومیدی و شکست روبهرو میشود.
بنابراین میبینیم که تمام این بند از نظر زبان، دارای زبان اشارت است و نه زبان صراحت.
□
حتا در طرز خواندن بعضی از سطرها هم صراحت چندانی وجود ندارد، به عنوان نمونه سه سطر زیر را چهگونه باید خواند؟
نگران با من استاده سحر
صبح میخواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر
...
خوانش رایج این شعر (از جمله توسط احمد شاملو و خسرو شکیبایی) اینگونه است که گویا این سحر است که از نیما صبح میخواهد تا از دم مبارکش برای این مردم جان به لب رسیده، خبری بیاورد، یعنی سطر دوم را در ادامهی سطر اول و سطر سوم را در ادامهی سطر دوم خواندهاند و میخوانند، و در مجموع هر سه سطر را اجزای یک عبارت بلندتر به هم پیوسته تلقی کردهاند و میکنند، به این ترتیب:
نگران با من استاده سحر، صبح میخواهد از من، کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر.
این طرز خواندن ایرادهایی و ابهامهایی دارد که باعث میشود که این بخش از شعر، از نظر معنایی، زیاد معقول و مفهوم و منطقی (منظورم منطق شعری است) نباشد، از جمله اینکه سحری که نگران با نیما ایستاده چهگونه از نیما صبح میخواهد؟ سحر که خودش پیشدرآمد صبح است و اگر او پدید آمده و هست، پس صبح هم در راه است، بنابراین چهطور است که سحر، صبحی را که نتیجه و پیامد خودش است، از نیما میخواهد؟ و ابهامهای دیگر...
حال آنکه به طرزی دیگر هم این سه سطر را میتوان خواند و به نظر من این نوع خواندن درستتر از طرز رایج است و بامعناتر، و به احتمال زیاد منظور نیما هم همین نوع خوانش بوده، و به هرحال اگر هم منظورش این نوع خوانش نبوده، از نظر خواندن، در این سه سطر نوعی ابهام وجود دارد و هر دو جور میتواند خوانده شود.
حال طرز خوانش دوم چهگونه است؟
در این طرز خوانش سطر اول یک سطر مستقل و کامل است، و سطر دوم سطری ناتمام است که سطر سوم در ادامهاش است و آن را کامل میکند و پایان میبخشد، یعنی این سه سطر دو موضوع را بیان میکند:
موضوع نخست اینکه سحر نگران بر نیما ایستاده.
موضوع دوم اینکه این صبح است که از نیما میخواهد که از دم مبارکش (دم مبارک کی؟ دم مبارک سحر؟ یا دم مبارک صبح؟ و درنتیجه ابهامی دیگر در کنار سایر ابهامها) برای این قوم به جان باخته خبری بیاورد. یعنی این سحر نیست که از نیما صبح میخواهد، بلکه این صبح است که از نیما میخواهد که از دم مبارک سحر یا صبح برای مردمانی که از تاریکی شب جانشان به لب رسیده، خبری بیاورد و به آنها جانی تازه، آکنده از امید، ببخشد:
نگران با من استاده سحر.
صبح میخواهد از من، کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر.
در همین سه سطر «قوم به جان باخته»، «نگران با من استاده» و «مبارک دم» همگی متعلق به ساحت زبان اشارت هستند و در معنای صریح خود به کار نرفتهاند بلکه به معناهایی اشارهای به کار رفتهاند که زادهی ذهن و زبان غریب نیما بوده و ساخته و پرداختهی کارگاه تخیل آفرینشگرش.
در شعر «میتراود مهتاب» از این نمونهها که نشان از زبان اشارت دارند، فراوان است، و کنجکاوان و جستوجوگران میتوانند با خوانش دقیق شعر و تأمل در سطرهای آن، نمونههای دیگری از زبان اشارت را در جای جای شعر بیابند.
گفت همسایه که گویا شبها
سایه ای سرگردان
پای می کوبد هر شب بر بام
با خودش می گوید می خندد
می زند با شبح ظلمت جام!
عده ای می گویند
روح نفرین شده ایست
که فراری شده است از دوزخ
و بجا مانده هنوز
حلقه لق شده زنجیری در دستش
گفتم این مایه تشویش شما
آرزوهای محقق نشده ست
آرزوهای تلنبار شده
قطعا از روزنه رویا ها
فرصتی یافته آوار شده
من از آن می ترسم
این همه حسرت و حرمان روزی
بشود فتنه عالم سوزی
من از آن می ترسم
مرداد ۹۸
حس و حال خوب و دلکشی که هدیه میدهد به من
عطر نسترن
میدهد به من پیام روشنی که زندهام هنوز
و هنوز
حس زیستن نمرده است در وجود من
و نمرده است در وجود من هنوز
حس دوست داشتن
و به شوق آمدن
حس دیدن تمام چیزهای خوب دیدنی
و تمام نغمههای دلکش شنیدنی
حس بو کشیدن تمام عطرهای روحبخش
و چشیدن تمام مزههای خوش
حس لمس کردن تمام چیزهای نرم مخملین
حس کیف کردن از تمام چیزهای دلنشین.
مثل قلب یک جوان بانشاط و پرتوان
گرم و خوندمنده و تپندهام هنوز
و هنوز
ذهن من پر است از خیالهای دلفروز.
عطر جاننواز یاس و نسترن
مزهی خوش انار و پرتقال
بوی خوب نان داغ تازه از تنور آتشین درآمده
نغمهی نشاطآفرین مرغ عشق
رنگ دلگشای آسمان صاف و پاک صبحهای زود
نرمی پر از لطافت پر پرندگان
حس و حال خوب حاصل از تماس و لمسشان
بیگمان گواه زنده بودن من است
و به من پیام میدهد که من نمردهام هنوز.
هر دریچهی گشودهای که دیدنش دل گرفته را
باز میکند
میدهد به من پیام
و به من
با تبسم نشاطآفرین خود
مژده میدهد که زندهام هنوز
و هنوز قادرم به شاد بودن و سرودن ترانههای دلگشا
و سرودهای خوشنوا.
هر پرندهای که صبحهای زود
روی شاخهی درخت سیب پشت پنجره
نغمه میسراید و نوای چهچهاش نشاطآفرین و شادیآور است
و در آن دقایقی که غرق خواب خوب بامدادیام
در میان بستری که هست گرم و نرم
با نوای دلگشای خود
باز میکند
چشمهای بسته مرا
میدهد به من پیام:
«ای که میکشی نفس
ای که پلک میزنی
ای که قلب تو تپنده است
تو هنوز زندهای
پس بلند شو ز جا
و برای روز دیگری که بامداد آن فرا رسیده است
شور و شوق از خودت نشان بده
و به اتفاقهای خوب امیدوار باش.
ترس و یأس را
از خودت بران
و به سوی روشنایی انرژیآفرین
رهسپار باش.»