مذ أحببتک..
صار العالمُ أجملَ ممّا کان!
الوردُ ینام على کتفی!
والشّمس تدور على کفّی!
و اللیلُ، جداول من ألحان !
——————–
از آن دم که دوستت داشتم..
جهان، از آنچه بود، زیباتر شد!
گلها روی شانههایم به خواب میروند!
خورشید بر کف دستانم میچرخد!
و شب، جویبارهایی از نواهاست!
رسوب کردن و فریز شدن برنامه های زندگی ، شروع پیری می باشد و شاید از همان دوران جوانی شروع بشود ، هر قدر زندگی و برنامه هایش شناور باشند ، سرزندگی و شادابی موج خواهد زد ؛ البته مشکلاتی هم دارد ولی نه آنقدر که احساس پیری و احساس افسردگی مشکل دارد !؟ اینکه ما قانونمند باشیم خیلی خوب است ولی این قانونمندی نباید تبدیل به زنجیر بشود!! اینکه مقید به رعایت یکسری چهارچوب های غیرضروری بشویم ، همان قصه رسوب و زنجیر و ... است !
در کارگاه باطل اگر آستین تصمیم هم بالا بزنی ، عالم و آدم مانعت می شوندو می بین انرژی ات صرف خنثی کردن این و آن می شود
در کارگاه باطل همه هم و غمت این است که چطور بدون توجه به انرژی های منفی و از این همه دستی که برای گرفتنت دراز شده اند کاری بکنی ، دانه ای بکاری و یا بیلی بزنی ، اما ساعتها می گذرد می بینی فقط خسته شده ای بی آنکه قدمی برداری و به هدف نزدیک شوی
همین خواه نا خواه لرزش در دست اراده ات می اندازد و در گیر روزمرگی می شوی.
مرگ آشنایان ، ادبار دوستان ، سایه مرگ و افتادن در حضیض تسلیم هم برایت بی اهمیت می شود ، چون به خود می قبولانی که تقدیر چنین بوده است.این است حال و روز کارگران بی جیره و مواجب کارگاه باطل .کارگاهی به وسعت جغرافیایی که به ضرب و زور ترکه های معلم یاد گرفته ایم.
شعری بخوان که با باد
ورد زبان باغ و چمن باشد
وز هق هق همیشه بلبل
آرد حکایتی نو
دیریست باغها را
دست دراز جانب باران نیست
چون داس مرگ هرچه که دست است
بریده است
بر شاخه هر شکوفه شکفته است
پاییز برده است
نیما در سرودههایش بارها از خواب سخن گفته است- از خواب خودش و خوابهایش، از خواب آدمها و مرغهای سرودههایش و خوابهایشان، خوابهای خوب و بد، رؤیاها و کابوسهای دنیای عجیب و غریب ناهشیاری و رهایی از بیداری.
چشمگیرترین سرودهی نیما با مایهی خواب، شعر «خواب زمستانی» اوست دربارهی خواب زمستانی مرغی تیزپرواز- خواب که در جهانی بین مرگ و زندگانی میگذرد- و خوابهای کابوسواری که آن مرغ تیزپرواز میبیند و خاطرش را میآزارد:
سرشکستهوار در بالش کشیده
نه هوایی یاریاش داده
آفتابی نه دمی با بوسهی گرمش به سوی او دویده
تیزپروازی به سنگین خواب روزانش زمستانی
خواب میبیند جهان زندگانی را
در جهانی بین مرگ و زندگانی.
...
خواب میبیند فروبستهست زرینبال و پرهایش
از بر او شورها برپاست
میپرند از پیش روی او
دلبهدوجایان ناهمرنگ
وافرین خلق بر آنهاست.
خواب میبیند (چه خواب دلگزای او را!)
که به نوک آلوده مرغی زشت
جوش آن دارد که برگیرد ز جای او را
واوست مانده با تن لخت و پر مفلوک و پای سرد.
پوست میخواهد بدراند به تن بیتاب
خاطر او تیرگی میگیرد از این خواب.
با اینکه او چنان به خواب سنگین و عمیق زمستانی فرورفته که در نظر سطحینگران و ظاهربینان مرده مینماید، ولی در حقیقت او به خواب مرگ فرونرفته، بلکه خود را به خواب زده، و وجودش سرشار از زندگی و هشیاری و بیداری است:
او جهانبینیست، نیروی جهان با او
زیر مینای دو چشم بیفروغ و سرد او تو سرد منگر
رهگذار! ای رهگذار!
دلگشا آینده روزی است پیدا بیگمان با او.
او شعاع گرم از دستی به دستی کرده بر پیشانی روز و شب افسرده میبندد
مرده را ماند به خواب خود فرورفتهست اما
بر رخ بیداروار این گروه خفته میخندد
زندگی از او نَشُسته دست
زنده است او، زندهی بیدار
گر کسی او را بجوید، گر نجوید کس
ورچه او را نه رگی هشیار.
شعر دیگر نیما که در آن نه خود خواب بلکه شکستن خواب نقشی چشمگیر دارد، شعر «مهتاب» است:
میتراود مهتاب
میدرخشد شبتاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفتهی چند
خواب در چشم ترم میشکند.
خواب به چشم شکستن تعبیری ظریف و نازکاندیشانه است که نیما دست کم در چهار تا از سرودههایش به کار برده است- در دو سرودهی آزاد و دو رباعی. این تعبیر استعاری گویای این خیال شاعرانه است که انگار خواب، شیشهای نازک و ترد و شکننده است که با خفتن، چشمها را در بر میگیرد و رویشان را آرام و نرم میپوشاند، و هرچه باعث آشفتگی خفتن و بیدار شدن همراه با تشویش و اضطراب از خواب شود، شیشهی نازک خواب را درهم میشکند و خواب را تکه تکه و خرد میکند.
این تعبیر را نیما در شعر «شب همه شب» هم به کار برده است:
شب همه شب شکسته خواب به چشمم
گوش بر زنگ کاروان استم.
همچنین در رباعی زیر:
گفتم: «به صدا شکست هرچیز شکست
جز خواب من از غمت که لبریز شکست.»
گفتا: «مشکن.» گفتم: «پرهیزم» و وی
بوسید مرا و گفت: «پرهیز شکست.»
رباعی بالا از این نظر که در آن نیما سربسته از بوسهی دلدار سخن گفته، نمونهای کمیاب و نادر است.
و در رباعی زیر:
بیدار نشستهام که او باز آید
زاهواز برآید ار ز شیراز آید
من میشکنم شب همه شب خواب به چشم
بو کز دَرم آن محرم همراز آید.
تعبیر شکستن خواب را صائب تبریزی هم در بیت زیر به کار برده است:
دگر ز بخیهی مژگان به هم نمیآید
ز انتظار تو در دیدهای که خواب شکست.
به جز این نمونه، در سرودههای شاعران دیگر این تعبیر را ندیدهام.
در سرودههای دیگرش هم نیما از خوابش سخن گفته است. شعر «ریرا» یکی از این سرودههاست:
یک شب درون قایق دلتنگ
خواندند آنچنان
که من هوز هیبت دریا را
در خواب
میبینم.
در شعر «یک نامه به یک زندانی» هم نیما از خواب سگ زن بیوه و آیتبیک- ارابهچی پیر- سخن گفته:
در دل این شب کاین نامه مرا در دست است
...
آن زن بیوه که میدانی کیست
سر خود دارد در دست
و سگش (کاش چو سگ آدمییی داشت وفا)
پیش او خوابیدهست.
...
لیک ارابهچی پیری که رفیق من و تست- آیتبیک
پس زانویش سر
در ارابه بردهست
خوابش از عالم دلخسته به در.
...
هیچکس نیست- بس افسوس که نیست
کسی آنگونه که میباید از خواب گرانش بیدار.
در شعر «سوی شهر خاموش» نیما از خواب سنگین شهر خاموش و خوابهایی که میبیند، سخن گفته:
شهر دیریست که رفتهست به خواب
(شهر خاموشیپرورد
شهر منکوب به جا)
و از او نیست که نیست
نفسی نیز آوا
مانده با مقصد متروکش او
مرده را میماند
که در او نیست که نیست
نه جلایی با جان
نه تکانی در تن
و به هم ریختهی پیکرهی لاغر اوست
بر تنش پیراهن.
...
خواب میبیند (خوابش شیرین)
که بر او بگذشتهست
منجمد با تن او مانده شبان سنگین
و افق میشکند
همچو در برزخ زندان سیاه
وارزویی که فلج آمده بودش اکنون
بسته در زمزمهی صبح نفس
جسته در مسکن بیداران راه.
سپس نوید رسیدن قافلهی روز از راه دراز و بیدار شدن شهر از خواب گران شبانه را داده و مژدهی برخوردار شدن شهر از موهبت بیداری و هشیاری و نیروی شناسایی:
میرسد قافلهی راه دراز
شهر مفلوج که خشک آمده رگهایش از خواب گران
برمیآید ز ره خوابش باز
دید خواهد روزی
که نه با چشم علیل دگران
در بد و خوبش آید نگران
و پس خواب دلآکنده به افسون و فریب
کز رگش هوشش برد
وز جگر خونش خورد
و همه مردگی او از اوست
آید آن روز خجسته که بهجا آورد او
دوست از دشمن و دشمن از دوست.
در شعر «او را صدا بزن»، بند زیر دربارهی خواب سنگین و طولانی «خفتهی فلج» شعر است:
بسیار شد به خواب
این خفتهی فلج
در انتظار یک
روز خوش فرج.
پیوندهای او
گشتند سرد
از بس که خواب کرد.
از بس که خواب کرد
بیم است کاو نخیزد از رخوت بدن
او را صدا بزن.
در شعر «کار شبپا» هم، به جز شبپا که کارش هنوز تمام نیست و سرگرم کار شبانهی پاییدن آیش (کشتزار برنج) و راندن خوکهای وحشی از آنجاست، سایر جانداران در خوابند، از تیرنگ آویزاندم (قرقاول یا تذرو مازندرانی با دمی بلند و پرهایی رنگارنگ) که بر شاخهی درخت اوجا (درخت نارون مازندرانی) نشسته تا سگ شبپا- دالنگ- و از بچهی بینجگر (برنجکار) تا دو بچهی شبپا:
ماه میتابد، رود است آرام
بر سر شاخهی اوجا، تیرنگ
دم بیاویخته در خواب فرو رفته، ولی در آیش
کار شبپا نه هنوز است تمام.
...
بچهی بینجگر از زخم پشه
بر نی آرامیده
پس از آنیکه ز بس مادر را
یاد آورد به دل، خوابیده.
...
دالنگ، دالنگ، گرسنه سگ او هم در خواب
هرچه خوابیده، همه چیز آرام.
میچمد از «پلم»ی خوک به «لم»
برنمیخیزد یک تن به جز او
که به کار است و نه کار است تمام.
(پلم یا شقاقل جویباری گیاهی با خوشهای شیرین به رنگ سفید است. این گیاه که در مازندران، برکنارهی نهرها و جویبارها و آبگیرها، فراوان میروید، حدود یک متر ارتفاع دارد- لم تمشک مازندرانی است.)
...
چه شب موذی و سنگین! آری
همچنان است که او میگوید
سایه در حاشیهی جنگل باریک و مهیب
مانده آتش خاموش
بچهها بیحرکت با تن یخ
هردوتا دست به هم خوابیده
بردهشان خواب ابد لیک از هوش.
بچههای گرسنه به خواب رفته در شعر «ناروایی به راه» هم حضور دارند:
سرد استاده است باز امرود
بچههای گرسنهاند به خواب.
...
بچههای گرسنه با تن لخت
زیر طاق شکسته، ماندهی خواب.
خواب در بستر رباعیهای نیما هم جا خوش کرده و در تعداد چشمگیری از این رباعیها حضور دارد، به عنوان نمونه در رباعیهای زیر:
از شور که داشت خوابش از سر بپرید
چون غنچهی دلتنگ گریبان بدرید
هرچند متاع زشتخویی نفروخت
از هیچ گلی نیز متاعی نخرید.
□
آب آمد و کشتگاه سیراب نکرد
صبح آمد و بیدارش از خواب نکرد
هیهات که کیمیای فکر من و تو
آن تشت مسینه را زر ناب نکرد.
□
افروخت چراغ خانهام تا به سحر
یک لحظه نه بر گرفتم از راه نظر
صد قافله بگذشت و بیاسود و بخفت
اما دل من بودش از خواب حذر.
□
گفتم: «همه خفتهاند و بیداری نیست
جز مرغ سحر با من هشیاری نیست.»
گفتا: «مگرت کار نباشد؟» گفتم:
«با هیچکسی عاشق را کار نیست.»
□
خوابیدم و با من هوسی آمد و رفت
با تشنهلب من نفسی آمد و رفت
دانی که چه کردم همه شب اندر خواب
دیدم که به یاریم کسی آمد و رفت.
□
آمد به برم اگرچه چون خواب گذشت
وز پیش دو دیدهام چنان آب گذشت
تا درنگرم که بود و چه گفت و شنید
دانستم شب بود و چو مهتاب گذشت.
□
دیدم که به خواب غولی افتاده به پشت
پیدا به سر شانهش رگهای درشت
اول غزلی خواند و پس آنگاه رثا
یعنی که مرا چون تو خیال او کشت.
□
از تف رهت سوختم، آبی در ده
آبادهای از کنج خرابی در ده
یا از پی بیداری تابی در ده
یا آنکه به بیتابی خوابی در ده.
□
گفتم: «به رهت؟» گفت: «نیاشفتن به.»
گفتم: «به غمت؟» گفت: «دمی خفتن به.»
گفتم: «به کس ار گویمت این بیهده حرف؟»
گفتا: «سخن بیهده ناگفتن به.»
□
آمد سحر و هنوز هشیارم من
خفتند همه کسان و بیدارم من
گیرندهی هر صداستم من اما
با این همه توفیق گرفتارم من.
□
با دیو چنان همدم و از مات سخن
ای شوخ پریچهرهی چون پسته دهن!
ما از غم تو خواب نیاریم به چشم
تو خفته چو گل به دامن زاغ و زغن.
□
گفتم: «به شب هجر تو خواهم خفتن.»
گفت: «آید این سهل ولی با گفتن.»
گفتم: «مکن آشفته از این حرفم.» گفت:
«ای عاشق! باید که به عشق آشفتن.»
□
دل ندهم از تو روی تا برتابم
رویی نه که بی روی تو آسان خوابم
قفلم به زبان است و حدیث تو به گوش
با یاد تو من دمی مگر دریابم.
□
با نرگس گفتم: «ز چه، ای چشمهی ناز!
در خواب شدی، دیده نمیداری باز»
«فردا چو رسید» گفت با من: «دانی
بودم ز چه در خفتن با خود دمساز.»
□
دل آب شد و ز راه چشمم همه ریخت
از بس به دلم خیالت آتش انگیخت
دیدم که به دریایم اندر در خواب
کاوای تو آمد و مرا خواب گسیخت.
□
ماه است و شب و حریف با جام شراب
آن تابد و این پاید و او جوید خواب
خوش وقتی و خلوتی و با من قهرش
از بس که به عشوه است، یارب! دریاب.
□
ای رفته ز بس خیال بیهوده به خواب
وافکنده تو را کار جهان در تک و تاب
در پرده همه جلوهی او هست، افسوس
تو از پی دانه رفتهای یا پی آب.
□
با وی دل آبادم افتاد خراب
بی وی به خراب جای دل رفت به خواب
چندان سفری دیرم نگذشت ولیک
دیدم دل را نقشی و وی نقش بر آب.
□
آتشزدهام، مرا نمیگیرد خواب
دریاصفتم، ز من نمیکاهد آب
خاک در دوستم گرَم باد بَرد
هردم سوی اوستم، خدایا! دریاب.
□
چندین به عتابم مکش و بیم عذاب
بیدار اگر تویی وگر من در خواب.
با ما تو هرآنچه میکنی، میکن، لیک
با تو همه در روز حساب است، حساب.
□
گفتم: «صنما! عمر منی.» بُرد شتاب.
گفتم: «تو چنان بخت منی.» رفت به خواب.
گفتم: «همه در عشق تو بستهست دلم.
تو عشق منی.» خنده زد و گشت عذاب.
□
رفتم به سوی نرگس و نرگس بر آب.
پرسیدم از او صد و یکی داد جواب.
گفتم: «سوی بازار کی آید گل؟» گفت:
«آن دم که رَود دیدهی نرگس در خواب.»
□
بنهفت رخ از من گل مهتاب مرا
بشکست دلم به چشم چون خواب مرا
بودم که به گریهام به من آید لیک
چندان بگریستم که بُرد آب مرا.