همه می دانند که تاس ها در گردش اند
و با انگشت هایشان بازی می کنند..
همه می دانند که جنگ تمام شده
مردانِ خوب گم شده اند
و دعوا خاتمه یافته
فقرا فقیر ماندند و ثروتمندان غنی تر شدند
این آن چیزی است که اتفاق افتاد
حالا همه این را می دانند...
همه می دانند که کشتی سوراخ
و کاپیتان در خواب است
همه دچار احساس سرشکستگی شده اند
انگار که بستگانشان مرده باشد
با جیب هایشان حرف می زنند
همه یک بسته شکلات
و یک شاخه ی بلند رز می خواهند
همه می دانند
همه می دانند تو مرا دوست داری عزیزم
همه می دانند که تو واقعا مرا دوست داری
همه می دانند که تو صادق هستی
آه یک شب و یا دو شب از عمرت را به من بده
همه می دانند که تو محتاط هستی
اما افراد بسیاری هستند که تو باید آن ها را ببینی
بدون تن پوشت
و همه این را می دانند
همه می دانند، همه می دانند
که جریان از چه قرار است
همه می دانند
همه می دانند که این اتفاق یا همین حالا می افتد یا هیچ وقت دیگر
همه می دانند که این من و تو هستیم
و تو برای ِ همیشه رفته ای
همه می دانند وقتی که فقط یک یا دو خط نوشته پست سرت باقی می گذاری،
همه چیز بیهوده است.
جو سیاهه ی پیر هنوز هم برایِ
روبان ها و دست کش هایِ تو، تو مزرعه پنبه می چینه
و همه اینو می دونند.
همه می دونند که طاعون تو راهه
و داره به سرعت حرکت می کنه.
همه می دانند که مرد و زن ِ برهنه
فقط اثری از گذشته اند.
همه می دانند که احساس مرده است
در بستر ِ تو چیزی هست
که اسراری را که همه می دانند، افشا می کند.
همه می دانند که تو توی دردِ سر افتادی
همه می دانند که تو واقعا چی هستی!
از صلیب ِ خونینی که در "کالواری" است
تا ساحل ِ "مالیبو"
همه می دانند که این جدایی اتفاق می افتاد!
حالا آخرین نگاهت را به این قلب ِ مقدس بیانداز
قبل از آن که به کلی فرو بریزد
و همه با خبر شوند.
همه می دانند، همه می دانند
که جریان از چه قراره
همه می دانند....
.
.
.
از پا ننشسته ایم و رفتیم از دست
ما نیست شدیم و همچنان هستی هست
این مادر نامادر گیتی آخر
تا مژّه به هم زدیم چشم از ما بست
،آبان ۱۴۰۴
#معراجیسیدمرتضی
@walehane
گیرم که
تکه ای از آسمان
و قطعه ای از زمین را بریدیم
و در چمدان مان گذاشتیم
خاطرات را چه کنیم؟
خاطره را که نمی شود
مثل بازجوهای ارشاد
تکه هایش را برید
و در انتها گفت
بگیرید، این جنازه ی مثله شده، شعر شماست!
گیرم که در گوشه ای از دنیا
دور هم جمع شدیم
تکه ها را به هم چسباندیم
و قطعه ها را یکی کردیم
اسمش را وطن گذاشتیم
آن تهی بزرگ را چکار کنیم؟
مادرم را می گویم
"ایرانه خانوم زیبا"
- با گیسوان بلند و
چشم های عمیق مواج
و دست های صبور-
که ما را به آغوش بگیرد
شیر بدهد
و بگوید
بخور نی نی فرتوت من
بخور تا جان بگیری
باید وطن را بسازی...
اما مادر
ما که در کودکی پستانت را گاز گرفته ایم
به اعتماد کدام اصالت
قطعات خالی این پازل را
با اشک پر کنیم؟
مگر نگفته بودی مرد گریه نمی کند؟
اما مگر می شود مرد گریه نباشی
بالای تابوت چمدانت
که مادر را در آن چال کرده ای؟
مگر این تبعیدی
جوانی اش
تکه ی گمشده ای از آن پازل نبود؟
همه ی اینها به کنار
گیرم که در این زمین تو را هم کاشتیم
پرنده را چه کنیم
که در آسمان نمی شود کاشت
آن وقت همه نمی گویند
نگاه کن
آسمان شان
از آزادی تهی است؟!
مادر!
این همه تهی را
اشک هم پر نمی کند
و هیچ غربتی
تکه های خالی پیر پسرت را
کامل نخواهد کرد.
مادر!
این آخرین سروده ی فرزندت
بعد از مرگ است!
بیدار که شدی
بخوان!
#جاویدمحمدی
#شعرهای_جاویدمحمدی
@poemsofjavidmohammadi
دستی به روزهای من بکش ای یار
گرد وغبار این همه تنهایی
خورشید صبحگاه مرا
پوشانده است.
هرچه ببیند از آن بلند
در نظرش خرد می نماید
غره به آن اوج و ارتفاع
نعره بر آرد که سر تر است ز هر کس !
کیست که همبازیش شود
و بگوید
عادت الاکلنگ اگر که چنین بود
هر متوهم هنوز صدر نشین بود !