سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

اصرار / مریم صفری

@Ghazalkhanee

امشب برای ماندنم اصرار کن، شاید
جانی که خردش کرده‌ای قدری به رحم آید

آری بگو دلتنگ من بودی، بگو هستی
بگذار فکرم از قضاوتها بیاساید

جان جوانم را در اندوهت هدر کردم
من را فلک یک بار دیگر که نمی‌زاید

خیلی شکستم از نبودن‌هات نذری کن
شاید خدا قفل از دل پر کینه بگشاید

از روزگارت از نبودن‌هام صحبت کن
با این غرور لعنتی مهرم نمی‌پاید

خواهش کن از من از خطایت بگذرم امشب
خواهش کن از من تا ببخشم، هی نگو باید

از بخت بد بدجور دلتنگم، گریزی نیست
قدری برای ماندنم اصرار کن، شاید...

#مریم_صفری
@maryam_safari40
@Ghazalkhanee

یادداشت های آلبر کامو / کانال معرفی کتاب

سیاست و سرنوشت بشر به دست مردانی شکل می‌گیرد که نه آرمانی دارند و نه شأن و عظمتی!
مردانی که شأن و عظمتی در درون خود دارند به سیاست نمی‌پردازند.
وظیفه‌ی ما اینک خلق انسانی جدید در میان خودمان است. ما باید مردان عمل را به مردان آرمان‌ها تبدیل کنیم و شاعرانمان را به کاپیتان‌های صنعت. تا به امروز مردم راهشان را یا ترک گفته‌اند و یا گم کرده‌اند. ما باید نه راهمان را گم کنیم و نه ترکش بگوییم.

#یادداشت‌ها
#آلبر_کامو

وصف /محمد جلیل مظفری

باز سکوت از درِ پشتی
شاید از روزنۀ پنجره آمد
رفت نشست آن بالا روبروی آینه و گفت:
هیچ کسی حق دخالت در این امور ندارد

لکه‌ای افتاد روی آینه و گفت:
بشکند این آینه که عمرِ درازی‌ست
با تو سرِ سفرۀ سکوت نشسته‌ست

تکه تکه آینه از قاب فرو ریخت
ولوله برپا شد و...
پنجره وا شد
نقش سکوت از در و دیوار
پاک شد و باد
رفت در آغوش داغ تکه‌های آینه خوابید

ترسالی بزرگ / سعید سلطانی طارمی



ناگاه،
باد بزرگ نعره زد: آب آمد.
آبی زلال و پاک.

جوباره های تشنه دویدند پیشباز
باغ سیاه سوخته آماده باش داد
ارواح ریشه های مرده از آن سوی مرزها
برگشتند
مردان به سوی مزرعه ها رفتند
و کوزه های خشک عروسان را
بردند چشمه سار.
و روستا به هلهله افتاد:
ترسالی بزرگ خوش آمد.

باد بزرگ آمد و لغزید توی باغ
و روی سربلندترین سرو ایستاد.

ناگاه آب نه.
چرکابه ای ولرم، ملول و عصازنان
خود را به جوی زد

مردان کنار مزرعه در انتظار آب
خشکیدند
باغ جوانه بسته خزان کرد
و کوزه های تشنه شکستند
و روستا به ضجه در آمد:
کو  آب؟
کو ابر و آفتاب؟
باز آن فریب کهنه شبیخون زد؟

باد بزرگ عین کلاغی شوم
از روی سربلندترین سرو خشک باغ
پرواز کرد و رفت.

اتوپیا / محمد رضا راثی پور



این پینه ی لجوج که در دستم
از مرهم و پماد اطاعت نمی برد
مانع از این شدست که انگشتهای من
خودکار را به کنترل خود بیاورد

انگار هر نوشته ی من یک شکنجه ایست
که روح زخم خورده ی من داده باز تاب
اکسیر خواب یا که مدیتیشن
بر اضطراب من ندهد مطلقا جواب

دیکتاتوری که در دل من هست
بسته کمر به ساختن یک اتوپیا
سد کرده راه هر کس و گوید بیا بیا

دیکتاتوری که در دل من هست
هر لحظه در محاکمه های خیالیش
احکام مرگ و نفی بلد را و حبس را
ایفاد می کند
هر لحظه در رسانه بی چشم و روی خویش
در باب رستگاری و اصلاح ، خطبه ها
ایراد می کند

در چشم خشم او که خودم باشم
هر ساقه ی درخت
داری ست بهر عبرت انبوه خائنان
از آسیاب چونکه گمان برد اژدهاست
دن کیشوت لجوج نپیچد دگر عنان

باشد که یک تلنگر نامرئی
بار دگر مرا به خود آرد
این پینه را که روز و شبم را گرفته است
در دست خود گرفته بخارد