سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

"برگی"در ضیافت "جنگل"/یادی از شیون فومنی/حسن اسدی


http://s6.picofile.com/file/8216301368/%D8%B4%DB%8C%D9%88%D9%86_%D9%81%D9%88%D9%85%D9%86%DB%8C.jpg


پس از گذشت سالیان دور و دراز در تابستان 93 دوباره از سراب به تهران بازگشتم. "استاد مشفق کاشانی" در مراسم نکوداشت خود در خانه‌ی شاعران، جمله‌ی دردانگیزی به زبان آورد : «شبدیز چرا برگشتی ؟ همه دمسرد شده‌‌اند دمسردی ‌همه‌گیر شده است».

 اما من باور نکردم چون خاطره‌‌های دل‌انگیزی از استادان ویاران شاعر هنوز در گرمخانه‌ی سینه‌ام بود مهربانی‌های استادی چون زنده‌یاد "مشفق کاشانی" شاگردنوازی‌های "مهرداد اوستا" قلندری‌های زنده‌یاد " نصرت رحمانی" طنازی‌های فی‌البداهه‌ی  زنده‌یاد  "عمران صلاحی " و صفای باطنی زنده‌یاد "شیون فومنی" . و همچنین صمیمیت یارانی چون "کریم رجب‌زاده"، "مجید شفق"، "رضا عبداللهی" و "عباس خوش‌عمل" زندگی را به نگارستان محبت تبدیل  کرده بود .

 هنوز کتاب هزار فصل خاطره‌ها هستم گرمجوشی محبتم دمسردی‌ها را برنمی‌تابد و می‌خواهم همچنان کتاب سرسبز خاطره‌ها باقی بمانم چرا که دیروزها بهارانی‌تر از امروز در هوای خاطراتم جاری هستند و دلم نمی‌خواهد بر خاطره‌‌های  روشن استاذان و یاران دیرینه‌ام با دست ‌های دمسردی امروز و امروزی‌ها خطی سیاه کشیده شود چرا که شاعران هماره با خاطرات نفس می‌کشند خاطراتی که
همزادشان است .

روزی که اولین جایزه‌ی ارسالی شاعر محبوب شهرم جناب اکبر اظهری را در جلوی صف از دست مهربان، استاد فقیدم سید جواد ابوترابی دریافت کردم از شادی در پوست خود نمی‌گنجیدم ـ شعری سروده بودم از زبان دختری نوجوان که بر سر مزار مادر اشک می‌ریخت بسیار سوزناک بود و روتنوشت آن در شهر کوچک ما دست به دست می‌گشت ـ .

یک روز اکیپ بازرسی همراه با عکاس و خبرنگار به کلاس، آمدند رئیس آموزش و پرورش با دیدن من به سرپرست بازرسان گفت: «این شاعر شاگرد است! » (منظورش این بود این شاگرد شاعر است!) که ناشی از دستپاچگی‌اش بود.

همان شعر غم‌انگیز مادر را خواندم وقتی به بند آخر شعر رسیدم که :

آه مادر دیریست

بسترم از نفس گرم تو خالی مانده 

من به جای رخ تو قبر تو را می‌بوسم

..................................................................

.........................................................................

فضای کلاس از اندوهی سنگین و چشمان سرگروه از اشک پرشده بود .

گفت: «فرزندم شعر تو ما را متأثر کرد!» و با چشمانی اشکبار از کلاس خارج شد . ـ  بعداً فهمیدیم که آن شخص معاون وزیرآموزش و پرورش وقت بوده که به تازگی مادرشان فوت کرده بود ـ .

***

فردای آن  روز این خبر با عکس و شعر من در روزنامه‌ی اطلاعات آن زمان به چاپ رسید و در شهر کوچکمان غوغا شد انگار بالن هوا کرده بودند! نه! بلکه، من هوایی شده بودم! این اتفاق چنان به شعله‌ی غرورم دامن زد که در عالم نوجوانی خیال می‌کردم که فقط باید با سعدی و حافظ همنشین باشم! و در آسمان هفتم با آن حضرات فالوده میل کنم ! (خودمانیم خوش‌خیالی هم عجب عالمی دارد )!!

اما یک اتفاق، یک واقعیت سنگین ولی خجسته خواب شیرین غرورم را برآشفت.

آری یک روز در کافة پدر دوستم نشسته بودم جوانی خوش‌پوش و آراسته وارد شد مجله‌ای دستش بود من هم داشتم شعری را که تازه سروده بودم با آب و تاب و صدای بلند برای دوستم می‌خواندم.

جوان پرسید:« شما شعر می‌گویید؟»

گفتم: «آری»

دوستم گفت: « آقا شعرهایش بهتر از سعدی و حافظ است!! »

جوان لبخند معنی‌داری زد و از من خواست یکی از شعرهایم را بخوانم خواندم.

 گفت : «خوب است اما ... »

با تعجب پرسیدم: «اما چی؟!»

 گفت:« استعداد خوبی داری اما باید بیشتر مطالعه کنی؛ تلاش کنی و دانش خود را گسترش دهی و از فضای مطالعه شعر سعدی و حافظ و کارو ... فراتر بروی .  از چارچوب این مضمون‌ها و فضاهای تکراری دور شوی تا سرانجام خودت بتوانی دنیایی متفاوت در شعر بیافرینی !!!

وقتی حیرت مرا دید غزلی بسیار متفاوت از همان مجله برایم خواند شیوایی و تابناکی غزل
افسونم کرد.

پرسیدم:« این شعر از کیست ؟ »

گفت:« از میر احمد فخری نژاد ـ شیون فومنی ـ »

پرسیدم :«در قید حیات هستند؟»

گفت: «آری، دوست و هم سن و سال خودم است.»

من آن روز با چهره‌ی مهربان شاعر ارزنده‌ی زنجانی و دوست زنده یاد" حسین منزوی" جناب «مصطفی بیات» و با نام شاعر غزلپرداز گیلانی «شیون فومنی» آشنا شدم. و خوشبختانه از آسمان هفتم  غرور با سقوطی لذت‌بخش به گوشه‌ای از دنیای بهشتی شعر معاصر فرود آمدم. و بسیار تلاش کردم تا یکی از نام‌هایی باشم که در مطبوعات آن زمان سهمی داشته‌اند.

شعرهای چند شاعر برجسته هماره به تحسینم وامی‌داشت از جمله عمق تصویر و تازگی مضمون و استحکام غزل «شیون فومنی » .

سالی که در دانشگاه تبریز پذیرفته شدم دوستی داشتم بنام داوود که در یکی از دانشسراهای عالی رشت قبول شد در تعطیلات عید که با هم بودیم داوود گفت که با برادر شیون فومنی (میر داوود فخری‌نژاد) همکلاس است او تو را می شناسد وآثار تو ار در مطبوعات دنبال می‌کند و  قول گرفته که تابستان مهمانشان باشیم؛  با اشتیاق پرسیدم :« خود شیون را هم دیده‌ای گفت نه هنوز».

با برنامه‌ریزی قبلی تابستان همان سال به رشت سفر کردیم و  ‌به منزل پدری شیون  رفتیم داوود برادر کوچک‌اش بسیار مهمان‌نواز و مادر شان زنی مدیر و مدبر بود (خدابیامرزد)

داوود به شیون تلفن کرد که شبدیز و دوستش مهمان ما هستند بعد از ظهر همان روز شیون در خانه‌ی پدری‌‌اش به جمع ما پیوست مردی میان‌بالا خوش‌پوش خوش‌بیان که غزل را چنان با صلابت و زیبا می‌خواند که هر شنونده‌ای را افسون می‌کرد فردای آن روز شیون ما را به خانه‌ی خود برد همسر مهربان و فداکارش در پذیرایی ما سنگ تمام گذاشت و حامد پسرش هرازگاهی با بازیگوشی‌های کودکانه‌ به شیرینی لحظه‌هایمان می‌افزود اما در هنگام شعرخوانی من و پدرش، سراپاگوش می‌شد .

شیون در عرض چند روز تمام تجربیاتی که طی چندین سال کنکاش در شعر امروز ، بدست آورده  بود سخاوتمندانه با من در میان می‌گذاشت و چنان از ظرایف و دقایق و رندی‌هایی که خودش کشف کرده بود عاشقانه سخن می‌گفت که باعث شد آسان‌‌پذیری و آسان پسندی را در شعر برای همیشه  کنار بگذارم نظر شیون این بود که شعرامرو.ز  باید چنان سرشار از تصویرهای نو ومضمون‌های تازه باشد و چنان  با ظرایف و دقایق و رندی‌های شعر گذشتگان در‌آمیزد که در بیت‌بیت‌اش حیرت  خوانده‌ی باشعور را برانگیزد حتی اگر  در زمان خود مورد بی‌مهری قرار گیرد .

یک روز به بندر انزلی رفتیم در راهرو شرکت تولیدی دوستش میز پینک‌پنگی قرار داشت من بازیکن بسیار خوب و آماده‌ای بودم و هر روز در دانشگاه تبریز تمرین می‌کردم اما نمی‌دانستم شیون هم بازیکن قهاری است.

 بازی‌‌مان گرم شد اول بار با تلاش بسیار، شیون برنده شد و تعجب مرا برانگیخت بار دوم من با هزار زحمت بردم؛ بازی گرمتر شده بود و در هوای شرجی انزلی خیس عرق بودیم بار سوم از نظر امتیاز کاملا مساوی پیش می‌رفتیم اطرافمان پر از تماشاچی شده بود چند بار از امتیاز جفت نوزده به جفت پانزده برگشتیم بازی تفریحی ما ناخواسته رنگ مسابقه به خود گرفته بود  چهره‌ی شیون شادابی مخصوصی پیدا کرده بود اعجاز می‌کرد ، پرواز می‌کرد انگار جوان‌تر شده بود وقتی برای سومین بار به  امتیاز جفت نوزده رسیدیم هر دو خسته شده بودیم و من خسته‌تر از شیون.

 ناگهان شیون راکت را روی میز گذاشت همه تعجب کردیم

آرام پرسیدم :  ادامه نمی‌دهی؟

خندید و گفت شبدیز عزیز! این بازی شیرین‌ترین و دل چسب‌ترین و پرهیجان‌ترین بازیی بود که در عمرم اتفاق افتاد حیف نیست که بازنده‌‌ای داشته باشد؟!

در سالی که از آموزش و پرورش حکم انتقال به تهران را گرفته بودم دوباره در تابستان به رشت سفر کردم چند روزی مهمانش بودم شیون گفت مطلع غزلی در من متولد شد ه با ردیف جنگل در وزن  :

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم      

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

که به شعور و شهامت میرازاکوچک‌خان جنگلی تقدیم خواهم کرد .

گفتم اگر اجازه دهی من هم بنویسم بسیار خوشحال شد .

فردای آن روز  هر دو غزل‌ تمام  شده‌بود غزل من هفت بیت اما غزل شیون طولانی بود . که اخیرا توسط فرزند ادیب‌اش حامد با پیامک دوباره  به دستم رسید. (که شاید کامل نباشد.) این است هر دو غزل و بیانگر بزرگی استاد .


غزل 1 : از زنده‌یاد شیون فومنی

جنگل

کدامین  صفحه از تاریخ خون تکرار شد جنگل

که مردان را سرِ مردانگی بر دار شد جنگل

ز بس در جلوه، مهتابش به کام شب‌پرستان گشت

به شرمابِ ستاره، لاله‌گون رخسار شد جنگل

به رگباری که آشفته است خواب هم‌زبانی را

سر آزادگان را سینه‌ی دیوار شد جنگل

نهان جوشید در خواب پریشان رفاقت‌ها

شفقدم با سرود سرخشان بیدار شد جنگل

وطن گو : رشک جنت باش از گل‌های رنگارنگ

که از خون جوانان، دامن کوهسار شد جنگل

چو بگشود از رگ ما چشمه‌ای از خون، گیاه نور

به رُستنگاه شب از روشنی سرشار شد جنگل

شب مرگ است و هستی، بادبان‌ها را برافرازید

که بندرگاه اخترهای شیرین‌کار شد جنگل

شفق خونرنگ، دامون شعله‌ور، دریا شراب‌افشان

به عصیانی چنین توفنده، پرچمدار شد جنگل

خوشا جمعیت صافی‌دلان در آبی پرواز

که صوفی‌مشربان را کعبه دیدار شد جنگل

برنج تلخ ما کاکل، چو در خون رفیقان شست

اناالحق‌گاه منصورانِ شالیزار شد جنگل

دلی را مرکز اندوه گیلان کرده‌ام «شیون»

که بر آن نقطه در سیروسفر پرگار شد جنگل

 

غزل 2 از حسن اسدی «شبدیز»

بهار گلشن‌افروز

طلسم راز را بشکن، عیان‌کن راز جنگل را

به گوش سنگ و سنگستان بخوان آواز جنگل را

درفش برگریزان را، ز صحرای عطش برچین

که در آفاق بنشانی درفشْ‌افرازِ جنگل را

به کامِ سروِ خشکیده دمی سرریز کن سرریز

نفسهای مسیحایِ روان‌پردازجنگل را

ز گلبرگِ شقایق‌ها به هامون حجله‌ای پرداز

عروسِ روزگاران کن عروسِ ناز جنگل را

تبرساز سیه‌دل را ز روی خاکدان بردار
       به گور سرد وارون کن درخت‌ْ‌انداز جنگل را

بگو با ژرفیِ دریا که در باوَر بگنجاند

عروجِ آسمانگردِ پَرِ پرواز جنگل را

در این پاییز ویرانگر به شبهای زمان‌گستر

بهارِ گلشن‌افروز و سَحر‌پردازِ جنگل را

                                             

فردای آن‌روز مجله‌ای برای شیون آوردند که شعر یکی از شاعران مطرح آن روزگار، گلتاج صفحه شده بود و آغازش چنین :

خش‌خش بی خا و شین برگی

و ورِ بی‌واو و رای غوک برکه‌ی همسایه

.............

................

.......................

واژه‌ی "خا" و"شین" برای ما تعجب آور بود  هر چه تلاش کردیم چیزی درک نشد شاعرجوانی به دیدن شیون آمده بود شعر را نشانش دادیم بعد از اندکی تامل گفت : « خا »و « شین» خا همین (خ) و شین همین (ش) می‌شود خش.{ "خ"+"ش" =(خش) }.  پس خا و شین همین خش .  و خش‌خش بی‌خا و شین یعنی هیچ . و "ور" بی‌"واو" و "را" نیز همین، یعنی که هیچ ! !؟ ...

شیون خیلی برآشفت و گفت: «عده‌ای می‌خواهند شعر نیما را با نام شعر سپید از بین ببرند و خوانندگانش را فراری دهند.»

بدبختانه پیشگویی شیون درست از آب درآمد پیروان راستین نیما اکثراً رخت سفر آخرت بستند و آثار سپیدسرایان راستین هم در میان سیاه‌نویسان هذیان‌گو گم شد؛ و غزل نیز چندین سال به نظم‌های شعارگونه و کم‌عمق تبدیل گردید و شاعرانی چون « سید حسین الهامی» ، «نوذر پررنگ»  «شیون فومنی»،«علیرضا طبایی»  «عباس صادقی"پدرام"» و ... که به شعر نیمایی و غزل امروز عمق بخشیدند و تصویرهای نابی آفریدند مورد بی‌توجهی و کم توجهی قرار گرفتند (البته جریان شعر انقلاب ) که دگرگونی گسترده‌ای در ادبیات ایران بوجود آورد نیازمند بررسی عمیق و وسیعی است که از مجال این مقوله جدا است .

آری  با مرگ ناگهانی شیون ، دنیای غزل ناب و تصویری ایران یکی از ارزشمندترین چهره‌ی خود را از دست داد.

همه در هاله‌ای از ماتم و حیرت فرو رفتند  و من نیز چنان درهم شکستم که احساس کردم خودم مرده‌ام باور کنید ....

یادش گرامی و یادگاری‌هایش ابدی باد.

به زنده‌یاد «شیون فومنی»

پس از تو

تو رفتی بانگ گردونسوزِ شیون ماند و من ماندم

به دوشم پیکر خشکیدة من ماند و من ماندم

نسیم نوشخندت نغمة نازونوازش بود

به گوشم نیشخندِ تلخ دشمن ماند و من ماندم

در آفاق خیالم چلچراغ کهکشان می‌سوخت

پس از تو اخترِ اشکم به دامن ماند و من ماندم

بهارم در لگدکوبِ خزان، تاراج طوفان شد

صدای شیون گلها به گلشن ماند و من ماندم

تو بودی نغمه‌‌افشان بود مرغ آرزوهایم

تو رفتی ماتم باغ سترون ماند و من ماندم

دلِ آیینه‌پوشم را به سنگِ غم سپرکردم

گناهی اینچنین سنگین به گردن ماند و من ماندم

ز بانگ شیشة قلبم دل افلاک می‌ریزد

تو سنگ انداختی رفتی شکستن ماند و من ماندم

                                                             حسن اسدی «شبدیز»

                                                          تهران ـ اسفند 93

مرا می نویسی/سید علی میر افضلی/نسیم عرب امیری


۱۳٩٤/٤/۳


کتاب را که باز می‌کنی بعد از صفحه شناسنامه با این شعر مواجه می‌شوی:«هر که باران باشد/روی چشم همه پنجره‌ها جا دارد» و بعد یادت می‌افتد چقدر این شعر برایت آشناست و چقدر در برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی آن را شنیده ای و چقدر در شبکه‌های اجتماعی بازنشر شده است. با اینکه در این موارد تا چه حد حقوق مادی و معنوی شاعر حفظ می‌شود و نمی‌شود کاری ندارم ولی همین که شعری اینگونه بر سر زبان‌ها می‌افتد یعنی حدیث دل است و چیزی در خودش دارد که شعرهای دیگر ندارد.
«مرا می‌نویسی» عنوان مجموعه شعر کوتاه نوشته سیدعلی میرافضلی است که نشر نون آن را منتشر کرده است. میرافضلی از جمله شاعرانی است که نیاز مردم امروز به شعر کوتاه را جدی گرفته است و علاوه بر اینکه در این عرصه صاحب آثار ارزشمند و ماندگاری است، تحقیقات ارزنده‌ای نیز در این حیطه انجام داده است. اشعار کوتاه این کتاب پر از کشف‌های شاعرانه، احساسات بدیع و زیبایی‌های هنری است که سیدعلی میرافضلی همه آنها را در کوتاه ترین شکل ممکن بیان کرده است.طوری که بعد از خواندن کتاب از آنجا که در خودت درد مشترکی با شاعر کشف کرده ای ناخواسته بسیاری از اشعار او را از بَر می‌کنی: «این روزها/ با هر چه دمخور می‌شوی/ با هر که می‌جوشی،تکثیر تنهایی است». این که بتوانی مفهومی همچون تنهایی را در چند سطر به این خوبی و شاعرانگی بیان کنی، الحق که کار هر کسی نیست و چه بسیار داستان‌های بلند و سریال‌های تلویزیونی که ساعت‌ها وقت آدم را می‌گیرند تا اینچنین مضمونی را منتقل کنند و دست آخر نیز ناکام می‌مانند. یا وقتی می‌خوانی:«ای کاش دلتنگی تو بودی/می دیدمت هر روز» با خودت می‌گویی مگر بهتر از این می‌شود عمق دلتنگی‌ات را برای کسی شرح دهی بی آنکه با آه و ناله حوصله‌اش را سر ببری. میرافضلی گاهی با کم‌ترین کلمات تابلویی را نقاشی می‌کند و تصویری را می‌آفریند که به راحتی نمی‌توانی آن را فراموش کنی: «کوه زیباست/خاصه وقتی که بر شانه‌هایش/ماه سر می‌گذارد».
او برعکس خیلی از شاعران نوگرا که به استفاده از  کلماتی همچون قرص اعصاب و سیگار ، سرنگ و ...در شعرهایشان اعتیاد دارند، شاعر باران و درخت و ابر است و در شعرش هرگز سراغ بوی بد سیگار و پیراهن عرق کرده نمی رود مگر جایی که می‌خواهد شدت ناخوشایندی لحظه‌هایی را که بی‌یار می‌گذرد به بهترین شکل ممکن توصیف کند: «بوی سیگار می دهد/ بوی پیراهن عرق کرده/ لحظه هایی که می رود بی تو». در انتها لازم است اشاره کنم «آهسته خوانی» عنوان مجموعه شعر کوتاه دیگری از میرافضلی است که از طرف انتشارات نون منتشر شده است و آن مجموعه نیز در حال و هوای «مرا می‌نویسی» سروده شده است و چیزی از لحاظ زیبایی و شاعرانگی از آن کم ندارد.

روزنامه آرمان، دوشنبه اول تیر 1394، شماره 2784، ص 7



نمونه های شعر دیروز برای تبرک

آی آدمها/نیما یوشیج



آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفردر آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا تواناییّ بهتر را پدید آرید،
آن زمان که تنگ میبندید
برکمرهاتان کمربند،
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می‌کند بیهود جان قربان!
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره،جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب می‌خواند شما را


هراس/حسن هنر مندی


http://s6.picofile.com/file/8216295842/%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%87%D9%86%D8%B1_%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C.png


شب‏ها چو گرگ در پس دیوار روزها

آرام خفته‏اند و دهان باز کرده‏اند

بر مرگ من، که زمزمه‏ی صبح روشنم

آهنگ‏های شوم کهن ساز کرده‏اند

می‏ترسم از شتاب تو، ای شام زودرس

می‏ترسم از درنگ تو، ای صبح دیریاب

می‏ترسم از درنگ

می‏ترسم از شتاب

من هم شبی به شهر تو ره جستم ای هوس

من هم لبی به جام تو تر کردم ای گناه

زان لب هزار ناله فرو خفته در سکوت

زان شب هزار قصه فرو مرده در نگاه

می‏ترسم از سیاهی شب‏های پر ملال

می‏ترسم از سپیدی روزان بی امید

می‏ترسم از سیاه

می‏ترسم از سپید

می‏ترسم از نگاه فرومرده در سکوت

می‏ترسم از سکوت فروخفته در نگاه

می‏ترسم از سکوت

می‏ترسم از نگاه

می‏ترسم از سپید

می‏ترسم از سیاه...



سهند/مفتون امینی


http://s6.picofile.com/file/8216296968/%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%85%D9%81%D8%AA%D9%88%D9%86_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C.jpeg


برجسته یِ سپید طهارت


چتر فرودِ زرتشت
افسانه خروج نهنگ از کنار نیل.
آتش به جان برف به دوش
آئینه ی محدب کولاک قرن ها
موی سفید سینه ی تاریخ
یک خرمن غنیمت ابریشم
را شام دستبرد، به سودای شرق و غرب.
یک چادر سپید اطاعت
در لحظه ی تقاطع جوهای سرخ و گرم.
یک عقده ی بزرگ کتان پیچ
یادآور تصلب ایمان، فراز دار
یک صخره ی درشت
از آخرین فلاخن پیش از دعای نوح
آنک قیام روشن اسطوره های دشت
قطب سفید غربت مهتاب
آنک
قشلاق واگذاشته ی سیمرغ،
یک حرمت بلند.
موج منیع کشمکش خون و برف و باد
حجم شرف، سهند.



شیر بی‌یال و دم و اشکم!/علی رضا طبائی


پرسشی تکرارشونده که با وجود تکراری بودن، همواره در ذهن انسان می‌خلد و هر بار، پاسخی تازه دارد: به راستی چرا مجموعه‌های شعر، مخاطب ندارد و با اقبال جامعه، یا به دیگر شکل، با اقبال دوستداران فرهنگ و ادب، روبه‌رو نمی‌شود؟ پاسخ را در کدام گزینه باید پیدا کرد؟

الف: گرانی هزینه کاغذ و چاپ و صحافی، آن هم در روزگاری که جامعه از فقر اقتصادی رنج می‌برد؟

ب: ممیزی وسواس‌گونه بررسانی که اساس ممیزی خود را در حالتی افراط‌گونه، بر اساس سلیقه شخصی بنا می‌نهند؟

ج: تهی بودن مفهومی دفترهای چاپ شده‌ای که زیر نام «مجموعه شعر» به بازار نشر سپرده می‌شوند و علاوه بر خالی بودن از مفاهیم جامعه‌شمول، فاقد قواعد شعری و زیبایی‌های کلامی و هرگونه صور خیال هستند؟

د: رقابت رسانه‌های مجازی و وجود امکانات گونه‌گون و سهل‌الوصول اینترنتی قابل دسترس با هزینه اندک؟

با کمی تعمق می‌توان دریافت که گزینه «الف» و «د» پاسخ جامع و دلیل کافی یا به اصطلاح، «جامع‌الاطراف» نیست چراکه فروش مجموعه‌ها و دفترهای شعر شاعران دهه‌های ۴۰ و ۵۰ و استقبال چشمگیر اهالی کتاب از خرید این مجموعه‌ها، خط بطلانی  است بر این دو گزینه. چاپ‌های متعدد از بعضی مجموعه‌شعرهای شاعرانی چون امید، نادرپور، سپهری، فروغ فرخزاد، شاملو، نصرت رحمانی، و حتی سیمین بهبهانی و حمیدی شیرازی که گاهی در بازارهای غیررسمی و به صورت پنهان به فروش می‌رسند، آن هم در شرایطی که گفته آمد، گویای این واقعیت است که نه فقر اقتصادی و ضعف توان مالی دوستداران کتاب، و نه رقابت نابرابر رسانه‌های مجازی با شکل مکتوب و چاپی مجموعه‌های شعر، هیچ یک نتوانسته‌اند بر بازار فروش و تعداد مخاطبان، اثرگذار باشند. پس باید بر دو گزینه «ب» و «ج» انگشت نهاد و در مورد اثرگذاری این دو، تامل کرد.

به باور من حقیقت همین است: از یک سو آثاری زیر نام شعر، روانه بازار چاپ و نشر شده‌اند که نه جاذبه‌های شعر دلپذیر پارسی را دارند و نه در مخاطبان خود، حسی، اثری و شوری می‌انگیزند. خواننده اینگونه دفترها در پایان از خود می‌پرسد، خوب که چی؟... کلمات و واژه‌های به هم پیوسته‌ای که به شکل نردبانی، زیر هم چیده شده‌اند و هم فاقد مفهوم تازه و خلاقانه‌اند و هم خالی از جادوی وزن، و تهی از هر نوع زیبایی و صورت‌های خیال، به مخاطب خود چه می‌دهند؟ کدام پیام انسانی، کدام شور و حس عاطفی و کدام مفهوم متعالی را در خود نهفته دارند؟ تنها شعور و اندیشه مخاطب را به بازی گرفته‌اند و قطعه‌ای از عمر او را به یغما برده‌اند و او را فریفته‌اند.

از سوی دیگر، وجود دستگاه ممیزی، با بهره‌گیری از کسانی که بر اساس سلیقه و دریافت شخصی خود، انگشت پالایش و پرداخت بر بعضی کلمه‌ها، برخی مصراع‌ها و بیت‌ها، و یا پاره‏‌هایی از شعر می‌گذارند و آن اثر را به راستی «مثله» می‌کنند، عامل بسیار مهم دیگر است. – یاد مولوی و داستان شیر بی‌یال و دم و اشکم به خیر–

می‌توان گفت دلیل عدم اقبال اهالی کتاب به خرید مجموعه‌های شعر، ترکیبی از دو گزینه «ب» و «ج» است. یعنی آنچه زیر نام «مجموعه شعر» به بازار عرضه می‌گردد، یا از جنس شعر نیست، یا اگر هست، در مسیر گذر از هفت خوان ممیزی، مصداق همان شیر بی‌یال و دم و اشکم می‌شود.


 علیرضا طبایی ـ روزنامه آرمان شماره ۲۷۴۳

باهاردان/توکل بیلویردی


 

قاناتین اولسایدی هئچ واخت قالمازدین

بو گولدانین سیخنتی توپراقیندا

بیر گون سنه ساریلاجاق بیلیرم

گونشین ائللری سحر چاغیندا

 

سارالمیش یاپراقلار سنی قورو ماز

چیچک آچ سازاق دا باهار دان دانیش

ایکی گون لوک مهلتی نی یاندیرما

گوزه للیک دن نازلی نیگاردان دانیش