سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

چند شعر کوتاه/مرتضی دلاوری پاریزی

1
با همین زخم‌های همیشه
در همان آسمانی که با بادها رفت
کم پریدیم
         اما
شأن پرواز را حفظ کردیم.

2
خاطرات عزیز باران را
ابرهای عقیم می‌شویند
نفس اژدهاست شرجی شهر.

صندلی را مرگ
نیمکت را عشق می‌فهمد.

دلخواه یا دلگیر
مختار یا مجبور
هجرت همیشه دردناک است.

از این‌همه اما و ای‌کاش
مغرورتر باش!
دیوانگی آداب دارد.

اکثریت یا اقلیت
هر کجا باشی خدا آن‌جاست
عشق را با مذهب اعداد کاری نیست.

دار یا دریا؟
نفت یا باروت؟
سرخ یا قرمز؟
بهترین تصمیم‌ها را عشق می‌گیرد.


تیتر از جناب عین‌القضات است:
ما مرگ شهادت از خدا خواسته‌ایم
وان هم به سه چیز کم‌بها خواسته‌ایم
گر دوست چنین کند که ما خواسته‌ایم
ما آتش و نفت و بوریا خواسته‌ایم

حس عجیب شیرجه در اعماق
شوق غریب غرق شدن در مِه
دیدار دوستان قدیمی.

مرداد هم حریف دل من نمی‌شود
خیسم، معطرم، خنکم، آسمانی‌ام
یخ در بهشت می‌چکد از واژه‌های تو.

مسیر ماه را از قله می‌پرسد
مسیر قله را از ماه
شب از سرگیجه‌های یک پلنگِ خسته سرشار است.

تب سهره‌ها
غم قاصدک‌ها
دل باغبان
نگاه تو پر می‌دهد باغ را.

زمان می‌خرامد
دلم تیک‌تاک قدم‌هات را می‌شمارد.


پ.ن: حافظ شب هجران شد، بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

اگر روبه‌راهم اگر جان‌به‌لب
اگر صبح‌گاهم اگر نیمه‌شب
مرا خواب‌های تو تعبیر کردند.


دل رمیدة ما را به چشم خود مسپار
سیاه‌مست چه داند نگاهبانی چیست!
(صایب)

غمش جام جا مانده بر رَف
قدیمی، قلم‌کار، خوش‌نقش
دلش ظرف یک‌بار مصرف
مزخرف
مزخرف
مزخرف
...

ز اضطراب دل، اهل زمانه بی‌خبرند
بود تپیدن بسمل به پیش طفلان رقص
(بیدل)

در اوج وصل، باز پریشانی
دل‌تنگ می‌شوی و نمی‌دانی:
این وصله‌ها به عشق نمی‌چسبد.


ستم‌کش دل مأیوسم و علاجی نیست
کسی مقابل آیینة شکسته مباد!
(بیدل)

:: شعر کوتاه, نیمایی
+ یا حق | یکشنبه 23 تیر1392| مرتضا دلاوری پاریزی

ابرها دارند می‌آیند
کوچه‌ها یک‌بند می‌خندند
زخم‌هایم نم‌نمک تعبیر خواهد شد.

:

ما به رؤیاهات...
ما به اندوه تو مشکوکیم
خواب بودن نه!
خواب دیدن اتهام توست.


ازین دست

سید علی میرافضلی

0

 

قورباغه ای پرید توی حوض

ماه پاره پاره شد

 

0

 

در جنگل دور

همخوانی دارکوب و آوای تبر

 

0

 

یک گاری کهنه از علفزار گذشت

پروانه پرید

 

0

 

سایه ای گذشت از کنار آبگیر

شور قورباغه ها فرو نشست

 

0

 

ماهیان در دل رود

جست و  واجست کنان

ابرها موج زنان

 

0

 

در  مه  صبحگاهی

اسب را یاد آن حفره باقی است

 

0

شعر نگاره/سید علی میر افضلی


 

در یک اثر خوشنویسی ژاپنی که از قرن هجدهم باقی مانده، نگاره گر پیر کلمه ریو را که به معنی اژدهاست چنان پیچ و تاب داده که شکل ظاهری آن نیز همچون اژدهایی برافروخته جلوه می‌کند. شاعران جدید ژاپنی هم ازین هنرنماییها دارند. در کتاب اندیشه و احساس در شعر معاصر ژاپن که هاشم رجب‌زاده ترجمه کرده است نمونه‌هایی از شعرنگاره‌های جدید ژاپنی را می‌توان دید. از جمله شعر باران که حروف آن به شکل قطرات باران تمام صفحه را فراگرفته و شعر ساحل و دریا که همامیزی موزون این دو کلمه تصویرگر موجها و ماسه‌هاست.


   حس القایی این شعر نقاشی‌ها یا شعر نگاره‌ها البته از شکل بصری کلمات ریشه می‌گیرد. یعنی در واقع این ظرفیت باید در شکل نوشتاری کلمات  یک زبان وجود داشته باشد تا بتوان به چنین حسی رسید. به همین دلیل فکر نمی‌کنم که شکل ترسیمی کلمات فارسی بتواند چنین تأثیری را در خواننده و بیننده ایجاد کند. البته بعضی خوشنویسان قدیمی ذوقی به خرج می‌دادند و با ترکیب کلمات، اشکالی مثل مرغ و اسب و شیر می‌کشیدند. و یا در نقاشیخطهای امروزی هنرمند می‌کوشد با ترکیب خط و نقاشی مفهوم ذهنی خود را بر پرده جان بخشد. از آنجا که دستمایه هنرمندان خوشنویس ما عموماً شعر است شاید این توهم ایجاد شود که اینها از یک سنخ و یک جنسند. ولی نقاشیخط  ولو اینکه نوشتارش شعر باشد ماهیتاً با شعر نگاره  فرق می‌کند.

 

   به نظر من خط فارسی به خاطر تفاوت ماهوی که با خط ژاپنی دارد اصلاً امکان چنین بازیهای تصویری را به شاعر نمی‌دهد و اصرار کسانی که می‌خواهند با شکلک کشیدن و فلش زدن و پاره پاره کردن کلمات  این تصور موهوم را عملی کنند راهی به دهی نمی‌برد. عرض خود می‌برند و خوانندگان را به زحمت می‌اندازند.

    البته راههای دیگری برای القای حس از طریقی غیر از دلالت معنایی کلمات وجود دارد که شاعران بزرگ ما آن را به کار گرفته‌اند و آن استفاده از ظرفیتهای صوتی و آوایی واژگان است. واج آرایی یا هم‌حرفی یکی از این شگردهاست که البته از بس مورد استفاده و سوء استفاده قرار گرفته دیگر در شنوندگان و بینندگان و خوانندگان ـ حداقل بدین شکل که شاعران امروز بکار می‌برند ـ تأثیر و تازگی خاصی ایجاد نمی‌کند. شگردهای دیگری هم هست که به چند مورد آن که دیگران در شعر حافظ یافته‌اند اشاره می‌کنیم. از جمله در بیت زیر که کل غزلش از شاهکارهای حافظ است:

 

من که شبها ره تقوا  زده ام با دف و چنگ

حالیا سر به ره آرم، چه حکایت باشد!

 

به قول شفیعی کدکنی، شیوه ترکیب و تقطیع کلمات مصراع اول و امتداد هجای پایانی کلمات «شبها/ تقوا/ با»  صدای دف را  باز می‌آفریند:

من که شبها (فعلاتن)

                ره تقوا (فعلاتن)

                         زده ام با (فعلاتن)

                                    دف و چنگ...

 

و یا غزل دیگر او:

 

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیم شب ، دوش ، به بالین من آمد ، بنشست...

 

که به تعبیر نادر ابراهیمی شروع پُر شتاب آن که ضرباهنگش با تتابع اضافات و «واو»های ربط تشدید شده و پایان آرام آن که سکته و ویرگول به آن دامن زده است تصویرگر موجهایی شتابنده ای است که در پایان مسیر خود به ساحل امن و آرامش می‌رسد. مصراع نخست غزل چهار واو ربط، مصراع دوم سه واو ربط، مصراع سوم دو واو ربط دارد و در مصراع چهارم از واو ربط خبری نیست. یعنی پله پله که پیش می‌آییم از ضرباهنگ غزل کاسته می‌شود و آنگاه که معشوق به بالین عاشق می‌نشیند، از هیجان و هیاهوی شعر هم کاسته می‌شود. و حس نشست و سکون و آرامش کاملاً به شنونده دست می‌دهد. و در بیت بعد وقتی می‌گوید:

 

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین

گفت: ای عاشق شوریده من! خوابت هست؟

 

ریتم نجواگونه کلمات  حس ما را در مسیر معنای شعر جاری می‌کند.

    بی‌شک نمونه‌های زیادی از این هنرنماییها در شعر حافظ و دیگر بزرگان شعر فارسی و در دوران معاصر در اشعار نیما و اخوان و شاملو می توان یافت. و این کار لازم را تعدادی از منتقدان ونکته بینان انجام داده‌اند. به نظر من شگردهایی که بعضی نوآمدگان در زیر هم‌نویسی و روی هم‌نویسی و شکستن کلمات انجام می‌دهند، از سر وا کردن خواننده است و سردستی ترین و سهل الوصولترین کاری که یک شاعر بی‌بضاعت می‌تواند انجام دهد. برای اینکه به کسی برنخورد نمونه ای از کارهای خودم را می‌آورم. چند سال پیش گفته بودم:

 

رؤیایی از ستاره و آیینه داشتم

و ریسمان کهنه و کوتاه

  ـ آه

تنهایی کبود عمیقی است.

 

و برای اینکه حس شعر را تقویت کنم آن را بدین شکل نوشتم:

 

                          داشتم

                      آیینه

            ستاره و

رؤیایی از

و ریسمان

            کـ هـ نـ ه

                         و کوتاه

                    ـ آه!

تنهایی

          کبود

                عمیقی

                           است.

   

قاعدتاً بالا رفتن کلمات برای نشان دادن آسمانی بودن رؤیاهایم بود (آنچه می‌خواهم و نیست) و پایین رفتن آنها برای القای فرو ماندن و فرو رفتن در چاه سرخوردگیها (آنچه نمی‌خواهم و هست). تکلیف کهنه و کوتاه هم که معلوم است. بدیهی است ــ البته آن موقع خیلی هم برای من بدیهی نبود ــ که این شکل نگارش سطحی‌ترین برخوردی است که می توان با یک شعر کرد و آن را مثلاً آوانگارد نشان داد. یعنی تحمیل شرایط بیرونی بر ذات شعر.

 



چند مسئله فنی در باره سه گانی/محمد رضا راثی پور

سالها پیش در جلسات تفسیر شعر حافظ که توسط مرحوم استاد عابد صورت می گرفت کم و بیش شرکت داشتم.

جلسه به این صورت بود که ابتدا غزلی از حافظ خوانده می شد و شرکت کنندگان در جلسه بترتیب دیدگاهها و استنباطهای خود را در مورد شعر و مضمون آن بیان می کردند و در آخر سر استاد ضمن جمع بندی مطالب نظر خود که بیشتر به  تفسیر سودی بسنوی نزدیک بود  بیان می کرد.در یکی از این جلسات ،یکی از دوستان که تازه کتابهای  صور خیال و موسیقی  شعر را خوانده بود جهد بلیغی داشت که هر بیت را بر مبنای محور عمودی خیال تفسیر کند.نوبت که به جمع بندی استاد رسید فرمودند:

 

البته به هیچ وجه منکر ارزش این کتاب ارزنده و تحقیقی نیستم ولی قبل از همه باید به این نکته توجه داشت که اگر چه دانستن این ریزه کاریها و جزئیات موجب سهولت و افزایش مهارت شاعر می شود ولی هیچ گاه کسی را شاعر نمی سازد.

شما باید به این مسئله توجه کنید که در ابتدا آثار ادبی و چکامه های پارسی سروده شدند و چند قرنی گذشت تا

نظامی عروضی یا شمس قیس آمدند و سعی کردند چهارچوبی برای آئین سرایش و نگارش شعر فارسی تدوین کنند.حتما این حکایت راشنیده اید که روزی رودکی مشغول تماشای گردو  بازی کودکان بود در حین بازی گردوئی خود به خود داخل گودال افتاد و یک از بچه ها فریاد زد

 

غلطان غلطان همی رود تا بن گو

 

رودکی این جمله را موزون یافت و با افزودن سه مصراع دیگر قالب رباعی را ابداع کرد.

 

 .در صورت تسلط کامل بر این مبانی می توان نظمی فنی و قوی تولید کرد ولی متاسفانه قریحه و ذوق خلاقه با آموختن بدست نمی آید.

غرض از ذکر این مطلب مواردی بود که بعد از خواندن برداشتهای دوستانی که در باره سه گانه مطلب نوشته اند  به ذهن من رسید و خواستم  در این اقتراح شرکت داشته باشم

نخست اینکه  هرچند تلاش برای تعریف و بارز کردن ویژگی های سه گانی ممکن است به تشخص و هویت یابی این ژانر جدید کمک کند اما در عین حال نزدیک شدن به آن را مشکل تر می کند.در کل نظر حقیر بر آن است که هرچه وجه تعریف این اثر ساده تر و خلاصه تر باشد امکان اقبال به ان بیشتر خواهد بود و افرادی با هر سلیقه به سمت آن متمایل خواهند شد.حتی طرفداران شعر سنتی و باصطلاح انجمنی می توانند در سه گانی های کلاسیک  طبع ازمایی کند.

خود من در اول با دیدن آثار دوستان و سایقه ذهنی که از خسروانی های اخوان داشتم تصور می کردم این قالب فضائی شبیه به رباعی و حاوی نکته های تعلیمی  و فلسفی مثل رباعیات خیام  خواهد بود اما با پیوستن اوکتای سلامی و دیدن طنز گزنده ایشان که در بعضی موارد بسیار جاافتاده بود همچون:

 

هر روز کلنگ افتتاحی دیگر

کوبند و ندانند که طرح قبلی

آورده به بار افتضاحی دیگر

 

یا

 

می گفت زمان گشت مامور

بیهوده جوان نکن تقلا

من می برمت بهشت با زور

 

 

 

 

 

 دریافتم که این قالب ظرفیتهای کشف نشده ای دارد .لذا باید اگرها و اما ها را کمتر کنیم.همان ناگهانگی و شاعرانگی اگر بدرستی رعایت  شود شرط کمی نیست و وافی به مقصود خواهد بود.

 


 در ضمن کسی که می خواهد ابتدائا در این قالب جدید طبع آزمائی کند با دیدن تعدد اگر ها و اما ها سراغ قالبهای رقیب چون رباعی و دوبیتی می رود و از خیر سه گانی سرائی می گذرد.حال انکه سه گانی یک وجه امتیاز بر رباعی و دوبیتی دارد که موجز تر است و و برخلاف این دو مصراع دوم آن زاید و برای تاکید حرف مصراع دوم نیست.در بسیاری از رباعی ها و دوبیتی ها مصراع دوم نقش کلیدی ندارد و فقط برای تزئین و کامل کردن قالب چهار مصراع آورده می شود.حتی در آثار بزرگان مثلا

 

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت

وز بستر عافیت برون خواهم خفت

باور نکنی خیال خود را بفرست

تا در نگرد که بی تو چون خواهم خفت (حافظ)

 

 اگر مصراع دوم را حذف کنیم  خللی در معنا ایجاد نمی شود :

 

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت

باور نکنی خیال خود را بفرست

تا در نگرد که بی تو چون خواهم خفت

 

یا

 

این کوزه چو من عاشق زاری بودست

در بند سر زلف نگاری بودست

این حلقه که در گردن او می بینی

دستی ست که بر گردن یاری بودست(خیام)

 

که با حذف مصراع دوم هیچ تغییری در محتوا ایجاد نمی شود:

 

این کوزه چو من عاشق زاری بودست

این حلقه که در گردن او می بینی

دستی ست که بر گردن یاری بودست

 

حتی در رباعی های معاصر این ضعف بارز تر است.مثلا شعری از اوکتای*:

 

این کوزه قدیم made in iran  بود

محصول تلاش و کار استادان بود

هرکس که رواج کوزه چینی داد

یا دشمن ملک بود یا نادان بود!

 

که مصراع دوم در این شعر زائد و سست است و با حذف آن شعر بسیار قوی تر می شود :

 

 

این کوزه قدیم made in iran  بود

هرکس که رواج کوزه چینی داد

یا دشمن ملک بود یا نادان بود

 

 


دوم یکی از مزیتهای سه گانی بر دوبیتی و رباعی آزاد بودن دامنه اختیار وزن برای شاعر است.لذا محدود کردن این دامنه محدود کردن مزیتهای سه گانی است.گاها دوستان ایراد می گیرند که حتما باید از وزن کوتاه مثل هفت وزنی که در مثنوی معمول است استفاده شود حال انکه در وزنهای کوتاهی چون بحر خفیف اگر بخواهیم فرم نیمائی سه گانی را به کار بگیریم  امکان شکستن مصراع به نحوی که موسیقی نیز دچار خدشه نشود وجود ندارد. اصولا وزن چیزی جز تکرار هجا ها با یک ترتیب منظم نیست و این در وزنهای کوتاهی چون خفیف هنگام شکستن مصراع به هم می خورد.کما اینکه اگر  در اثار بسیاری از شاعران نیمائی  غور و تفحص کنیم می بینیم کمتر در بحر خفیف شعر واقعا نیمائی با شکستن مصراعها گفته اند و انچه نوشته اند تلفیقی از چهار پاره و مستزاد بوده است:

 

 

قوقولی‌قو، خروس می‌خواند

از درون نهفت خلوت ده

از نشیب رهی که چون رگ خشک

در تن مردگان دواند خون.

می‌تند بر جدار سرد سحر.

می‌تراود به هر سوی هامون.

 

با نوایش از او ره آمد پر

مژده می‌آورد به گوش آزاد.

می‌نماید رهش به آبادان

کاروان را در این خراب‌آباد.

 

نرم می‌آید.

گرم می‌خواند.

بال می‌کوبد.

پر می‌افشاند. 

 

گوش بر زنگ کاروان صداش.

دل بر آوای نغز او بسته‌ست.

قوقولی‌قو، بر این ره تاریک

کیست کو مانده؟ کیست کو خسته‌ست؟


سوم اینکه من از این می ترسم که این ارائه راهکار برای سرودن فرم استاندارد منجر به نوعی فرمولیزاسیون شود و آثاری شبیه به هم ارائه شود درست مثل همان بلائی که سر دوبیتی و رباعی های نوآئین شعر حوزه و ادبیات جنگ آمد و منجر به تولید انبوه شعرهائی شبیه به هم گردید.همانطوری که استحضار دارید در دهه 60 به کوشش جمعی از شعرای حوزه هنری نوآوری و تصویر سازی های جدیدی در قالب رباعی صورت گرفت و آثار فراوانی متاسفانه شبیه به هم و بدون استقلال زبانی هم زمان توسط بیست سی شاعر جوان منتشر شد و حتی کسانی که به عنوان مسئول صفحات ادبی در مجلاتی چون جوانان و اطلاعات هفتگی و.... فعالیت می کردند شاعران مبتدی را تشویق می کردند که در این قالب طبع آزمائی کنند و الگوهای دم دستی موجود در مجلات را به عنوان فرم ایده آل معرفی می کدند.چیزی شبیه کلونینگ که نتیجه اش تولید آثار انبوهی شد که بر مبنای فرمول زدن پاس آبشار ساخته شده بود و عاری از خلاقیت و بهره ذوقی بود.

چند تا عنصر مثبت مثل سپیده، صبح، نور، دریا، باغ، شهیدان  و چند تا عنصر منفی مثل شب،ظلمت،مرداب ،شوره زار ،لاشخوارو مصراع پایانی به عنوان آبشار:

 

هشدار که باغ شوره زاران نشود

بازیچه خیل بی تباران نشود

میراث گرانبار شهیدان هشدار

این خانه نصیب لاشخواران نشود

 

یا

 

 

صحرای خطر گام مرا می خواند                                                                                           

صهبای ظفر جام مرا می خواند                                                                                           

وقت خوش رفتن است هان گوش کنید                                                                                         

از عرش کسی نام مرا می خواند 


در کتاب ارجمند شعر معاصر که توسط ساعد باقری و محمد رضا محمدی نیکو تالیف شده اگر نگاهی به رباعی های منتخب بیندازیم بدلیل شباهت زبان نمی توانیم سراینده اش را حدس بزنیم مثلا:


ما مرغ سحر خوان شگفت آوائیم

خونین پرو بالیم و شفق سیمائیم

در معبر تاریخ چو کوهی بشکوه

صد بار شکسته ایم و پابرجائیم


ای مرد به پای جان چرا زنجیر است

امروز گسل زود که فردا دیر است

در سایه عافیت نشستن تا چند

فردوس به زیر سایه ی شمشیر است


ما دشمن آه و آوخ و افسوسیم

با شوق لبان مرگ را می بوسیم

دریا دریا اگر زما برگیرند

کم می نشویم چونکه اقیانوسیم


گلواژه ی لبیک به لب ها حک بود

از وسعت گامها زمین در شک بود

ای کاش در آن صبح ظفر می دیدی

خورشید به مشت عاشقان کوچک بود


رباعی های بالا به ترتیب از حسن حسینی، سهیل محمودی،قیصر امین پور و قزوه است.حال آنکه رباعی شاعری مثل جلیل صفر بیگی که کمتر به این قید و بندها تعلق دارد فردیت و تشخص خود را دارد


در باره قالب سه گانی نیز باید این تاملات را داشت و نگذاشت آثار شبیه به هم و همه از روی یک نسخه الگو نوشته شود.بلاشک هر کدام از دوستان و عزیزانی که در این قالب بدیع قلم فرسائی می کنند زمانی می توانند جوهر قریحهء خود را نشان دهند و کشف و شهود های خود را  از این مسیر طولانی عرضه دارند که از راههای از پیش تعیین شده و به اصطلاح اتوبانها عبور نکنند و نشان دهند که از راههای دیگری هم می توان به مقصد رسید.

 

اما مهم ترین چیزی که باید در باره سه گانی گفته شود محدودیت های آن است.هرجند مجال کوچک سه گانی به شاعر این امکان را می دهد که با استفاده از یک یا دو عنصر و ایجاد هم نشینی بین آنها اثری بیافریند که ضرورتا از نوعی ایجاز هم بهره می برد درست مثل پرواز منظم کبوتران دست آموز که خواه نا خواه توجه و تحسین خلق را بر می انگیزد  ولی این فضای تنگ و کوچک مظروف مناسبی برای بسیاری از حرفها نیست  این کبوتران دست آموز قدرت پر سودن در اثیر را ندارند.هر قالبی در عین بر خورداری از پاره ای محاسن محدودیتها و معایبی دارد که باید در جای خود استفاده شود.تلاش برای گنجاندن مضمونی که نیاز به شرح و بسط و توضیح دارد در این قالب نتیجه ای جزگنگ نویسی نخواهد داشت.*


شاعر گرامی جناب سید علی میر افضلی در باره این مطلب نظری ارجمند داشتند که خواندنیست:


مطلب قابل تأملی است و من با کلیات آن موافقم. اما در جزییات با شما اختلافاتی دارم. حذف مصراعی از رباعی و آن را به یک سه گانی تبدیل کردن، در صورت شعر امکان پذیر است، اما قدرت القایی آن را کاهش می‌دهد. کسانی که گمان می‌برند ایجاز یعنی حذف تمام زوائد، فقط به حذف کلمات می‌اندیشند. اما با حذف آن کلمات، حس القایی آنها نیز از بین می‌رود. فضای کلی شعر آسیب می‌بیند و به قدرت آمادگی روحی و ذهنی مخاطب برای رسیدن به مفهوم اصلی، لطمه می‌زند. مصراع‌های رباعی علاوه بر القای معنی، القای حس نیز می‌کنند. در مورد آفتهای فرموله کردن سه گانی من با نظر شما صددرصد موافقم. در طول تاریخ رباعی ندیده‌ایم که کتابی یا رساله‌ای در دستور العمل گفتن رباعی تدوین شده باشد. با این حال، 1000 سال تاریخ رباعی شاهد رباعیات عمیق و متنوعی است. پاینده باشید.


هایکو/منبع سایت سارا شعر

هایکو:

هایکو ، کوتاه ترین نوع شعری در جهان است که توسط ژاپنی ها به ادبیات جهان معرفی شده است ، امروزه اغلب مردم جهان شعر ژاپن را با هایکو می شناسند . هایکو شعری است ۱۷ هجایی که در سه سطر نوشته می شود ، سطر اول و سوم هر کدام پنج هجا و سطر دوم هفت هجا دارند . هایکو نه وزن دارد و نه قافیه و آرایه های کلامی در آن به ندرت به کار می رود . حدود دو هزار سال پیش هایکو جزوی از یک فرم شعری ۳۱ هجایی به نام تانکا بود که از دو بخش تشکیل می شد و معمولا آن را شاعران به شیوه ی پرسش و پاسخ می سرودند . بخش نخست تانکا ۱۷ هجا دارد و بخش دوم آن ۱۴ هجا . تانکا به معنی شعر کوتاه است و در مقابل آن چوکا قرار دارد که به معنی شعر بلند است . با اینکه در ژاپن به غیر از تانکا و چوکا چندین فرم شعری دیگر هم وجود دارد شعرهای کوتاه محبوبیتشان بیش از بقیه است . در قرن شانزدهم میلادی به تدریج بخش ۱۷ هجایی تانکا مستقل شد و آن را هاکایی یا هایکو نامیدند .
هایکو در ابتدا محتوایی طنز آمیز داشت و به تدریج بر اثر در آمیختن با فلسفه ی ذن اعماق و جوانب آن گسترش یافت . ایجاز و سادگی و در عین حال عمق هایکو و هنر تصویری بدیع آن علاوه بر آنکه در چهار قرن گذشته شاعران زیادی را در ژاپن به خود کشانده است در دوره ی معاصر در خارج از ژاپن هم با استقبال قشر کتابخوان و شاعران و هنرمندان مواجه شده است و علاوه بر ترجمه هایکوهای ژاپنی به اغلب زبانهای دنیا ،درسراسرجهان شاعرانی پیدا شده اندکه به سرودن شعر به شیوه ی هایکوهای ژاپنی می پردازند .
امروزه هایکو دوستان و هایکو سرایان سراسر جهان دارای انجمنهای خاص در سطح محلی و ملی و بین المللی هستند و با برگزاری همایشها و سمینارهای دوره ای و یا از طریق سایتهای اینترنتی به بحث و تبادل نظر در مورد هایکو و تاریخچه و ابعاد هنری آن می پردازند .
هایکو هم اکنون در اقصی نقاط جهان به زبانی برای زندگی تبدیل شده است به تعبیری می توان گفت هایکو شعر نیست زیبایی نیست بلکه خود زندگی ست . تجربه ی شهودی هستی است که این مادر ِ همه ی هنرهای اصیل است . هایکوی عمیق همیشه ساخته ی ذن است . اما ذن یعنی مشاهده و تفکریعنی دیدن چیزها چنان که هستند و در تجربه های عمیق شهودی تجلی میکنند نه لزوما آن ذن که یکی از فرقه های بودایی مهایانه است . یاد آوری این نکته ضروری است که هایکو شعر کوتاه نیست . خیلی از تک بیت ها یا مصرع های فارسی هست که کوتاه تر از هایکوی هفده هجایی ژاپنی است.با این همه نمیتوان آن را هایکو نامید .
هایکو دارای دو منظره توامان . چیزی فراتر از فرم ادبی است . راه و وسیله ای است برای دیدن و درک دنیای پیرامون . هر هایکو لحظه ای را در خود تسخیر می کند . لحظه ای عادی که آوازش تا به دورها شنیدنی ست . و وقتی که این لحظه ، یم دم انسان را به بودنش به باور می رساند تا با خود بگوید : " خیلی آشناست ... این را من نیز دیده ام ، شنیده ام و ... "

 


 
گرد یک دریاچه
سپیده دم را انتظار می کشند
هم شکارچی و هم مرغابی
تسودا کی یو کو

 


 
در یک سوی
فانوس کاغذی ام
نخستین سپیده دم بهاری
ایسا

 


 
اولین نوشیدنی سال نو
با صندلهای حصیری به پا
سپیده دم
ایسا

 


 
سپیده دم پاییزی
نزدیک اواخر ماه
فانوسهایی بر لبه بام
ایسا

 


 
مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید

سارا محمدی اردهالی(به نقل از کتابِ روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود - نشر آهنگ دیگر - 1387)


 
من هیچم
سترگی هستی
چشمانم را کور می کند

رضا آشفته

 


 
my spring is just this:
a single bamboo shoot
a willow branch
Issa
بهار من تنها همین است:
تک نهال با مبو
و یک شاخه ی بید

 


 
a lovely spring night
suddenly vanished
while we viewed cherry blossoms
Basho
شب زیبای بهار
محو شد ناگهان
وقتی نظاره کردیم شکوفه های گیلاس را

 


 
since morning glories
hold my well bucket hostage
I beg for water
Chiyo-ni
شکوه صبحگاه
دلو چاهم را گرو می گیرد
آب می طلبم

 


 
پروانه است
یا قلب سنگ؟
ببین آنجا را می گویم

 


 
خوب می شنود
حرفهای خیس چتر را
رهگذر خیس

 


 
چترم را بگیر
هوای بارانی دلت
مال من

 


 
خورشید مانا
رویش سبز دستهایم
کویر سوزناک

 


 
زبان گنجشک را می فهمم
نشسته
در سکوت خانه ام

 


 
کوهپایه ی سبز
دختران کوزه به سر
چشمه ی دور

 


 
تو نیستی
و خورشید مردد است
برای آمدن

 


 
طلوع یا غروب
چه فرق میکند
وقتی نباشی

 


 
گلهای سفید!
از شکاف دیوار
بهار می آید

 


 
هنگام خواب
گلنارهای سفر
در دلم می گسترند

 


 
همچنان ایستاده
جلوی سرزنش آفتاب
گل آفتابگردان

 


 
بجنب ای گور !
باد خزان
صدای گریه ی من است

 


 
زنگوله های صدفین
از صدا باز نمی ایستند
که بی قرار دریایند

 


 
پروانه است
یا قلب سنگ؟
ببین آنجا را می گویم

 


 
نمی دانم
رنج است بودن
یا لذت؟

 


 
آه ای پروانه
رؤیایت چیست
وقت بال زدن

 


 
رود خود را پنهان می کند
در علف های
خزان وداع کننده

 


 
به ماه که می نگرم تابان
بر هزاران هزار کوره راه درد
می بینم تنها من نیستم گرفتار خزان

 


 
عروج تو
دوباره آغاز می شود
از نقطه ی هیچ

 


 
جامه ی سبز حریر
قدم های آهسته
پلکان

 


 
افتادن ِ سیب ِ وحشی
سکوت ِ دریاچه را
می شکند

 


 
اتاق بزرگ ساکت ومتروک
روزی مه آلود

 


 
در سپیده دم کسی به چشم نمی آید... نیلوفران آبی

 


 
زبان گنجشک را می فهمم
نشسته
در سکوت خانه ام

 


 
گلهای سفید!
از شکاف دیوار
بهار می آید

 


 
چترم را بگیر
هوای بارانی دلت
مال من

 


 
ابرهای گذرا
گاهی نهان می شوند
چلچله هایی که برمی گردند

 


 
افتادن ِ سیب ِ وحشی
سکوت ِ دریاچه را
می شکند

 


 
یکی شام گاه پاییزی
می آید ومی پرسد
چراغ را روشن کنم؟

 


 
هیچ یک سخنی نگفتند
نه میهمان ونه میزبان
ونه داوودی های سپید

 


 
باریدن و ایستادن
وزیدن و ایستادن
شب آرام و خاموش

 


 
حتی دارکوب نیز
بر نخواهد آشفت این عزلت گاه را
در میان درختان تایستانی.

 


 
همان گونه که چراغ را بر می افروختند
در راسته ی عروسک فروشان
هوا بارانی بود.

 


 
من اینجایم
در میان گل ها می شنوم که مردمان خندان اند در کوهستان بهاری.
 

 
ته آبگیر را
دیده ام
با تماشای جوجه اردک

 


 
پوسته انداخته
پس از مرگ
جیرجیرک پاییز

 


 
مورچه‌ها
برای زمستان روابط
تنهایی انبار می‌کنند

 


 
صفِ ماهی‌ها
چشم‌انتظار ِ دست
شاید قطره ‌ای آب

 


 
شبی سرد
خروش آبشاری
که به دریا می ریزد.

 


 
قطرات شبنم فرو می ریزد
یکی یکی ، و دوتا دوتا ، به شتاب .
جهانی نیکوست این.

 


 
پرنده ، به رشک
از قفس
در پرواز می نگرد

 


 
آغاز زمستان
صدای تبری که خیزران می برد
در دل کوه ها.

 


 
چند سال می باید
منتظر بمانم برای
پس دادن این امانت؟

 


 
رویای بهاری می دید
پلک هایش
خیس شد

 


 
شبی است که مرغ باران می خواند
دست های زن
یخ زده است

 


 
باران پاییزی
میلی ناگهانی
برای گریه

 


 
پشت تپه ها شکفته اند
همین ها
که نامشان را نمی دانم