سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

مجلس ختم/قیصر امین پور


مرا

به چشن تولد

فرا خوانده بودند

چرا

سر از مجلس ختم

در آورده ام؟!

هرگز نمیرد/مهسا هاشمی




من زنده زنده دفن شدم در خود

در انهدام  واژه ی آزادی

ای کاش در کنار ِ تو می ماندم

وقتی به پای مرگ نیفتادی

 

تهران گرفته حال و هوایم را

تهران به مقصدی که نمی باید

آن مرد توی جادّه ی بارانی

یک روز پشت ِ پنجره می آید

 

از باد و خون و دود گذشتی و

از ابرهای فاجعه فارغ شو

در خانه خانه خانه ی سیمانی

مثل ِ فروغ یکسره عاشق شو

 

چشم ِ غزل ترانه ی باران است

ابری گرفته حال و هوایش را

خورشید شو بتاب بر این رخوت

بشنو تو چکه چکه صدایش را

 

اسطوره ای کنار ِ سکوت و شعر

اسطوره ای که مثل ِ خودش دریاست

در من تعهدی ست به این مصرع:

مهدی همیشه نام ِ تو پا برجاست

...

هرگز نمیرد آنکه دلش دریاست

می خواهمت....آزادی!/محمد علی شاکری یکتا

 


پرواز را به یاد من آوردی

زبانه های شعله ی بالم را

درشاخه های یاس

رها کردی.

موسیقی سکوت تو

رخساره ی تکیده ی دنیا را

زیبا کرد

رخساره ی تکیده ی دنیا عبوس بود.

باروت ،

      با یک فشنگ

                             کفایت داشت

تا از نفس بیفتم

خون در قیاس رنگ افق های سرخ

                               دریا شود

دریا،

نگاه ملتمسی

در نی نی دوچشم زمین

که قیل و قال صاعقه را

باور داشت.

 

گفتی شبی که روح درختان

بیدار می نشستند

رنگ سپیده های وطن

آمیخته

با سرخی خضاب میرغضب شد

و داستان آن همه خورشید

در تیربار و رعشه ی اندام اختران

                                همرنگ،  

دیدی حریق بال کبوتر زبانه زد

شب باوران ؛

تلواره های سردی و خاکستر،

پشت غبار پنجره ها

                 پشت خواب ها

                            خرناسه ها

لب می گزیدند  از ترس

با رعشه ای که انجماد جهان بود.

 

از چشم خیس بهاران/امیر علی آذر طلعت

http://s3.picofile.com/file/8212988342/%D9%85%D8%B1%D8%B4%D8%AF_%D8%A7%D8%B0%D8%B1.jpg


تا ساعت چیدن ابر از چشم خیس بهاران

در برکه ی خواب ماندیم با یک سبد بوی باران

با لاتر از کرت بی آبپای مترسک شکسته ست

پیداست فردای گندماز غارت کشتزاران

از حیطه ی ظهر تاراج تا نا کجای نفس گیر

بر قامت دشت پیچید چون هاله گرد سواران

یک آسمان تکّه ی ابر می ریخت از چشمهایش

وقتی که زل می زد آن مرد بر قلع و قمع تتاران

بعد از خرابی نمانده ست در گوش این قوم ، حتی

یک حرف بی رنگ چون باد از قصه ی روزگاران

رفت آن زمانی که ماندن تاویل یک سرکشی بود

با دوده ام در تلاقی ست تکوین آئینه زاران

بوی یهودای ترفند برخاست از شام آخر

در سایه سار صلیب است مهمانی دوستداران

یک لحظه از چوبه ی دار خالی نشد شانه ی من

آغاز عمر دوباره ست جان کندن سربداران

اوقات تنهائیم را همراهی دشنه پر کرد

تا حق نان و نمک شد پامال این نابکاران

 

مرداد 80

آرام زندگی کن!/لائو تسه


هیچ چیز در این جهان چون آب، نرم و انعطاف پذیر نیست.
با این حال برای حل کردن آنچه سخت است
چیز دیگری ‌یارای مقابله با آب را ندارد.

نرمی بر سختی غلبه می کند و لطافت بر خشونت.
همه این را می دانند ولی کمتر کسی به آن عمل می کند.

انسان

نرم و لطیف زاده می شود
و به هنگام مرگ خشک و سخت می شود.
گیاهان هنگامی که سر از خاک بیرون می آورند
نرم و انعطاف پذیرند
و به هنگام مرگ خشک و شکننده.
پس هر که سخت و خشک است
مرگش نزدیک شده
و هر که نرم و انعطاف پذیر
سرشار از زندگی است.

آرام زندگی کن!

هرگز با طبیعت‌ یا همجنسان خود ستیزه مکن
و گزند را با مهربانی تلافی کن