مرا
به چشن تولد
فرا خوانده بودند
چرا
سر از مجلس ختم
در آورده ام؟!
در انهدام واژه ی آزادی
ای کاش در کنار ِ تو می ماندم
وقتی به پای مرگ نیفتادی
تهران گرفته حال و هوایم را
تهران به مقصدی که نمی باید
آن مرد توی جادّه ی بارانی
یک روز پشت ِ پنجره می آید
از باد و خون و دود گذشتی و
از ابرهای فاجعه فارغ شو
در خانه خانه خانه ی سیمانی
مثل ِ فروغ یکسره عاشق شو
چشم ِ غزل ترانه ی باران است
ابری گرفته حال و هوایش را
خورشید شو بتاب بر این رخوت
بشنو تو چکه چکه صدایش را
اسطوره ای کنار ِ سکوت و شعر
اسطوره ای که مثل ِ خودش دریاست
در من تعهدی ست به این مصرع:
مهدی همیشه نام ِ تو پا برجاست
...
هرگز نمیرد آنکه دلش دریاست

پرواز را به یاد من آوردی
زبانه های شعله ی بالم را
درشاخه های یاس
رها کردی.
موسیقی سکوت تو
رخساره ی تکیده ی دنیا را
زیبا کرد
رخساره ی تکیده ی دنیا عبوس بود.
باروت ،
با یک فشنگ
کفایت داشت
تا از نفس بیفتم
خون در قیاس رنگ افق های سرخ
دریا شود
دریا،
نگاه ملتمسی
در نی نی دوچشم زمین
که قیل و قال صاعقه را
باور داشت.
گفتی شبی که روح درختان
بیدار می نشستند
رنگ سپیده های وطن
آمیخته
با سرخی خضاب میرغضب شد
و داستان آن همه خورشید
در تیربار و رعشه ی اندام اختران
همرنگ،
دیدی حریق بال کبوتر زبانه زد
شب باوران ؛
تلواره های سردی و خاکستر،
پشت غبار پنجره ها
پشت خواب ها
خرناسه ها
لب می گزیدند از ترس
با رعشه ای که انجماد جهان بود.

تا ساعت چیدن ابر از چشم خیس بهاران
در برکه ی خواب ماندیم با یک سبد بوی باران
با لاتر از کرت بی آبپای مترسک شکسته ست
پیداست فردای گندماز غارت کشتزاران
از حیطه ی ظهر تاراج تا نا کجای نفس گیر
بر قامت دشت پیچید چون هاله گرد سواران
یک آسمان تکّه ی ابر می ریخت از چشمهایش
وقتی که زل می زد آن مرد بر قلع و قمع تتاران
بعد از خرابی نمانده ست در گوش این قوم ، حتی
یک حرف بی رنگ چون باد از قصه ی روزگاران
رفت آن زمانی که ماندن تاویل یک سرکشی بود
با دوده ام در تلاقی ست تکوین آئینه زاران
بوی یهودای ترفند برخاست از شام آخر
در سایه سار صلیب است مهمانی دوستداران
یک لحظه از چوبه ی دار خالی نشد شانه ی من
آغاز عمر دوباره ست جان کندن سربداران
اوقات تنهائیم را همراهی دشنه پر کرد
تا حق نان و نمک شد پامال این نابکاران
مرداد 80
