سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

بررسی داستان «پوزئیدون» نویسنده «فرانتس کافکا»؛ مترجم «حسین یعقوبی» / «ریتا محمدی»

    ritaa mohamadi

    پوزئیدون پشت میزکارش نشسته بود وسرگرم کلنجاررفتن با اعداد و ارقام بود. اداره کل آب‌های جهان کاری سنگین وتمام نشدنی را به او محول کرده بود. البته نیروهای زیادی زیردستش کارمی کردند. بالا دستی‌ها برای تسهیل اموراز دادن نیرو مضایقه نداشتند، اما این نیروها چندان کمکی به او نمی‌کردند چون بخاطر وسواسی که داشت، تمام حساب کتاب‌ها را باید خودش مجدداً بررسی می‌کرد.

     از کارش لذت می‌برد؟ نچندان، فقط به این خاطر آن را انجام می‌داد که این کار به او محول شده بود. بارها درخواست کرده بود که به ادارۀ دیگری منتقل شود و کاری که این‌قدر پشت میزنشینی لازم نداشت به او محول شود. اما هربار به او پاسخ داده می‌شد که با توجه به قابلیت و توانایی‌هایش هیج شغلی به اندازه شغل فعلی برایش مناسب ومساعد نیست. ضمن اینکه واقعاً مشکل بود که کار متفاوتی برای او پیدا کنند. گذشته ازاین، ازآنجا که او ایزد تمامی آب‌های جاری جهان بود، انتخاب یک دریای خاص برای او امکان پذیرنبود. ضمن اینکه حتی در صورت امکان تخصیص چنین کاری، کارش با اعداد کمتر نمی‌شد، پیچیده‌تر و حساس‌تر می‌شد. پوزئیدون کبیر درهرصورت تنها یک شغل اجرایی داشت. و وقتی شغلی دورازدریا به او پیشنهاد می‌شد ازهرنظرکه فکرش را بکنید مریض احوال می‌شد. نفس آسمانی او دچار مشکل می‌شد و سینه برنزی‌اش می‌لرزید.

    اما چیزی که بیشترازهمه او را آزار می‌داد، و اصولاً دلیل اصلی نارضایتی از شغلش بود، تصوری بود که دیگران ازاو داشتند، اینکه مدام با چنگک سه شاخه‌اش مشغول موج نوردی درآب‌های نیلگون است. درحالی که او تمام وقت دراعماق اقیانوس دراین دفتر تنگ و تاریک بدون انقطاع مشغول دست و پنجه نرم کردن  با اعداد وارقام بود. تنها گاهی اوقات برای تقدیم گزارش به دفتر ژوپیترسرکی می‌کشید. سفر و فرصت تنفسی که اغلب اوقات در بازگشت از آن خشمگین بود.

    با این اوصاف او خیلی بندرت موفق به دیدن دریا می‌شد. تنها وقتی برفراز آسمان در حال حرکت به سمت المپ بود و با حسرت دریا را دیده بود، حسرت یک سفردریایی به دلش مانده بود. عادت داشت بگوید که بی صبرانه منتظر پایان کار جهان

    است. شاید در چنین صورتی او می‌توانست پیش از محاسبه آخرین آمار و ارقام، یک تور کوچک دریایی داشته باشد.

    پوزئیدون گه دیگرخیلی خسته شده بود، جشمانش را بست و در ذهنش امواج خروشان دریا را مجسم کرد و نفس عمیقی کشید.

    بررسی داستان

    راوی: سوم شخص

    مثال: پوزئیدون پشت میزکارش نشسته بود وسرگرم کلنجاررفتن با اعداد و ارقام بود. اداره کل آب‌های جهان کاری سنگین وتمام نشدنی را به او محول کرده بود.

    -2 گونه داستان چیست؟

    بن مایه‌ها اگزیستانسیالیسم با خمیرمایه طنزاست.

    اگزیستانسیالیسم (هستی گرایی) فلسفی «وجود مقدم برماهیت» است. هیچ معنایی از پیش تعیین شده برای زندگی وجود ندارد بلکه انسان است که باید خودش معنای زندگی‌اش را بیافریند ومسئولیت تمام انتخاب‌هایش را بپذیرد.

    مثال:

    البته نیروهای زیادی زیردستش کارمی کردند. بالا دستی‌ها برای تسهیل اموراز دادن نیرو مضایقه نداشتند، اما این نیروها چندان کمکی به او نمی‌کردند چون بخاطر وسواسی که داشت، تمام حساب کتاب‌ها را باید خودش مجدداً بررسی

    می‌کرد.

     از کارش لذت می‌برد؟ نچندان، فقط به این خاطر آن را انجام می‌داد که این کار به او محول شده بود. بارها درخواست کرده بود که به ادارۀ دیگری منتقل شود و کاری که این‌قدر پشت میزنشینی لازم نداشت به او محول شود. اما هربار به او پاسخ داده می‌شد که با توجه به قابلیت و توانایی‌هایش هیج شغلی به اندازه شغل فعلی برایش مناسب ومساعد نیست.

    3- مسئله داستان چیست؟

    پوزئیدون دریا نورداست و اوقات فراقتی ندارد. کار تمام آب‌های جهان را او انجام می‌دهد. از کارش چندان راضی نیست. مردم ظاهر کار او را می‌بینند به راحت طلبی و آسانی کارش قضاوت می‌کنند.

    مثال: ضمن اینکه حتی در صورت امکان تخصیص چنین کاری، کارش با اعداد کمتر نمی‌شد، پیچیده‌تر و حساس‌تر می‌شد. پوزئیدون کبیر درهرصورت تنها یک شغل اجرایی داشت. و وقتی شغلی دورازدریا به او پیشنهاد می‌شد ازهرنظرکه فکرش را بکنید مریض احوال می‌شد. نفس آسمانی او دچار مشکل می‌شد و سینه برنزی‌اش می‌لرزید.

    اما چیزی که بیشترازهمه او را آزار می‌داد، و اصولاً دلیل اصلی نارضایتی از شغلش بود، تصوری بود که دیگران ازاو داشتند، اینکه مدام با چنگک سه شاخه‌اش مشغول موج نوردی درآب‌های نیلگون است. درحالی که او تمام وقت دراعماق اقیانوس دراین دفتر تنگ و تاریک بدون انقطاع مشغول دست و پنجه نرم کردن  با اعداد وارقام بود. تنها گاهی اوقات برای تقدیم گزارش به دفتر ژوپیترسرکی می‌کشید. سفر و فرصت تنفسی که اغلب اوقات در بازگشت از آن خشمگین بود.

    با این اوصاف او خیلی بندرت موفق به دیدن دریا می‌شد.

    4= محور معنایی داستان چیست؟

    محوریت داستان بر حول محوراگزیستانیسالیسم (هستی گرایی) می‌چرخد اما با استفاده ازطنزی زیرپوستی انتخاب‌های انسان را که به زندگی‌اش معنا می‌بخشد را، نشان می‌دهد.

    نویسنده بواسطه اسطوره بصورت نمادین نشان می‌دهد که "وجود مقدم برماهیت است." زیرا انسان ابتدا وجود داشته سپس آن ماهیتی که برای خود می‌خواسته برگزیده است بنابراین مسئولیت‌آش را هم باید بپذیرد.

    راوی می‌گوید: «باتوجه به قابلیت‌ها و توانایی‌هایش هیچ شغلی به اندازه شغل فعلی برایش مناسب و مساعد نیست.» طنز داستان: "وحشت جهان را به انسانی نشان می‌دهد که او در آن می‌زیید، کار می‌کند، موفق می‌شود، گاهی شکست می‌خورد، غمگین و شاد می‌شود..." این همه مبارزه و جنگیدن برای زندگی و معنا بخشیدن به آن که در نهایت جهانِ ترسناک درجای خود ایستاده واین انسان دردمند است که با مرگ روبه روست و هیچ راه گریزی نیست. چه مرگی طبیعی، چه خود ساخته بهرحال زوال ونیستی او را از پا درخواهد آورد.

    مثال: پوزئیدون کبیر درهرصورت تنها یک شغل اجرایی داشت. و وقتی شغلی دوراز دریا به او پیشنهاد می‌شد ازهرنظرکه فکرش را بکنید مریض احوال می‌شد.

     نفس آسمانی او دچار مشکل می‌شد و سینه برنزی‌اش می‌لرزید.

    اما چیزی که بیشترازهمه او را آزار می‌داد، و اصولاً دلیل اصلی نارضایتی از شغلش بود، تصوری بود که دیگران ازاو داشتند، اینکه مدام با چنگک سه شاخه‌اش مشغول موج نوردی درآب‌های نیلگون است. درحالی که او تمام وقت دراعماق اقیانوس دراین دفتر تنگ و تاریک بدون انقطاع مشغول دست و پنجه نرم کردن  با اعداد وارقام بود. تنها گاهی اوقات برای تقدیم گزارش به دفتر ژوپیترسرکی می‌کشید. سفر و فرصت تنفسی که اغلب اوقات در بازگشت از آن خشمگین بود.

    5- داستان چند سطح دارد؟

    داستان دو سطحی است. سطح اول؛ روشن وآشکاراست.

    سطح دوم: داستان اسطوره بصورت نمادین با پس زمینه طنزی زیرپوستی کاملاً نا محسوس و تنها دربافت کلام به آن پی می‌بریم که درتقابل نبرد انسان برجهان ترسناک است تا به خود و زندگی‌اش معنا ببخشد.

    تقابل اصلی: پرداختن به انسان ازطریق اسطوره، به شکل نمادین با پس زمینه طنز/ نبرد انسان برجهان ترسناک.

    * پرداختن به انسان ازطریق اسطوره، به شکل نمادین با پس زمینه طنز:

    پوزئیدون به چه معنایی است؟ خدای دریاها، زلزله‌ها، طوفان‌ها، واسب‌ها در اساطیریونان است. او در زیرآب‌ها زندگی می‌کند. کهن الگوی احساس و غریزه مردان و از مهم‌ترین ایزد یونان است.

    انطباق آن با داستان: نبرد انسان برای زنده ماندن درجهان ترسناک را نشان می‌دهد از آن‌جایی که انسان درپی معنا بخشیدن به زندگی است تا به بقاء برسد. حالی که او تمام عمردر پی معنا بوده است. حسرت زندگی آرامی را دارد که در سایه صلح و آرامش روزگار را بگذراند اما جهان وحشت بار به او چنین مجالی را نمی‌دهد همین موضوع همیشه باعث

     

     اضطراب دائمی انسان است او که می‌کوشد، می‌جنگد، مبارزه می‌کند اما در نهایت راهی جز تسلیم شدن در برابر جهان ندارد.

    پس زمینه طنز داستان: طنز داستان تصور مردمی است که به حال اوغبطه می‌خوردند و درظاهر او را شاد و راضی می‌پندارند. اشاره به چنگک نیزه سه شاخ پوزئیدون دارد که با آن ماهی گیری می‌کرده در واقع مردم او را از ظاهر رفتارش قضاوت می‌کنند.

    مثال: اما چیزی که بیشترازهمه او را آزار می‌داد، و اصولاً دلیل اصلی نارضایتی از شغلش بود، تصوری بود که دیگران ازاو داشتند، اینکه مدام با چنگک سه شاخه‌اش مشغول موج نوردی درآب‌های نیلگون است. درحالی که او تمام وقت دراعماق اقیانوس دراین دفتر تنگ و تاریک بدون انقطاع مشغول دست و پنجه نرم کردن با اعداد وارقام بود. تنها گاهی اوقات برای تقدیم گزارش به دفتر ژوپیترسرکی می‌کشید. سفر و فرصت تنفسی که اغلب اوقات در بازگشت از آن خشمگین بود.

    با این اوصاف او خیلی بندرت موفق به دیدن دریا می‌شد. تنها وقتی برفراز آسمان در حال حرکت به سمت المپ بود و با حسرت دریا را دیده بود، حسرت یک سفردریایی به دلش مانده بود. عادت داشت بگوید که بی صبرانه منتظر پایان کار جهان است. شاید در چنین صورتی او می‌توانست پیش از محاسبه آخرین آمار و ارقام، یک تور کوچک دریایی داشته باشد.

    پوزئیدون گه دیگرخیلی خسته شده بود، جشمانش را بست و در ذهنش امواج خروشان دریا را مجسم کرد و نفس عمیقی کشید.

    6- پایان بندی داستان

    در پایان نویسنده انسان ضعیف وشکست خورده را نشان می‌دهد و ازتمثیل اسطوره استفاده می‌کند. «تنها وقتی برفراز آسمان در حال حرکت به سمت المپ بود...»

     المپ: پوزئیدون یکی از دوازده ایزد المپ نشین و فرمانروای دریاها بعد ازتقسیم جهان میان خود و برادرانش (زئوس / هادوس) بود.

    "المپ اشاره به انسان دارد انسانی که جهان برای او آفریده شده حال چگونه با حسرت و آه دریا را می‌بیند اما لحظه ایی آرامش و قرار ندارد تا از آن لذت ببرد.

    درنهایت فقط می‌تواند با بستن چشم‌ها صدای خروشان امواج را در ذهنش تصور کند."

    مثال: با این اوصاف او خیلی بندرت موفق به دیدن دریا می‌شد. تنها وقتی برفراز آسمان در حال حرکت به سمت المپ بود و با حسرت دریا را دیده بود، حسرت یک سفردریایی به دلش مانده بود. عادت داشت بگوید که بی صبرانه منتظر پایان کار جهان است. شاید در چنین صورتی او می‌توانست پیش از محاسبه آخرین آمار و ارقام، یک تور کوچک دریایی داشته باشد.

    پوزئیدون گه دیگرخیلی خسته شده بود، جشمانش را بست و در ذهنش امواج خروشان دریا را مجسم کرد و نفس عمیقی کشید. ■

گل آشنایی /احمد محب دراناس/آیدا مجید آبادی

از پنجره‌ی سبزت، گلی به سویم پرتاب کن،
تا روشنایی، قلبم را از درون پر کند.

بر درت آمدم، چونان فصلی نو
با نگاهی ابری و گیسوانی شبنم‌اندود.

تو چون گلی باز، برگ به برگ
و من با عشق، برایت بهار و ترانه آورده‌ام
از جاده‌های غبارآلود دیاری دور.


لرزش با‌وقار و شفاف قطره‌ها
ساقه‌های خمیده از بار خوشه‌های گل
 عطرهای جاری از شاخه‌ها
میخک، یاسمن، سوسن و زنبق
همه برای توست.
پرنده‌ای بر لبانت آواز می‌خواند
و نرگس چشمانت در دلم می‌شکفد
بوسه‌هایت چون سپیده‌دمی لرزان،
بر اقاقیهای بنفش فرود می‌آیند.

آنگاه که از پنجره‌ات گلی به سویم بیندازی،
دل من سرشار از نور خواهد شد.
من، چون فصلی، از درت می‌گذرم،

با نگاهی ابری و گیسوانی شبنم‌اندود.

کرامت ! / کوروش آقامجیدی



هی صبر، هی تعلل،
هی دست دست،
لابد
سامانه های بارشی پاییز
می آمدند.

پس،
زیر لعاب و  ژستِ کرامت
بر پاییِ دوگانه ی استسقا را
به ابرهای یائسه فرمودند:
باران!

اما
مضحک که ابرها
باران شدند و خود را
در منتهی الیه پلیدِ بلاد کفر
باریدند.

آه!
آن بقعه که شفا ندهد، کور می کند
تهران هنوز هم
با خاک و خاکستر
همبستر است.

#کوروش_آقامجیدی

یک جامعه چگونه سقوط می کند / احسان محمدی

جوامع به سادگی نابود می شوند کانه موریانه ای که به آرامی پایه های یک ساختمان را از درون می خورد و پوک می کند
وقتی پول و پارتی به قانون بیلاخ نشان می دهد .ضعیف تر ها در تار عنکبوت قانون و مقررات گیر می کنند اما قوی تر ها آش را با جاش می برند
وقتی هر قاتل و چاقو کش و خائن به وطنی ، به صرف اینکه توسط  حکومت مجازات می شود تبدیل به اسطوره و قهرمان می شود .
وقتی دانشگاه تبدیل به کارگاه تولید مدرک ومقاله های مضحک و  پایان نامه های کیلویی تبدیل می شود.سیاسیون بدون حضور در کلاس دکتر می شوند و هنر پیشه ها با بادیگارد وارد آن می شوند ، مبادا در کلاس دفاع از تز مورد حمله ی آدمکشان و قاتلین قرار نگیرند.
وقتی آدمهای عاقل و اندیشمند در لاک سکوت و انزوا  قرار می گیرند و میدان دست دلقکان و تشنگان دیده شدن می افتد.
وقتی آدم ها یاد می گیرند همیشه دیگری مقصر است و در صدر تا ذیل زندگی و خانواده شان نقص و قصوری وجود ندارد ، در عین حال سرشان را تا کمر در زندگی دیگران فرو می برند.
وقتی سلبریتی ها نقش رهبران اجتماعی را بازی می کنند و برای هر چیز نسخه می پیچند.
وقتی رسانه های رسمی اش پرورشگاه مجیز گویان و متملقین می شود که بفرموده ی ارباب قدرت  برنامه  می سازند و نیاز مردم برایشان اندک ارزشی ندارد.
وقتی سیاستمدارانش دلال ، اهل فکرش پروژه بگیر ، کاسبانش کلاهبرداران حرفه ای و .....می باشند.
وقتی پول خدا می شود و سکه حکم می کند و پاک بودن بی عرضگی ترجمه می شود.
وقتی تیراژ کتاب به زیر صد می رسد اما جزئیات ختنه سوران یک بلاگر میلیونها بازدید کننده دارد.
وقتی روزنامه نویس از نوشتن یک متن عادی عاجز است و کلی غلط املایی و دستوری دارد اما در هر زمینه اطهار نظر می کند و نسخه می پیچد.
وقتی بچه ها باور می کنند درس خواندن و درگیر کردن ذهن با مسایل فیزیک و شیمی وقت تلف کردن است و کافه رفتن ، دیت گذاشتن و قلیان و گل کشیدن و به فکر مهاجرت بودن ترزش است.
وقتی نهایت سعی دختران اینست که الهه سکسی شوند و غایت تلاش پسران این است که متخصص مخ زنی باشند.

 

 

زخمهای خزان تازنده‌ی جان‌گزا/ مهدی عاطف‌راد

خزان خشک‌خوی برگ‌ریز یأس‌بار باز تاخت

به سوی قلب من

پر از شرارتی که کینه‌توز بود

و با قساوتی غریب و هولناک

تمام برگهای سبز تک‌درخت پرطراوت امیدهای نوشکفته‌ی مرا

در آن هجوم ناگهانی ستمگرانه‌اش

که ریشه‌سوز بود

چه ظالمانه خشک کرد!

و با خشونتی که هم عجیب بود و هم مهیب، کند و ریخت بر زمین

و دادشان به باد

سپردشان به دستهای هرزه‌باد بدنهاد.

 

دریغ و بس دریغ

چه شورها که بود در سرم!

چه شوقها که بود در دلم!

چه غنچه‌ها که هدیه داده بود

به شاخسار جان سبزکیش من

بهار آرزو!

همه در این هجوم سرد و هولناک آذرخش‌وار آن تباه‌کار

به باد رفت و نیست شد

درخت پایداری‌ام فروشکست

و استواری همیشگی قامت امیدهای من

به لرزه آمد و نماند تاب ایستادنش

و کم‌کمک کمرخمیده شد

و در فرودگاه خستگی فرونشست.

 

خزان گرفت از من، آه، آه، آه

هرآن‌چه داشتم

و بود

برای من گرامی و گران‌بها

و دل‌پسند و ارجمند

هرآن‌چه داشتم و شاد بودم از وجودشان

و بود مایه‌ی امید و افتخار و نیک‌بختی‌ام

و چشمه‌سار شادمانی‌ام

گرفت از من این خزان بدنهاد و پای‌مال کرد

به جای آن نشاند در روان من

جراحت غمی عمیق و التیام‌ناپذیر

و زخم کاری دریغ و حسرتی که ذق‌ذق‌اش عذاب‌آور است

و غیر قابل تحمل است سوزش پر از گدازشش...

 

اگر ندارم از خزان دل خوشی

و پر گلایه‌ام از او و  نابه‌کاری‌اش

اگر که زشتکاری و ستمگریش کرده عاصی‌ام

برای زجرهای جان‌گزای بی‌شماره‌ای‌ست

که داده با فرارسیدنش به من

و کرده دل‌شکسته‌ام

و از تمام هست و نیست خسته‌ام...

 

خزان! تو با غمت دل مرا نشانه کرده‌ای

برای گنج رنج خود مرا خزانه کرده‌ای

تو شعر غمگنانه‌ای، غمین‌ترین ترانه‌ای

مرا پر از خیالهای شاعرانه کرده‌ای

تو برگهای شادی مرا به باد داده‌ای

مرا درخت خشک خالی از جوانه کرده‌ای

چرا غم ستمگرت مرا رها نمی‌کند؟

چرا تو با غمت درونم آشیانه کرده‌ای؟

تو با تمام بار اضطراب و بی‌قراری‌ات

دل مرا قرارگاه جاودانه کرده‌ای.