دلم خوش است و سرم گیجِ جادوی کلمات
دوباره گم شدهام بیتو در جهانِ جهات
صراطهای حقیقت، چقدر بسیارند!
میان اینهمه منجی، کجاست راه نجات؟
اسیرِ وهمِ خدایانِ مُردهمان شدهایم
طلوعِ صبحِ صفاتِ خودیم، یا شبِ ذات؟
حراجِمان مکن ای روزگار، بیش از این!
سوار اسب نئینایم و سالکِ ظلُمات
نبود فرق و فراقی میان عدل و ستم
نبود فرق و فراقی میان موت و حیات!
چهقدر مُفرد و ماضیست حضرت انسان
خلاصه، ختمِ سخن؛ بر غیابِ ما صلوات!
#عبدالحمید_ضیایی
@abdolhamidziaei
@Ghazalkhanee
@Ghazalkhanee
هفتاد و هفت حاصل جمع دو بال و پر
- هفتاد و هفت پر؟ - بله هفتاد و هفت پر!
مثل دو تا کلاغ که از دور میرسند
مثل دو تا کلاغ که پر میکشند بر-
بالای هر چه شعر در دفتر من است
و قار و قار و قار سرک میکشند در-
ابیاتی از پنیر... و صابون... و هرچه نیز...
انگشتر و کلید و اسناد معتبر.
- هشتاد و هشت پر؟ - نه، دو کوهان یک شتر
- هشتاد و هشت پر! - بله هشتاد و هشت پر
مثل دو تا کلاغ که وارونه میپرند
وارونه میبرند خبر را به دور و بر
پنجاه و پنج، یک عدد گرم گرم گرم
حتا از ازدواج دو خورشید گرمتر
اما به شرط اینکه... تو وارونهاش کنی
تا پنجها بچسبد محکم به یکدگر
و بیست و دو دست عددهاست در دعا
پیوسته در قنوت است با چشمهای تر
و یازده دو سطر قرینهست، مثل شعر
یا مثل ریلهای قطار است بیشتر
یا مثل نردبان مصاریع در غزل
یا مثل ابروان نپیوستهای که هر-
پنج شکسته را به خودش ربط میدهد
و بعد میرود به صد و یازده سفر
و منتقد به شاعر هی فحش میدهد
«سگ توی روح اون پدر خنگ بیپدر»
#محمدرضا_حاج_رستمبگلو
@Ghazalkhanee
@Ghazalkhanee
به روی پردهی نقاش، طرح یک زن بود
زنی پریچه که از جنس رنگ و روغن بود
به روی پردهی نقاش، طرح دهکدهای
کنار دهکده، یک ریل راه آهن بود
و آنطرفتر از آن ریل، شاعری غمگین
که غرق خواندن شعر و شراب خوردن بود
و بشکههای شرابی که بار گاری شد
رها میان درختان و کوی و برزن بود
غروب بود و هوا گرم و خشک و وهمآلود
زمان حملهی مهتاب سمت دشمن بود
اگر چه چهرهی نقاش را نمیدیدی
دو چشم معجز آن زن هنوز روشن بود
و در میان سیاهی چشم زن، نقاش
به فکر لحظهی خونین جان سپردن بود
□
سپیده مُردهی نقاش با خودش میگفت
دلیل مُردن من چشمهای آن زن بود
#هادی_خوانساری
@Ghazalkhanee
@Ghazalkhanee
امشب برای ماندنم اصرار کن، شاید
جانی که خردش کردهای قدری به رحم آید
آری بگو دلتنگ من بودی، بگو هستی
بگذار فکرم از قضاوتها بیاساید
جان جوانم را در اندوهت هدر کردم
من را فلک یک بار دیگر که نمیزاید
خیلی شکستم از نبودنهات نذری کن
شاید خدا قفل از دل پر کینه بگشاید
از روزگارت از نبودنهام صحبت کن
با این غرور لعنتی مهرم نمیپاید
خواهش کن از من از خطایت بگذرم امشب
خواهش کن از من تا ببخشم، هی نگو باید
از بخت بد بدجور دلتنگم، گریزی نیست
قدری برای ماندنم اصرار کن، شاید...
#مریم_صفری
@maryam_safari40
@Ghazalkhanee
سیاست و سرنوشت بشر به دست مردانی شکل میگیرد که نه آرمانی دارند و نه شأن و عظمتی!
مردانی که شأن و عظمتی در درون خود دارند به سیاست نمیپردازند.
وظیفهی ما اینک خلق انسانی جدید در میان خودمان است. ما باید مردان عمل را به مردان آرمانها تبدیل کنیم و شاعرانمان را به کاپیتانهای صنعت. تا به امروز مردم راهشان را یا ترک گفتهاند و یا گم کردهاند. ما باید نه راهمان را گم کنیم و نه ترکش بگوییم.
#یادداشتها
#آلبر_کامو